Peyman Academy – Telegram
Peyman Academy
346 subscribers
280 photos
166 videos
82 files
339 links
آی دی ادمین جهت تماس
@jpeyman
کلیه درس ها در کانال یوتیوب قابل دسترسی است:
https://youtube.com/channel/UCvRYEoh0xwDc7PeO7TvTuUg
Download Telegram
در خبرها دیدم افسانه حسامی فرد اولین زن ایرانی‌ست که موفق به صعود از قله‌ی K2 شده

فقط همین را نوشته‌اند! نهایتا ارتفاع قله را هم اضافه می‌کنند‌ و تمام. اجازه بدید مفصل‌تر بنویسم چه اتفاقی افتاده

قله‌ی K2 دومین قله‌ی دنیا از لحاظ سختی در صعود است. اورست بلندترین قله‌ی دنیا که صدها نفر تا به امروز در مسیر صعود آن جان داده‌اند در فهرست سخت‌ترین و فنی‌ترین قله‌های دنیا جایگاه پنجم یا ششم را دارد‌! پس ارتفاع بالا لزوما به معنای سخت بودن صعود نیست.

متوسط زمان صعود به قله‌ی ۸۶۱۱ متریِ K2 حدود ۶۰ روز است! در یکی از بخشهای مسیر صعود که به «منطقه مرگ» معروف است، با یخچال‌های طبیعی روبرو می‌شوید که اصلا ثبات ندارند. هر لحظه ممکن است زیر کوهی از یخ و برف دفن شوید.

رسیدن به قله‌ی K2 واقعا به شکل افسانه‌ای سخت است که افسانه حسامی‌فرد این افسانه را عملی کرده👏👏👏

@Razcom
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار (Fahim Attar)
حیاط خانه‌ی ما یک درخت چنار دارد که سالیانِ دورِ گذشته بعد از ظهرها زیر سایه‌اش صندلی می‌زدم و کتاب می‌خواندم. در واقع بیشتر ادای کتاب خواندن را در می‌آوردم. کتاب دست گرفتن بهانه‌ای بود که زیر سایه‌ی درخت بشینم تا نور آفتاب را که از لای برگ‌ها به زمین می‌تابید و نقشِ برگ خلق می‌کرد، تماشا کنم. باد هم می‌وزید و نقش برگ‌ها را روی زمین می‌رقصاند و ورق‌های کتاب را به هم می‌ریخت. عادت خوبی بود. برای یک ساعت خودم را به دست باد و آفتاب و سایه و نسیان می‌سپردم. بعد هم جمع می‌کردم و می‌رفتم داخل خانه و خلاص. یکی دو سال عادت روزانه‌ام همین سکون موقتی و دلچسب بود. اما از یک جایی به بعد چرخش روزگار سریع‌تر شد و عادت زیر درخت‌نشینی از برنامه‌ی روزانه‌ام حذف شد. چند سال ازش دور افتادم اما هر بار که از پنجره به درخت نگاه می‌کردم یاد آن یک ساعت‌های دلچسب می‌افتادم. هزار بار بعد از آن صندلی بردم و گذاشتم زیر درخت. آفتاب بود، کتاب بود، نقش برگ‌ها بود، باد هم بود. اما حال خوشَش نبود. انگار که آن حال و هوا فقط ما آن سالیان دورِ گذشته باشد. چقدر بد است که آدم پای درخت‌اش باشد اما آن درخت دیگر درخت سابق نباشد.

زمان قدیم‌تر، دو نفر هم‌دانشگاهی داشتم که یار غار سینما رفتن هم بودیم. کلاس‌های شجاعی و تائیدی و الخ را یکی در میان می‌پیچاندیم تا به جایش برویم سینما. ژانر فیلم هم مهم نبود. از فیلم‌ها درخشان بگیرید تا فیلم‌هایی که روح مرحوم حاتمی و هیچکاک را در گور می‌لرزاندند. ساعت سانس هم مهم نبود. مثلا فیلم کلاه‌قرمزی را ساعت دو شب در سینما آزادی تماشا کردیم. یک بار هم سه سانس پشت سر هم یکی از فیلم‌های جمشید آریا را نگاه کردیم. هر سه بار هم جمشید پوز دشمن را به خاک مالاند. به هر حال مهم فیلم نبود. مهم حال و روزِ خوش‌مان بود. مهم چیپس مزمز بود و سالن خنک سینما و بعد از آن هم آب‌طالبی و زر زر کردن‌های لاینقطع ما سه نفر و خندیدن به هر ترک دیواری. سفر آخری که آمدم ایران هر دو نفرشان را پیدا کردم. قرار گذاشتیم دو سه تا سانس پشت سر هم برویم و اتفاقات گذشته را تکرار کنیم. رفتیم و نشد. با این‌که مزه‌ی آن سالیان دور زیر زبانم بود. آن دو یاغی هم کنارم بودند. اما این دو یاغی، آن دو یاغی مورد نظر دیگر نبودند و من همان دو یاغی خودم را می‌خواستم. در واقع من هر سه یاغی آن سالیان دور را می‌خواستم. اما ما هم مثل درخت چنارمان در سال‌های دور جا مانده بودیم. چقدر بد است که باشی اما نباشی.

هزار مثال این شکلی توی سرم دارم. کسانی و چیزهایی که گذشته‌ی درخشانی باهاشان داشتم اما حالا هستند اما دیگر نمی‌درخشند. یا برای من دیگر نمی‌درخشند. انگار که این درخشش فقط برای آن زمان‌ها درست کار کند. مثل کبریتی که بکشی و روشن شود و بعد هم خلاص. چند کبریت این طوری آتش زدم؟ خدا می‌داند. همیشه تلاش مذبوحانه کردم تا دوباره شرایط را برگردانم به درخشش سابق. اما نشد. مگر می‌شود یک کبریت را دوبار آتش زد؟ آن سایه‌ی دلچسب و درخت مال آن سال‌ها بود. حالا درخت هست اما یک چیزی که نمی‌دانم چیست، فرق کرده است. ما ماندیم خاطره‌ی شیرینی که برای هم تعریفش می‌کنیم و لبخند می‌زنیم و دلمان برای خودِ گذشته‌مان تنگ می‌شود.

اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطره‌ی شیرین دست‌نیافتنی آینده‌ام. الان من هزار کبریت آتش‌نزده توی دستم دارم. کبر‌یت‌هایی که دانه به دانه روشن می‌کنم و لذت‌شان را می‌برم. درخت‌های جدید. سکانس‌های جدید. باید با خودم به صلح برسم. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگی‌ام مثل جویدن آدامس است. شیرینی‌اش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینی‌اش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. اما مگر آدامس‌های جهانم تمام شده‌اند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشته‌ها به صلح برسم. آن‌چه تمام شده، تمام شده. شب‌بخیر.
#فهیم_عطار
@fahimattar
Forwarded from Mechanical (Narsis)
اطلاعیه
با سلام
نتایج مرحله اول بيست و هفتمين المپياد علمي- دانشجويي كشور سال 1401 در رشته مهندسی مکانیک منتشر گردید. بر این اساس دو نفر از دانشجویان دانشگاه صنعتی همدان به نام‏های "محمد زارعی" و "سید علی هاشمی کاشانی" جزو پنج نفر برتر منطقه 4 کشور در این رشته برگزیده و به مرحله نهايي بيست و هفتمين المپياد علمي - دانشجويي كشور راه یافتند.
Forwarded from BOOK

هر نادانی چیزهای زیادی می‌داند.
مسئله اصلی فهمیدن است.


👤 #آلبرت_انیشتین


📚 @lBOOKl
Forwarded from BOOK
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن درخت کهن منم !
شبم از بی‌ستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستاره‌ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت...
که تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ...

مرغ شبخوان که با دلم می‌خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...
آهوان گم شدند در شب دشت!
آه از آن رفتگان بی برگشت....

👤 #هوشنگ_ابتهاج

امیر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه درگذشت 🥀

او متولد سال ۱۳۰۶ و از بزرگترین غزلسرایان شعر معاصر ایران بود.

📚 @lBOOKl
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹 توپ پلاستیکی اینجوری درست میشه

Subscribe 👉👉 @Mechanical_Home for more
Forwarded from منابع آموزشی شطرنج (Mohammad Kheirkhah)
♨️ به نقل از یورونیوز بریتانیا یکشنبۀ گذشته میزبان مسابقات جهانی شطرنج زیر آب بود.
در این مسابقات که در هتل لئوناردو رویال برگزار شد، ۱۰ شطرنج باز در حالی که عینک شنا بر چشم داشتند، شرکت کردند.

شیوۀ بازی در شطرنج زیر آب مانند شطرنج معمولی است؛ با این تفاوت که محل بازی یک استخر است با مهره‌های مغناطیسی که روی صفحه شطرنج می‌چسبند.

در این شیوه از بازی، ساعت شطرنج وجود ندارد و به جای آن، مدت زمانی که هر شرکت کننده بتواند نفسش را زیر آب در سینه حبس کند مدنظر قرار می‌گیرد.

به همین دلیل نیز هر بازیکن تا زمانی که بتواند نفس خود را حبس کند، فرصت فکر کردن برای حرکت دادن مهره‌ها را دارد.

شطرنج‌بازان پس از هر بار حرکت دادن مهره‌ها، می‌توانند روی آب بیایند و نفس بکشند و به این ترتیب نوبت حریفشان خواهد بود که به زیر آب برود و تا زمانی که حرکتی انجام نداده باشد، نمی‌تواند روی آب برگردد.

در داخل این مهره‌ها وزنه‌هایی کوچک همچنین یک آهن‌ربای قوی وجود دارد تا از غوطه‌ور شدن آنها در آب استخر جلوگیری شود.

شاید بد نباشد در ایران نیز چنین مسابقاتی ترتیب داده شود تا هیجان شطرنج بیشتر توسعه یابد!

محمّد خیرخواه
۲۶ مرداد ۰۱
.
البته امروز همون دو ساعت شب هم نیومد...
قطعی غیرت
از آخرین باری که مربی من دیده بود، پنج ماه میگذشت. اون زمان به محضی که من دید گفت این چه وضعیه اخه، شکمچه درآوردی، پسر داری میترکی, معلومه داری با خودت چیکار میکنی؟ لپاش ببین، چیزی توش؟ بیا بیا بشین باید یه فکر اساسی برات بکنم. لبخندی به زور تو‌ صورتم دووندم گفتم، همش بخاطر کروناست که ورزش کنار گذاشتم. خواستم ذهنش منحرف کنم، گفتم راستی میگن تا مرداد همدان بیشتر آب نداره. خیلی دوسش داشتم و اینکه از دیدن این وضعیت اینقدر ناراحت شده بود، ناخودآگاه چشام از چشاش فرار میکرد. با لبخندی ادامه داد, ناسا که بیخود پیش بینی نمیکنه تا ۲۰۵۰ مناطقی از ایران غیر قابل سکونت میشه، با لبخند ادامه داد، هفته بعد شروع میکنیم. از اون موقع سه جلسه در هفته به مدت سه ماه و ۶ جلسه در هفته طی دو ماه بعدیش بهم برنامه تمرین داده بود. منم مثل کنه به کاری که دوست دارم میچسبم و فقط ۲ جلسه اش انجام نداده بودم و پیوستگی و ممنتوم کار خیلی مهم بود برام. ۱۰ درصد وزنم کم کرده بودم و جوری احساس سبکی میکردم که انگار تازه متولد شدم. اون روزم تمرین داشتم. از خواب بعدازظهر تازه بلند شده بودم و نبود کولر بخاطر قطعی آب به منگیم دامن زده بود. اگه شناسنامه بالا سرم نبود هنوز سوالات من کی ام، اینجا کجاست، من کجایی ام تو ذهنم فلسفه وار میچرخید. وسایل تمرین برداشتم رفتم تو حیاط بساط پهن کردم، مت، وزنه پا، انواع کش ها، مامان هم بساط عرق گیری به راه کرده بود، دیگ، لگن ، آب، دبه ، دستگاه عرق گیری و البته نعناع! و بوی عرق نعناع همه فضای حیاط پر کرده بود. گفتم مگه آب هست؟ گفت نه با آب چاه دارم میگیرم. دیر بشه نعناع ها پلاسیده میشن. گفتم خب بهم میگفتی بیام کمک، گفت از صبح رفتی سرکار خسته بودی. گفتم استراحت کنی. این همه مهربانی،غیرت، تلاش و پشتکار اونم تو این سن و سال، ادم به خجالت میکشونه. گفتم بابا میگفتی چند کیلو میخریدیم، گفت میخای کمک کنی یا میخای غُر بزنی، عرقشون مزه آب میده. خندیدم گفتم هم کمک هم ورزش اجازه هست. گفت فعلا اب داغ شده سریع عوضش کن. این شلنگ هم همش درمیاد، دست میسوزنه، ببین میتونی درستش کنی مکانیک بالام! وقتی اینجوری میگن و درستش نکنی، یعنی کارت تمومه. خروجی آب جوش دستگاه بود و چند بار دستم سوخت تا شلنگ کار سخت شده رو جا زدم. بعدش هماهنگ کردم خودم بین تمرین و عرق گیری. خیس عرق شده بودم و گرمای عرق نعناع نفسام بریده بود. ست دوم با سومین حرکت فول برپی تموم کردم، قلبم بیرون سینه با سوختن شعله های گاز کل کل میکرد. یه هویی مامان استکان عرق تو‌ اون حالت چسبوند به لبم گفت ببین تندیش خوبه، تندی نعناع زبونم سوزوند و نذاشت نفس بکشم. گفتم یاخچده یاخچده، بوقولدوم ننه، بوقلدوم.
سه تا مرحله ۱۲ تایی رو به مُردن هم که بود، انجام دادم و نای بلند شدن نداشتم. گرمای دیگ و حرکات سنگین حسابی رُسم کشیده بود و چیک چیک عرق های گرم من رو مت تنه به تنه چک چک عرق سرده شده نعناع داخل ظرف میزد. دراز شده بودم و از همه اکسترمم های بدن دَم کردم، داشت عرق سر میخورد و داشتم توش غرق میشدم. فکر اینکه چطوری باید دوش بگیرم و از شرشون خلاص بشم اعصاب و روانم میخراشید. لغات های اطرافم تو مغزم مثل دیگ عرق میجوشید بالا میومد: عرق نعناع، عرق بدن، آب جوش ، آب چاه، قطعی آب، دوش گرفتن....
از فشار بی آبی یه الگوریتم ترسناکی مثل گاندو تو ذهنم خزید، اطرافم مثل زمان قاجار شده بود، قطعی آب، عرق گیری سنتی و قطعی غیرت مسئولین، تصمیم خودم گرفتم تا مثل زمان قاجار حمام کنم. لگن سفید از آب سرد چاه پر کردم و آب جوش بالای عرق گیر داخلش روانه کردم تا یکم جون بگیره. تا لباس های خیس تمرین به سرعت کندم، نسیم خنک عصرگاهی رو‌ی پوستم دوید. شامپو رو ریختم تو سرم و وسط حیاط با پارچ آب رو سرم آب میریختم و تند تند میشستم. داغی بیش اندازه اش یه لحظه پوست سرم سوزوند و شار حرارتی ناشی از گرادیان دمایی زیاد بین سر داغ و تن سردم راه افتاد که مثل قبض روح بود. مامان هاج و واج با تردید نگاه میکرد و با ابهام میخندید. حس مادرانه به سراغش آمد و گفت اُتو اُتو. پارچ آب پر میکرد و خالی میکرد رو سرم. تصویر بچه های مناطق محروم سیستان، کردستان، ایلام، جنوب و حالا همدان....جلو‌چشم های بسته ام رژه میرفتن. گفتم مامان میبینی وضعیت دکتر مملکت؟ تا حرف زدم آب داغ داخل دهن و گلوم راه گرفت و داشت خفم میکرد. چیزی نمیگفت و تند تند فرز آب میریخت. دیدم آب گرم تموم شد و فقط سرم شستم، هیجان به راه افتاده بود و دیگه مغزم فرمان نمیداد. شیلنگ چاه که داشت میرفت گرفتم رو تنم، آب سرد با فشار میخورد به پوستم و مینی فواره های مختلف با توجه به جهت شلنگ، محل برخورد، فاصله برخورد و البته زاویه اش درست میکرد و قشنگ نفسم حبس کرده بود و سرعت شستن بیشتر بیشتر میکرد.
سرعت کشیده شدن دستم رو کف های پوستم شتاب میگرفت، چون ناخودآگاهت میگفت ممکنه همین فردا نباشه، صرفه جویی کن. لرزش انگشتام هم فرکانس با ارتعاش تک تک سلول های بدنم البته با دامنه بیشتر، بیشتر بیشتر میشد. مامان دیگه چیزی نمیگفت و من در یک حالت نیمه خلسه بودم و مغزم از مسیر فرمان خارج شده بود. همه وجودم داشت طعم یخ محرومیت قُلپ قُلپ می بلعید. صدای بهم خوردن دندون های منجمدم لای صدای شعله های گاز محو شده بود.
شخصیت رُخ زبح شده بود و کار تموم شده بود و‌ حالا حوله را نه برای خشک کردن که برای گرم کردن خودم، به تنم میکشیدم. چشام بسته بودم و آبشار سوالات مخلوط با خاطرات مختلف سد چراهای ذهنم شکست ,ما به دلیل کمبود و قطعی غیرت مسئولین به زمان قاجار برگشتیم؟ معلم عربیمون همیشه با حالت طنز میگفت مسئول بر وزن مفعلول، یعنی باید مورد سوال قرار بگیره، بچه ها من خوب درس ندم و شما خوب درس نخونین و کم کاری کنیم، همه مسئولیم، همه. همه باید جوابگو باشیم. سکانس خاطره بعدی تو ذهنم غوطه ور شد: یه زمانی دانشجوها مشکل آب داشتن تو خوابگاه ۳۰۰ نفری و ما نیمچه مسئولیتی داشتیم و البته خواب نداشتیم تا درست بشه، تا آخر شب اونجا بودیم، شب تا صبح خواب چراغ های روشن خوابگاه بی آب و چهره های معصوم دانشجوهای مستاصل میدیدیم، صبح تا شبم خودشون داخل کلاس ها.چشم تو چشم، من چطور میتونستم به کسی که نیاز قاعده هرم مازلوش تامین نکردم، استاتیک و درس تعادل بدم، دانشجو حتما میگه اول تعادل وظیفه ات حفظ کن، بعد راجب دو نیرویی صحبت کن حاجی، چون داشتیم با هم زندگی میکردیم تو یک خانواده بزرگتر، منبع گذاشتیم، پمپ گذاشتیم، همه ادارات مسئول بهم ریختیم تا درست شد. کم کم گرم شده بودم. حالا، حالا چطور مشکل آب همدان ۶۰۰ هزارنفری که از ۶ ماه پیش مسلم بوده، نادیده گرفتن، واقعا مسئولین این مسئله تو این شهر زندگی نمیکنند؟! موقع چشم تو‌چشم شدن با خانواده و فامیل خودتون چیکار میکنین؟! اصلا اطلاع دارین تا ۲۰ روز دیگه با باز شدن دانشگاه ها و مدارس و خوابگاه و برگشت از مسافرت ها چه بلبشویی میشه، امیدوارم قطعی آب با قطع شدن قطعی غیرت مسئولین، قطع بشه. با عجله ۲۰۰ میلیارد تومن تخصیص دادین، این عدد تقسیم بر ۹۲۰۰۰ میلیارد تومن این روزا میشه اپسیلون.... لباس گرم بپوش، سرما نخوری، بیا نعناع ها رو عوض کن، بازم که اوج گرفتی بالام، گَلدم، گَلدم....
📝رُخ
📅۳ شهریور ۱۴۰۱
🔺این داستان واقعی است و اگر لغت تخصصی میبینین، میتونین گوگل کنین🔺
Forwarded from BOOK
فقر ،چیزی را "نداشتن" است ولی آن چیز پول نیست طلاو غذا نیست...
فقر،گرسنگی نیست فقر همان‌گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته کتابفروشی می نشیند...


👤 #صمد_بهرنگی

امروز سالروزِ درگذشتِ «صمد بهرنگی» نویسنده‌ای ناب، معلمی دلسوز و متعهد و مبارزِ راهِ آزادی و برابری است. روزی که رودِ اَرَس عمو صمد را از بچه‌ها دزدید!
تنها بیست‌ونه سال زیست اما چنان مفید و تاثیرگذار که امروز نام و یادش هم‌چنان زنده و ماناست...

روحش شاد و یادش گرامی🥀


📚 @lBOOKl
Forwarded from منابع آموزشی شطرنج (Mohammad Kheirkhah)
این هم جام کسب قهرمانی در رپید و بلیتس سن‌لوئیس در مقابل مهره‌ی بزرگ شاه معروف این باشگاه که نماد آن است و علیرضا در جریان مصاحبه‌های خود بارها ابراز علاقه خود نسبت به این باشگاه قدیمی را مطرح کرده است.

حتی در جائی گفت سال‌ها یکی از آرزوهای قلبی و درونیم این بود که در اولین حضورم در این باشگاه قهرمان شوم که اکنون این رویا محقق شده و از این موضوع بسیار خشنود هستم.
.
Forwarded from منابع آموزشی شطرنج (Mohammad Kheirkhah)
امروز chess24 یکی از سخنان معروف نلسون ماندلا را منتشر کرده که مضمون آن چنین است:

«هرگز نمی‌بازم، یا می‌برم یا می‌آموزم.»

.
Forwarded from BASNA
🚨 #فوری_بسیار_مهم 🚨

🔻در اطلاعیه جدیدی توسط روابط عمومی دانشگاه اعلام شد؛
🔴 شروع کلاس‌های حضوری دانشگاه بوعلی‌سینا در نیم‌سال اول سال تحصیلی جدید به تعویق افتاد 🔴

برای مشاهده متن خبر، روی لینک زیر کلیک کنید
basna.ir/fa/news/6425

#اختصاصی_بسنا
#حضوری_شدن_دانشگاه
#حضوری_شدن_کلاس‌ها
#با_بسنا_همراه_باشید
@scojob
اطلاعیه فوری - پرتال اصلی دانشگاه صنعتی همدان - پرتال دانشگاه صنعتی همدان
https://www.hut.ac.ir/fa/w/%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%87-%D9%81%D9%88%D8%B1%DB%8C
آموزش مجازی کردن، نت هم قطع کردن، واقعا آدم از این همه هوش متعجب میشه! من الان موندم چیکار کنم؟ حتی همین پیغامم به سختی نوشتم و به سختی هم بقیه میخونن! البته اگه بتونن.
با سلام خدمت دوستان عزیز،
تا الان سه بار نحوه و تاریخ ارائه ترم عوض کردن. دو روز مونده یه هویی مجازیش کردن. برای آموزش و تدریس درست مدرس باید برنامه ریزی کنه. بااینحال دیروز رفتم دانشگاه و سعی کردم وارد سامانه های درس افزار و ادوبی بشم. چند بار انداخت بیرون. نمیشد کار کرد باهش عملا. پیگیری کردم، ظاهرا همه همین مشکل داشتن. وقتی حتی از داخل دانشگاه امکان تشکیل کلاس وجود نداره، دانشجوها میخوان چیکار کنن ، من نمیدونم. با این شرایط عملا امکان تشکیل کلاس ندارم تا شرایط مناسب بشه. میدونم حالمون اصلا خوب نیست. امیدوارم زودتر حضوری بشه تا بتونم تک تکتون ببینم و یکم بهتر بشیم. دلم براتون حسابی تنگ شده. نگران کلاس ها هم نباشین،نهایت جبرانی میزاریم. لطفا اطلاع رسانی کنید.
سپاسگزارم💐💐💐
۳ مهر ۱۴۰۱
پاینده پیمان