Forwarded from صدای دانشجو
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴مخترع تلفن همراه: بی خیال گوشی شوید و کمی زندگی کنید
مارتین کوپر مخترع تلفن همراه میگوید نباید اینقدر خودمان را با گوشیها مشغول کنیم. کمی هم باید از آنها فاصله گرفت و زندگی کرد!
در طول این مصاحبه، مجری برنامه Breakfast BBC One به کوپر میگوید که روزانه ۵ ساعت از تلفن همراه خود استفاده میکند. کوپر در جواب او میگوید «واقعاً؟ تو واقعا ۵ ساعت از روز خودت را وقف استفاده از گوشی میکنید؟ کمی هم زندگی کن!». او سپس کسانی را که زمان زیادی از روز خود را صرف استفاده از گوشی میکنند، مسخره میکند.مخترع تلفن همراه میگوید که تنها ۵ درصد از کل وقت خودش در طول روز را صرف استفاده از گوشیها میکند. اما عموم مردم اینگونه نیستند.
💢 صدای دانشجو؛ رسانه دانشجویان علوم پزشکی کشور
http://T.me/S_Daneshju
مارتین کوپر مخترع تلفن همراه میگوید نباید اینقدر خودمان را با گوشیها مشغول کنیم. کمی هم باید از آنها فاصله گرفت و زندگی کرد!
در طول این مصاحبه، مجری برنامه Breakfast BBC One به کوپر میگوید که روزانه ۵ ساعت از تلفن همراه خود استفاده میکند. کوپر در جواب او میگوید «واقعاً؟ تو واقعا ۵ ساعت از روز خودت را وقف استفاده از گوشی میکنید؟ کمی هم زندگی کن!». او سپس کسانی را که زمان زیادی از روز خود را صرف استفاده از گوشی میکنند، مسخره میکند.مخترع تلفن همراه میگوید که تنها ۵ درصد از کل وقت خودش در طول روز را صرف استفاده از گوشیها میکند. اما عموم مردم اینگونه نیستند.
💢 صدای دانشجو؛ رسانه دانشجویان علوم پزشکی کشور
http://T.me/S_Daneshju
Forwarded from BOOK™
آدمبزرگها عاشق عدد و رقم اند.
وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمیکنن، هیچوقت نمیپرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازیهایی رو دوست داره؟ پروانه جمع میکنه یا نه؟
میپرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق میگیره؟
و تازه بعد از این سوالاس که خیال میکنن طرف رو شناختن!
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن.
باید حتما بهشون گفت یک خونه چند میلیون تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!
نباید ازشون دلخور شد.
بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
📘 شازده کوچولو
👤 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
《📚 @lBOOKl 》
وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچوقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمیکنن، هیچوقت نمیپرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازیهایی رو دوست داره؟ پروانه جمع میکنه یا نه؟
میپرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق میگیره؟
و تازه بعد از این سوالاس که خیال میکنن طرف رو شناختن!
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن.
باید حتما بهشون گفت یک خونه چند میلیون تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!
نباید ازشون دلخور شد.
بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
📘 شازده کوچولو
👤 #آنتوان_دوسنت_اگزوپری
《📚 @lBOOKl 》
✍️سخنی با دوستان دانشجو موقع اعلام نمره✍️
این روزها که نمرات اعلام میشه، اتفاقات و وقایع عجیب غریبی اتفاق می افته که دوست دارم راجبش با شما صحبت کنم. نمیدونم شاید رفتار من باعث این جور رفتارها میشه. صرف نظر از اینکه بعضی از دوستان واقعا چارچوب رعایت میکنند، متاسفانه رفتارهای اینچنینی هم دیده میشه که تا حدی من به تغییر رفتار ترغیب میکنه:
۱- من همیشه سعی کردم برای طرف مقابلم حالا هرکسی میخاد باشه احترام قائل باشم و این احترام برای دانشجوها به دلیل حس خوبی که از یاد دادن به جامعه هدفم دارم، بیشتر حفظ میکنم. به همین خاطر اجازه رویت برگه میدم و همیشه زمانی برای بررسی برگه ها رو داخل ال ام اس بهشون میدم. بعد داخل تلگرام، داخل واتز آپ ، اسکایپ، ایمیل دانشگاهی،گلستان، جیمیل، اس ام اس، تماس تلفنی ، موبایل و در اخر حضوری اتاق و حتی بیرون دانشگاه و در نهایت سفارش از اینور اونور.... تماس میگیرن. هر چند همه رو جواب میدم، ولی واقعا خودتون بزارین جای من. یک زمان و یک روش مشخص تعیین شده، همین رعایت کنین.
۲- معمولا برای افتاده های زیر ۹ رو بین ۹ تا ۹.۵ رد میکنم، بعد با روش های مورد ۱ پیغام میدن که برای نیم نمره با سرنوشتمون بازی شده. درست من دانشجوها درک میکنم، ولی شما هم من درک کنین و انتظار پاس نمره ۲,۳ نداشته باشین. هرکسی باید سطح کار خودش حفظ کنه.
۳- در طول ترم در کلاس حضور ندارن، تمرین تحویل نمیدن، و... اخر ترم به روش های متنوع روش ۱ عنوان میکنند که شاغل هستیم. دوستان عزیز اگر واقعا نمیتونین همراه با درس کار کنین، میتونین پیام نور بخونین. همیشه بچه ها رو به یادگیری نرم افزارهای روز تشویق کردم و سعی کردم در هر درسی گوشه ای از یک نرم افزار به صورت کاربردی آموزش بدم تا در محیط کار حتی قبل از فارغالتحصیلی بتونن وارد بشن. درست من تشویق به کار عملی و افزایش مهارت در کنار درس میکنم، ولی به شرطی که اولویت شما درستون باشه.اگر اولیت کارتون دانشگاه تون عوض کنین.
حرف آخر اینکه اجازه ندین حس کنم از اخلاقم سو استفاده میشه و البته اینا بیشتر درد دل بود و مثل همیشه دوستتون دارم، نظری داشتین بفرمایید.
✍️ پاینده پیمان، ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۱
این روزها که نمرات اعلام میشه، اتفاقات و وقایع عجیب غریبی اتفاق می افته که دوست دارم راجبش با شما صحبت کنم. نمیدونم شاید رفتار من باعث این جور رفتارها میشه. صرف نظر از اینکه بعضی از دوستان واقعا چارچوب رعایت میکنند، متاسفانه رفتارهای اینچنینی هم دیده میشه که تا حدی من به تغییر رفتار ترغیب میکنه:
۱- من همیشه سعی کردم برای طرف مقابلم حالا هرکسی میخاد باشه احترام قائل باشم و این احترام برای دانشجوها به دلیل حس خوبی که از یاد دادن به جامعه هدفم دارم، بیشتر حفظ میکنم. به همین خاطر اجازه رویت برگه میدم و همیشه زمانی برای بررسی برگه ها رو داخل ال ام اس بهشون میدم. بعد داخل تلگرام، داخل واتز آپ ، اسکایپ، ایمیل دانشگاهی،گلستان، جیمیل، اس ام اس، تماس تلفنی ، موبایل و در اخر حضوری اتاق و حتی بیرون دانشگاه و در نهایت سفارش از اینور اونور.... تماس میگیرن. هر چند همه رو جواب میدم، ولی واقعا خودتون بزارین جای من. یک زمان و یک روش مشخص تعیین شده، همین رعایت کنین.
۲- معمولا برای افتاده های زیر ۹ رو بین ۹ تا ۹.۵ رد میکنم، بعد با روش های مورد ۱ پیغام میدن که برای نیم نمره با سرنوشتمون بازی شده. درست من دانشجوها درک میکنم، ولی شما هم من درک کنین و انتظار پاس نمره ۲,۳ نداشته باشین. هرکسی باید سطح کار خودش حفظ کنه.
۳- در طول ترم در کلاس حضور ندارن، تمرین تحویل نمیدن، و... اخر ترم به روش های متنوع روش ۱ عنوان میکنند که شاغل هستیم. دوستان عزیز اگر واقعا نمیتونین همراه با درس کار کنین، میتونین پیام نور بخونین. همیشه بچه ها رو به یادگیری نرم افزارهای روز تشویق کردم و سعی کردم در هر درسی گوشه ای از یک نرم افزار به صورت کاربردی آموزش بدم تا در محیط کار حتی قبل از فارغالتحصیلی بتونن وارد بشن. درست من تشویق به کار عملی و افزایش مهارت در کنار درس میکنم، ولی به شرطی که اولویت شما درستون باشه.اگر اولیت کارتون دانشگاه تون عوض کنین.
حرف آخر اینکه اجازه ندین حس کنم از اخلاقم سو استفاده میشه و البته اینا بیشتر درد دل بود و مثل همیشه دوستتون دارم، نظری داشتین بفرمایید.
✍️ پاینده پیمان، ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۱
Forwarded from BOOK™
هرچه بیشتر میآموزی، کمتر میهراسی.
«آموختن» نه به مفهوم تحصیل دانشگاهی،
بلکه به معنای شناختن عملی زندگی.
📕 رمان درک یک پایان
👤 #جولین_بارنز
《📚 @lBOOKl 》
«آموختن» نه به مفهوم تحصیل دانشگاهی،
بلکه به معنای شناختن عملی زندگی.
📕 رمان درک یک پایان
👤 #جولین_بارنز
《📚 @lBOOKl 》
Forwarded from BOOK™
مارک منسون، نویسنده کتاب پرفروش «هنر ظریف بی خیالی»این موارد رو بیان میکنه و معتقده با دونستن این تناقض های زندگی، می تونیم خیلی بهتر حقیقت زندگی رومتوجه بشیم:
۱. هرچی بیشتر سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه داری، کمتر جذبت ميشن.
۲.هرچی بیشتر شکست بخوری احتمال خیلی زیادی داره که موفق بشی.
۳.کاری که از انجامش خیلی میترسی همونیه که قراره بيشترين تاثير رو توی زندگیت بذاره.
۴. اگه یه اخلاقی توی دیگران خیلی عصبانيت میکنه،احتمالا خودت هم اون رو داری.
۵.هرچقدر بخوای همه رو داشته باشی و دور و برت شلوغ باشه، بیشتر احساس تنهایی میکنی.
۶.فقط وقتی میتونی توی یه رابطه احساس خوشبختی کنی که توی تنهاییت هم حس خوشبختی داشته باشی!
۷.هرچی بیشتر یادبگیری متوجه میشی که چقدر کم میدونی.
۸.هرچه راحت تر نقاط ضعف خودت رو بیان کنی و بپذیری از نظر دیگران قدرتمند تر بنظر میای.
۹.هرچقدر گزینه های بیشتری برای انتخاب داشته باشی از انتخابت ناراضی تر خواهی بود.
۱۰. هرچقدر بیشتر برای حفظ یه رابطه تلاش کنی به احتمال بیشتری اون رو از دست خواهی داد.
۱۱. هرچقدر کمتر بدونی ادعای بیشتری خواهی داشت.
۱۲. هرچقدر بیشتر خودت رو دوست داشته باشی بیشتر میتونی بقیه رو دوست داشته باشی.
۱۳.هرچقدر کمتر از مرگ بترسی از زندگیت بيشتر لذت بردی وخواهی برد.
۱۴.تنها چيز قطعی اینه که هیچ چیز قطعی نیست.
۱۵.تنها چیزی که توی دنیا ثابته، تغيير کردنه همه چیزه و همه آدماس.
《📚 @lBOOKl 》
۱. هرچی بیشتر سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه داری، کمتر جذبت ميشن.
۲.هرچی بیشتر شکست بخوری احتمال خیلی زیادی داره که موفق بشی.
۳.کاری که از انجامش خیلی میترسی همونیه که قراره بيشترين تاثير رو توی زندگیت بذاره.
۴. اگه یه اخلاقی توی دیگران خیلی عصبانيت میکنه،احتمالا خودت هم اون رو داری.
۵.هرچقدر بخوای همه رو داشته باشی و دور و برت شلوغ باشه، بیشتر احساس تنهایی میکنی.
۶.فقط وقتی میتونی توی یه رابطه احساس خوشبختی کنی که توی تنهاییت هم حس خوشبختی داشته باشی!
۷.هرچی بیشتر یادبگیری متوجه میشی که چقدر کم میدونی.
۸.هرچه راحت تر نقاط ضعف خودت رو بیان کنی و بپذیری از نظر دیگران قدرتمند تر بنظر میای.
۹.هرچقدر گزینه های بیشتری برای انتخاب داشته باشی از انتخابت ناراضی تر خواهی بود.
۱۰. هرچقدر بیشتر برای حفظ یه رابطه تلاش کنی به احتمال بیشتری اون رو از دست خواهی داد.
۱۱. هرچقدر کمتر بدونی ادعای بیشتری خواهی داشت.
۱۲. هرچقدر بیشتر خودت رو دوست داشته باشی بیشتر میتونی بقیه رو دوست داشته باشی.
۱۳.هرچقدر کمتر از مرگ بترسی از زندگیت بيشتر لذت بردی وخواهی برد.
۱۴.تنها چيز قطعی اینه که هیچ چیز قطعی نیست.
۱۵.تنها چیزی که توی دنیا ثابته، تغيير کردنه همه چیزه و همه آدماس.
《📚 @lBOOKl 》
Forwarded from Mechanical Eng | مهندسی مکانیک via @like
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این اسکنر کتاب ها در یک دقیقه دویست صفحه کتاب را اسکن می کند. مکانیزم اول ورق زدن کتاب هاست و فناوری مهم تر اسکن سریع و دقیق کتاب ها و تبدیل تصویر به صفحه تخت
خانه 🏡مهندسی🛠مکانیک⚙️ ↶
@Mechanical_Home
خانه 🏡مهندسی🛠مکانیک⚙️ ↶
@Mechanical_Home
Forwarded from فرارو
دانشمندان مغز مگس را هک کردند!
تیمی از محققان دانشگاه رایس اخیرا توانستهاند مغز مگسهای میوه را هک کنند و تنها با یک کلیک و کنترل از راه دور بی سیم به آنها فرمان دهند که حرکت خاصی را انجام دهند.
https://fararu.com/fa/news/562905
تیمی از محققان دانشگاه رایس اخیرا توانستهاند مغز مگسهای میوه را هک کنند و تنها با یک کلیک و کنترل از راه دور بی سیم به آنها فرمان دهند که حرکت خاصی را انجام دهند.
https://fararu.com/fa/news/562905
Forwarded from Do You Know | مجله ™
در خبرها دیدم افسانه حسامی فرد اولین زن ایرانیست که موفق به صعود از قلهی K2 شده
فقط همین را نوشتهاند! نهایتا ارتفاع قله را هم اضافه میکنند و تمام. اجازه بدید مفصلتر بنویسم چه اتفاقی افتاده
قلهی K2 دومین قلهی دنیا از لحاظ سختی در صعود است. اورست بلندترین قلهی دنیا که صدها نفر تا به امروز در مسیر صعود آن جان دادهاند در فهرست سختترین و فنیترین قلههای دنیا جایگاه پنجم یا ششم را دارد! پس ارتفاع بالا لزوما به معنای سخت بودن صعود نیست.
متوسط زمان صعود به قلهی ۸۶۱۱ متریِ K2 حدود ۶۰ روز است! در یکی از بخشهای مسیر صعود که به «منطقه مرگ» معروف است، با یخچالهای طبیعی روبرو میشوید که اصلا ثبات ندارند. هر لحظه ممکن است زیر کوهی از یخ و برف دفن شوید.
رسیدن به قلهی K2 واقعا به شکل افسانهای سخت است که افسانه حسامیفرد این افسانه را عملی کرده👏👏👏
@Razcom
فقط همین را نوشتهاند! نهایتا ارتفاع قله را هم اضافه میکنند و تمام. اجازه بدید مفصلتر بنویسم چه اتفاقی افتاده
قلهی K2 دومین قلهی دنیا از لحاظ سختی در صعود است. اورست بلندترین قلهی دنیا که صدها نفر تا به امروز در مسیر صعود آن جان دادهاند در فهرست سختترین و فنیترین قلههای دنیا جایگاه پنجم یا ششم را دارد! پس ارتفاع بالا لزوما به معنای سخت بودن صعود نیست.
متوسط زمان صعود به قلهی ۸۶۱۱ متریِ K2 حدود ۶۰ روز است! در یکی از بخشهای مسیر صعود که به «منطقه مرگ» معروف است، با یخچالهای طبیعی روبرو میشوید که اصلا ثبات ندارند. هر لحظه ممکن است زیر کوهی از یخ و برف دفن شوید.
رسیدن به قلهی K2 واقعا به شکل افسانهای سخت است که افسانه حسامیفرد این افسانه را عملی کرده👏👏👏
@Razcom
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
حیاط خانهی ما یک درخت چنار دارد که سالیانِ دورِ گذشته بعد از ظهرها زیر سایهاش صندلی میزدم و کتاب میخواندم. در واقع بیشتر ادای کتاب خواندن را در میآوردم. کتاب دست گرفتن بهانهای بود که زیر سایهی درخت بشینم تا نور آفتاب را که از لای برگها به زمین میتابید و نقشِ برگ خلق میکرد، تماشا کنم. باد هم میوزید و نقش برگها را روی زمین میرقصاند و ورقهای کتاب را به هم میریخت. عادت خوبی بود. برای یک ساعت خودم را به دست باد و آفتاب و سایه و نسیان میسپردم. بعد هم جمع میکردم و میرفتم داخل خانه و خلاص. یکی دو سال عادت روزانهام همین سکون موقتی و دلچسب بود. اما از یک جایی به بعد چرخش روزگار سریعتر شد و عادت زیر درختنشینی از برنامهی روزانهام حذف شد. چند سال ازش دور افتادم اما هر بار که از پنجره به درخت نگاه میکردم یاد آن یک ساعتهای دلچسب میافتادم. هزار بار بعد از آن صندلی بردم و گذاشتم زیر درخت. آفتاب بود، کتاب بود، نقش برگها بود، باد هم بود. اما حال خوشَش نبود. انگار که آن حال و هوا فقط ما آن سالیان دورِ گذشته باشد. چقدر بد است که آدم پای درختاش باشد اما آن درخت دیگر درخت سابق نباشد.
زمان قدیمتر، دو نفر همدانشگاهی داشتم که یار غار سینما رفتن هم بودیم. کلاسهای شجاعی و تائیدی و الخ را یکی در میان میپیچاندیم تا به جایش برویم سینما. ژانر فیلم هم مهم نبود. از فیلمها درخشان بگیرید تا فیلمهایی که روح مرحوم حاتمی و هیچکاک را در گور میلرزاندند. ساعت سانس هم مهم نبود. مثلا فیلم کلاهقرمزی را ساعت دو شب در سینما آزادی تماشا کردیم. یک بار هم سه سانس پشت سر هم یکی از فیلمهای جمشید آریا را نگاه کردیم. هر سه بار هم جمشید پوز دشمن را به خاک مالاند. به هر حال مهم فیلم نبود. مهم حال و روزِ خوشمان بود. مهم چیپس مزمز بود و سالن خنک سینما و بعد از آن هم آبطالبی و زر زر کردنهای لاینقطع ما سه نفر و خندیدن به هر ترک دیواری. سفر آخری که آمدم ایران هر دو نفرشان را پیدا کردم. قرار گذاشتیم دو سه تا سانس پشت سر هم برویم و اتفاقات گذشته را تکرار کنیم. رفتیم و نشد. با اینکه مزهی آن سالیان دور زیر زبانم بود. آن دو یاغی هم کنارم بودند. اما این دو یاغی، آن دو یاغی مورد نظر دیگر نبودند و من همان دو یاغی خودم را میخواستم. در واقع من هر سه یاغی آن سالیان دور را میخواستم. اما ما هم مثل درخت چنارمان در سالهای دور جا مانده بودیم. چقدر بد است که باشی اما نباشی.
هزار مثال این شکلی توی سرم دارم. کسانی و چیزهایی که گذشتهی درخشانی باهاشان داشتم اما حالا هستند اما دیگر نمیدرخشند. یا برای من دیگر نمیدرخشند. انگار که این درخشش فقط برای آن زمانها درست کار کند. مثل کبریتی که بکشی و روشن شود و بعد هم خلاص. چند کبریت این طوری آتش زدم؟ خدا میداند. همیشه تلاش مذبوحانه کردم تا دوباره شرایط را برگردانم به درخشش سابق. اما نشد. مگر میشود یک کبریت را دوبار آتش زد؟ آن سایهی دلچسب و درخت مال آن سالها بود. حالا درخت هست اما یک چیزی که نمیدانم چیست، فرق کرده است. ما ماندیم خاطرهی شیرینی که برای هم تعریفش میکنیم و لبخند میزنیم و دلمان برای خودِ گذشتهمان تنگ میشود.
اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطرهی شیرین دستنیافتنی آیندهام. الان من هزار کبریت آتشنزده توی دستم دارم. کبریتهایی که دانه به دانه روشن میکنم و لذتشان را میبرم. درختهای جدید. سکانسهای جدید. باید با خودم به صلح برسم. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگیام مثل جویدن آدامس است. شیرینیاش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینیاش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. اما مگر آدامسهای جهانم تمام شدهاند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشتهها به صلح برسم. آنچه تمام شده، تمام شده. شببخیر.
#فهیم_عطار
@fahimattar
زمان قدیمتر، دو نفر همدانشگاهی داشتم که یار غار سینما رفتن هم بودیم. کلاسهای شجاعی و تائیدی و الخ را یکی در میان میپیچاندیم تا به جایش برویم سینما. ژانر فیلم هم مهم نبود. از فیلمها درخشان بگیرید تا فیلمهایی که روح مرحوم حاتمی و هیچکاک را در گور میلرزاندند. ساعت سانس هم مهم نبود. مثلا فیلم کلاهقرمزی را ساعت دو شب در سینما آزادی تماشا کردیم. یک بار هم سه سانس پشت سر هم یکی از فیلمهای جمشید آریا را نگاه کردیم. هر سه بار هم جمشید پوز دشمن را به خاک مالاند. به هر حال مهم فیلم نبود. مهم حال و روزِ خوشمان بود. مهم چیپس مزمز بود و سالن خنک سینما و بعد از آن هم آبطالبی و زر زر کردنهای لاینقطع ما سه نفر و خندیدن به هر ترک دیواری. سفر آخری که آمدم ایران هر دو نفرشان را پیدا کردم. قرار گذاشتیم دو سه تا سانس پشت سر هم برویم و اتفاقات گذشته را تکرار کنیم. رفتیم و نشد. با اینکه مزهی آن سالیان دور زیر زبانم بود. آن دو یاغی هم کنارم بودند. اما این دو یاغی، آن دو یاغی مورد نظر دیگر نبودند و من همان دو یاغی خودم را میخواستم. در واقع من هر سه یاغی آن سالیان دور را میخواستم. اما ما هم مثل درخت چنارمان در سالهای دور جا مانده بودیم. چقدر بد است که باشی اما نباشی.
هزار مثال این شکلی توی سرم دارم. کسانی و چیزهایی که گذشتهی درخشانی باهاشان داشتم اما حالا هستند اما دیگر نمیدرخشند. یا برای من دیگر نمیدرخشند. انگار که این درخشش فقط برای آن زمانها درست کار کند. مثل کبریتی که بکشی و روشن شود و بعد هم خلاص. چند کبریت این طوری آتش زدم؟ خدا میداند. همیشه تلاش مذبوحانه کردم تا دوباره شرایط را برگردانم به درخشش سابق. اما نشد. مگر میشود یک کبریت را دوبار آتش زد؟ آن سایهی دلچسب و درخت مال آن سالها بود. حالا درخت هست اما یک چیزی که نمیدانم چیست، فرق کرده است. ما ماندیم خاطرهی شیرینی که برای هم تعریفش میکنیم و لبخند میزنیم و دلمان برای خودِ گذشتهمان تنگ میشود.
اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطرهی شیرین دستنیافتنی آیندهام. الان من هزار کبریت آتشنزده توی دستم دارم. کبریتهایی که دانه به دانه روشن میکنم و لذتشان را میبرم. درختهای جدید. سکانسهای جدید. باید با خودم به صلح برسم. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگیام مثل جویدن آدامس است. شیرینیاش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینیاش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. اما مگر آدامسهای جهانم تمام شدهاند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشتهها به صلح برسم. آنچه تمام شده، تمام شده. شببخیر.
#فهیم_عطار
@fahimattar
شغل خطرناک دختر ۲۳ ساله ایرانی/ فاطمه: روزی ۱۲ ساعت در ارتفاع کار می کنم (+عکس)
https://www.asriran.com/fa/news/851651/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%E2%80%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B2%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%B1%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
https://www.asriran.com/fa/news/851651/%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9%E2%80%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B2%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%B1%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
عصر ایران
شغل خطرناک دختر ۲۳ ساله ایرانی/ فاطمه: روزی ۱۲ ساعت در ارتفاع کار می کنم (+عکس)
فاطمه اردانیزاده: معمولا به صورت پروژهای کار میکنیم. اما اگر هر روز سر کار برویم و وسایل کار هم داشته باشیم متوسط درآمدمان به ۳۰تا ۵۰ میلیون تومان در ماه میرسد.
Forwarded from Mechanical (Narsis)
اطلاعیه
با سلام
نتایج مرحله اول بيست و هفتمين المپياد علمي- دانشجويي كشور سال 1401 در رشته مهندسی مکانیک منتشر گردید. بر این اساس دو نفر از دانشجویان دانشگاه صنعتی همدان به نامهای "محمد زارعی" و "سید علی هاشمی کاشانی" جزو پنج نفر برتر منطقه 4 کشور در این رشته برگزیده و به مرحله نهايي بيست و هفتمين المپياد علمي - دانشجويي كشور راه یافتند.
با سلام
نتایج مرحله اول بيست و هفتمين المپياد علمي- دانشجويي كشور سال 1401 در رشته مهندسی مکانیک منتشر گردید. بر این اساس دو نفر از دانشجویان دانشگاه صنعتی همدان به نامهای "محمد زارعی" و "سید علی هاشمی کاشانی" جزو پنج نفر برتر منطقه 4 کشور در این رشته برگزیده و به مرحله نهايي بيست و هفتمين المپياد علمي - دانشجويي كشور راه یافتند.
Forwarded from BOOK™
Forwarded from BOOK™
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن درخت کهن منم !
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت...
که تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ...
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
آهوان گم شدند در شب دشت!
آه از آن رفتگان بی برگشت....
👤 #هوشنگ_ابتهاج
امیر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه درگذشت 🥀
او متولد سال ۱۳۰۶ و از بزرگترین غزلسرایان شعر معاصر ایران بود.
《📚 @lBOOKl 》
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت...
که تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ...
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
آهوان گم شدند در شب دشت!
آه از آن رفتگان بی برگشت....
👤 #هوشنگ_ابتهاج
امیر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه درگذشت 🥀
او متولد سال ۱۳۰۶ و از بزرگترین غزلسرایان شعر معاصر ایران بود.
《📚 @lBOOKl 》
هوش مصنوعی و تحول در روند تولید تصاویر/ تبدیل متن به تصویر! (+عکس)
https://www.asriran.com/fa/news/853705/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
https://www.asriran.com/fa/news/853705/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3
عصر ایران
هوش مصنوعی و تحول در روند تولید تصاویر/ تبدیل متن به تصویر! (+عکس)
اگر جمله "میمون مالیات پرداخت می کند" را تایپ کنید، هوش مصنوعی برنامه به اندازه ای هوشمند است که تصویر حیوانی روبروی یک رایانه را ایجاد کند، حتی اگر با چنین تصویری طی فرایند آموزش مواجه نشده باشد.
Forwarded from منابع آموزشی شطرنج (Mohammad Kheirkhah)
♨️ به نقل از یورونیوز بریتانیا یکشنبۀ گذشته میزبان مسابقات جهانی شطرنج زیر آب بود.
در این مسابقات که در هتل لئوناردو رویال برگزار شد، ۱۰ شطرنج باز در حالی که عینک شنا بر چشم داشتند، شرکت کردند.
شیوۀ بازی در شطرنج زیر آب مانند شطرنج معمولی است؛ با این تفاوت که محل بازی یک استخر است با مهرههای مغناطیسی که روی صفحه شطرنج میچسبند.
در این شیوه از بازی، ساعت شطرنج وجود ندارد و به جای آن، مدت زمانی که هر شرکت کننده بتواند نفسش را زیر آب در سینه حبس کند مدنظر قرار میگیرد.
به همین دلیل نیز هر بازیکن تا زمانی که بتواند نفس خود را حبس کند، فرصت فکر کردن برای حرکت دادن مهرهها را دارد.
شطرنجبازان پس از هر بار حرکت دادن مهرهها، میتوانند روی آب بیایند و نفس بکشند و به این ترتیب نوبت حریفشان خواهد بود که به زیر آب برود و تا زمانی که حرکتی انجام نداده باشد، نمیتواند روی آب برگردد.
در داخل این مهرهها وزنههایی کوچک همچنین یک آهنربای قوی وجود دارد تا از غوطهور شدن آنها در آب استخر جلوگیری شود.
شاید بد نباشد در ایران نیز چنین مسابقاتی ترتیب داده شود تا هیجان شطرنج بیشتر توسعه یابد!
محمّد خیرخواه
۲۶ مرداد ۰۱
.
در این مسابقات که در هتل لئوناردو رویال برگزار شد، ۱۰ شطرنج باز در حالی که عینک شنا بر چشم داشتند، شرکت کردند.
شیوۀ بازی در شطرنج زیر آب مانند شطرنج معمولی است؛ با این تفاوت که محل بازی یک استخر است با مهرههای مغناطیسی که روی صفحه شطرنج میچسبند.
در این شیوه از بازی، ساعت شطرنج وجود ندارد و به جای آن، مدت زمانی که هر شرکت کننده بتواند نفسش را زیر آب در سینه حبس کند مدنظر قرار میگیرد.
به همین دلیل نیز هر بازیکن تا زمانی که بتواند نفس خود را حبس کند، فرصت فکر کردن برای حرکت دادن مهرهها را دارد.
شطرنجبازان پس از هر بار حرکت دادن مهرهها، میتوانند روی آب بیایند و نفس بکشند و به این ترتیب نوبت حریفشان خواهد بود که به زیر آب برود و تا زمانی که حرکتی انجام نداده باشد، نمیتواند روی آب برگردد.
در داخل این مهرهها وزنههایی کوچک همچنین یک آهنربای قوی وجود دارد تا از غوطهور شدن آنها در آب استخر جلوگیری شود.
شاید بد نباشد در ایران نیز چنین مسابقاتی ترتیب داده شود تا هیجان شطرنج بیشتر توسعه یابد!
محمّد خیرخواه
۲۶ مرداد ۰۱
.
فیل های سفید زندگی تان را می شناسید؟!
http://savadezendegi.com/fa/news/336/%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF
http://savadezendegi.com/fa/news/336/%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF
سواد زندگی
فیل های سفید زندگی تان را می شناسید؟!
ادامه نگه داشتن فیل های سفید، نه تنها هزینه های قبلی را جبران نمی کند، بلکه هزینه های جدیدی نیز به ما تحمیل می کند: شرکتی که اول مطلب بدان اشاره کردیم ناچار است از منابع دیگرش بکاهد و صرف فیل سفیدش کند و آن زوج ناموفق، باید همچنان تنش ها و دعواهای جدیدی را…
قطعی غیرت
از آخرین باری که مربی من دیده بود، پنج ماه میگذشت. اون زمان به محضی که من دید گفت این چه وضعیه اخه، شکمچه درآوردی، پسر داری میترکی, معلومه داری با خودت چیکار میکنی؟ لپاش ببین، چیزی توش؟ بیا بیا بشین باید یه فکر اساسی برات بکنم. لبخندی به زور تو صورتم دووندم گفتم، همش بخاطر کروناست که ورزش کنار گذاشتم. خواستم ذهنش منحرف کنم، گفتم راستی میگن تا مرداد همدان بیشتر آب نداره. خیلی دوسش داشتم و اینکه از دیدن این وضعیت اینقدر ناراحت شده بود، ناخودآگاه چشام از چشاش فرار میکرد. با لبخندی ادامه داد, ناسا که بیخود پیش بینی نمیکنه تا ۲۰۵۰ مناطقی از ایران غیر قابل سکونت میشه، با لبخند ادامه داد، هفته بعد شروع میکنیم. از اون موقع سه جلسه در هفته به مدت سه ماه و ۶ جلسه در هفته طی دو ماه بعدیش بهم برنامه تمرین داده بود. منم مثل کنه به کاری که دوست دارم میچسبم و فقط ۲ جلسه اش انجام نداده بودم و پیوستگی و ممنتوم کار خیلی مهم بود برام. ۱۰ درصد وزنم کم کرده بودم و جوری احساس سبکی میکردم که انگار تازه متولد شدم. اون روزم تمرین داشتم. از خواب بعدازظهر تازه بلند شده بودم و نبود کولر بخاطر قطعی آب به منگیم دامن زده بود. اگه شناسنامه بالا سرم نبود هنوز سوالات من کی ام، اینجا کجاست، من کجایی ام تو ذهنم فلسفه وار میچرخید. وسایل تمرین برداشتم رفتم تو حیاط بساط پهن کردم، مت، وزنه پا، انواع کش ها، مامان هم بساط عرق گیری به راه کرده بود، دیگ، لگن ، آب، دبه ، دستگاه عرق گیری و البته نعناع! و بوی عرق نعناع همه فضای حیاط پر کرده بود. گفتم مگه آب هست؟ گفت نه با آب چاه دارم میگیرم. دیر بشه نعناع ها پلاسیده میشن. گفتم خب بهم میگفتی بیام کمک، گفت از صبح رفتی سرکار خسته بودی. گفتم استراحت کنی. این همه مهربانی،غیرت، تلاش و پشتکار اونم تو این سن و سال، ادم به خجالت میکشونه. گفتم بابا میگفتی چند کیلو میخریدیم، گفت میخای کمک کنی یا میخای غُر بزنی، عرقشون مزه آب میده. خندیدم گفتم هم کمک هم ورزش اجازه هست. گفت فعلا اب داغ شده سریع عوضش کن. این شلنگ هم همش درمیاد، دست میسوزنه، ببین میتونی درستش کنی مکانیک بالام! وقتی اینجوری میگن و درستش نکنی، یعنی کارت تمومه. خروجی آب جوش دستگاه بود و چند بار دستم سوخت تا شلنگ کار سخت شده رو جا زدم. بعدش هماهنگ کردم خودم بین تمرین و عرق گیری. خیس عرق شده بودم و گرمای عرق نعناع نفسام بریده بود. ست دوم با سومین حرکت فول برپی تموم کردم، قلبم بیرون سینه با سوختن شعله های گاز کل کل میکرد. یه هویی مامان استکان عرق تو اون حالت چسبوند به لبم گفت ببین تندیش خوبه، تندی نعناع زبونم سوزوند و نذاشت نفس بکشم. گفتم یاخچده یاخچده، بوقولدوم ننه، بوقلدوم.
سه تا مرحله ۱۲ تایی رو به مُردن هم که بود، انجام دادم و نای بلند شدن نداشتم. گرمای دیگ و حرکات سنگین حسابی رُسم کشیده بود و چیک چیک عرق های گرم من رو مت تنه به تنه چک چک عرق سرده شده نعناع داخل ظرف میزد. دراز شده بودم و از همه اکسترمم های بدن دَم کردم، داشت عرق سر میخورد و داشتم توش غرق میشدم. فکر اینکه چطوری باید دوش بگیرم و از شرشون خلاص بشم اعصاب و روانم میخراشید. لغات های اطرافم تو مغزم مثل دیگ عرق میجوشید بالا میومد: عرق نعناع، عرق بدن، آب جوش ، آب چاه، قطعی آب، دوش گرفتن....
از فشار بی آبی یه الگوریتم ترسناکی مثل گاندو تو ذهنم خزید، اطرافم مثل زمان قاجار شده بود، قطعی آب، عرق گیری سنتی و قطعی غیرت مسئولین، تصمیم خودم گرفتم تا مثل زمان قاجار حمام کنم. لگن سفید از آب سرد چاه پر کردم و آب جوش بالای عرق گیر داخلش روانه کردم تا یکم جون بگیره. تا لباس های خیس تمرین به سرعت کندم، نسیم خنک عصرگاهی روی پوستم دوید. شامپو رو ریختم تو سرم و وسط حیاط با پارچ آب رو سرم آب میریختم و تند تند میشستم. داغی بیش اندازه اش یه لحظه پوست سرم سوزوند و شار حرارتی ناشی از گرادیان دمایی زیاد بین سر داغ و تن سردم راه افتاد که مثل قبض روح بود. مامان هاج و واج با تردید نگاه میکرد و با ابهام میخندید. حس مادرانه به سراغش آمد و گفت اُتو اُتو. پارچ آب پر میکرد و خالی میکرد رو سرم. تصویر بچه های مناطق محروم سیستان، کردستان، ایلام، جنوب و حالا همدان....جلوچشم های بسته ام رژه میرفتن. گفتم مامان میبینی وضعیت دکتر مملکت؟ تا حرف زدم آب داغ داخل دهن و گلوم راه گرفت و داشت خفم میکرد. چیزی نمیگفت و تند تند فرز آب میریخت. دیدم آب گرم تموم شد و فقط سرم شستم، هیجان به راه افتاده بود و دیگه مغزم فرمان نمیداد. شیلنگ چاه که داشت میرفت گرفتم رو تنم، آب سرد با فشار میخورد به پوستم و مینی فواره های مختلف با توجه به جهت شلنگ، محل برخورد، فاصله برخورد و البته زاویه اش درست میکرد و قشنگ نفسم حبس کرده بود و سرعت شستن بیشتر بیشتر میکرد.
از آخرین باری که مربی من دیده بود، پنج ماه میگذشت. اون زمان به محضی که من دید گفت این چه وضعیه اخه، شکمچه درآوردی، پسر داری میترکی, معلومه داری با خودت چیکار میکنی؟ لپاش ببین، چیزی توش؟ بیا بیا بشین باید یه فکر اساسی برات بکنم. لبخندی به زور تو صورتم دووندم گفتم، همش بخاطر کروناست که ورزش کنار گذاشتم. خواستم ذهنش منحرف کنم، گفتم راستی میگن تا مرداد همدان بیشتر آب نداره. خیلی دوسش داشتم و اینکه از دیدن این وضعیت اینقدر ناراحت شده بود، ناخودآگاه چشام از چشاش فرار میکرد. با لبخندی ادامه داد, ناسا که بیخود پیش بینی نمیکنه تا ۲۰۵۰ مناطقی از ایران غیر قابل سکونت میشه، با لبخند ادامه داد، هفته بعد شروع میکنیم. از اون موقع سه جلسه در هفته به مدت سه ماه و ۶ جلسه در هفته طی دو ماه بعدیش بهم برنامه تمرین داده بود. منم مثل کنه به کاری که دوست دارم میچسبم و فقط ۲ جلسه اش انجام نداده بودم و پیوستگی و ممنتوم کار خیلی مهم بود برام. ۱۰ درصد وزنم کم کرده بودم و جوری احساس سبکی میکردم که انگار تازه متولد شدم. اون روزم تمرین داشتم. از خواب بعدازظهر تازه بلند شده بودم و نبود کولر بخاطر قطعی آب به منگیم دامن زده بود. اگه شناسنامه بالا سرم نبود هنوز سوالات من کی ام، اینجا کجاست، من کجایی ام تو ذهنم فلسفه وار میچرخید. وسایل تمرین برداشتم رفتم تو حیاط بساط پهن کردم، مت، وزنه پا، انواع کش ها، مامان هم بساط عرق گیری به راه کرده بود، دیگ، لگن ، آب، دبه ، دستگاه عرق گیری و البته نعناع! و بوی عرق نعناع همه فضای حیاط پر کرده بود. گفتم مگه آب هست؟ گفت نه با آب چاه دارم میگیرم. دیر بشه نعناع ها پلاسیده میشن. گفتم خب بهم میگفتی بیام کمک، گفت از صبح رفتی سرکار خسته بودی. گفتم استراحت کنی. این همه مهربانی،غیرت، تلاش و پشتکار اونم تو این سن و سال، ادم به خجالت میکشونه. گفتم بابا میگفتی چند کیلو میخریدیم، گفت میخای کمک کنی یا میخای غُر بزنی، عرقشون مزه آب میده. خندیدم گفتم هم کمک هم ورزش اجازه هست. گفت فعلا اب داغ شده سریع عوضش کن. این شلنگ هم همش درمیاد، دست میسوزنه، ببین میتونی درستش کنی مکانیک بالام! وقتی اینجوری میگن و درستش نکنی، یعنی کارت تمومه. خروجی آب جوش دستگاه بود و چند بار دستم سوخت تا شلنگ کار سخت شده رو جا زدم. بعدش هماهنگ کردم خودم بین تمرین و عرق گیری. خیس عرق شده بودم و گرمای عرق نعناع نفسام بریده بود. ست دوم با سومین حرکت فول برپی تموم کردم، قلبم بیرون سینه با سوختن شعله های گاز کل کل میکرد. یه هویی مامان استکان عرق تو اون حالت چسبوند به لبم گفت ببین تندیش خوبه، تندی نعناع زبونم سوزوند و نذاشت نفس بکشم. گفتم یاخچده یاخچده، بوقولدوم ننه، بوقلدوم.
سه تا مرحله ۱۲ تایی رو به مُردن هم که بود، انجام دادم و نای بلند شدن نداشتم. گرمای دیگ و حرکات سنگین حسابی رُسم کشیده بود و چیک چیک عرق های گرم من رو مت تنه به تنه چک چک عرق سرده شده نعناع داخل ظرف میزد. دراز شده بودم و از همه اکسترمم های بدن دَم کردم، داشت عرق سر میخورد و داشتم توش غرق میشدم. فکر اینکه چطوری باید دوش بگیرم و از شرشون خلاص بشم اعصاب و روانم میخراشید. لغات های اطرافم تو مغزم مثل دیگ عرق میجوشید بالا میومد: عرق نعناع، عرق بدن، آب جوش ، آب چاه، قطعی آب، دوش گرفتن....
از فشار بی آبی یه الگوریتم ترسناکی مثل گاندو تو ذهنم خزید، اطرافم مثل زمان قاجار شده بود، قطعی آب، عرق گیری سنتی و قطعی غیرت مسئولین، تصمیم خودم گرفتم تا مثل زمان قاجار حمام کنم. لگن سفید از آب سرد چاه پر کردم و آب جوش بالای عرق گیر داخلش روانه کردم تا یکم جون بگیره. تا لباس های خیس تمرین به سرعت کندم، نسیم خنک عصرگاهی روی پوستم دوید. شامپو رو ریختم تو سرم و وسط حیاط با پارچ آب رو سرم آب میریختم و تند تند میشستم. داغی بیش اندازه اش یه لحظه پوست سرم سوزوند و شار حرارتی ناشی از گرادیان دمایی زیاد بین سر داغ و تن سردم راه افتاد که مثل قبض روح بود. مامان هاج و واج با تردید نگاه میکرد و با ابهام میخندید. حس مادرانه به سراغش آمد و گفت اُتو اُتو. پارچ آب پر میکرد و خالی میکرد رو سرم. تصویر بچه های مناطق محروم سیستان، کردستان، ایلام، جنوب و حالا همدان....جلوچشم های بسته ام رژه میرفتن. گفتم مامان میبینی وضعیت دکتر مملکت؟ تا حرف زدم آب داغ داخل دهن و گلوم راه گرفت و داشت خفم میکرد. چیزی نمیگفت و تند تند فرز آب میریخت. دیدم آب گرم تموم شد و فقط سرم شستم، هیجان به راه افتاده بود و دیگه مغزم فرمان نمیداد. شیلنگ چاه که داشت میرفت گرفتم رو تنم، آب سرد با فشار میخورد به پوستم و مینی فواره های مختلف با توجه به جهت شلنگ، محل برخورد، فاصله برخورد و البته زاویه اش درست میکرد و قشنگ نفسم حبس کرده بود و سرعت شستن بیشتر بیشتر میکرد.