Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📥 فیلم سینمایی دیکتاتور 2012
☑️ کیفیت 720p با زیر نویس چسبیده
📎 لینک دانلود مستقیم:
https://bit.ly/34GbeyY
©️ @ProhibitedLibrary
☑️ کیفیت 720p با زیر نویس چسبیده
📎 لینک دانلود مستقیم:
https://bit.ly/34GbeyY
©️ @ProhibitedLibrary
❤1
📕نفرتم را بر یخ می نویسم
✍️گابریل گارسیا مارکز
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم،
به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»،
«ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... .
همراه با عشق
©️@ProhibitedLibrary
✍️گابریل گارسیا مارکز
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم،
به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری.
مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»،
«ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.
خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری
بگو چقدر برایت ارزش دارند.
اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... .
همراه با عشق
©️@ProhibitedLibrary
ماهی سیاه گفت: هر چیزی به آخر میرسد،
شب به آخر میرسد، روز به آخر میرسد،
هفته، ماه، سال...
من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...
📕 #ماهی_سیاه_کوچولو
✍ #صمد_بهرنگی
📚@ProhibitedLibrary
شب به آخر میرسد، روز به آخر میرسد،
هفته، ماه، سال...
من می خواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ،
یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...
📕 #ماهی_سیاه_کوچولو
✍ #صمد_بهرنگی
📚@ProhibitedLibrary
اﮔﺮ ﺍﻓﺮﺍﺩ میتوﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﮐﻪ، ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﻟﺰﻭﻣﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ هم ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪﺗﺮﯼ میدﺍﺷﺘﯿﻢ.ﺗﺌﻮﺭﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻄﻠﻮﺏ ﻣﻦ، ﺍﺳﺎﺱ ﻭ ﺷﺎﻟﻮﺩﮤ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺳﺎﺱ ﻭ ﺷﺎﻟﻮﺩﮤ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ.
📕 تئوری انتخاب
✍🏻 #ویلیام_ﮔﻼﺳﺮ
📚@ProhibitedLibrary
📕 تئوری انتخاب
✍🏻 #ویلیام_ﮔﻼﺳﺮ
📚@ProhibitedLibrary
داستان کوتاه (افسانه افرینش) به قلمِ صادق هدایت به بررسی افرینش و خلقت انسان با زبانی طنزگونه میپردازد.
هدایت این داستان را در فرانسه نوشته و منتشر کرد
📕 افسانه افرینش
#صادق_هدایت
📚@ProhibitedLibrary
هدایت این داستان را در فرانسه نوشته و منتشر کرد
📕 افسانه افرینش
#صادق_هدایت
📚@ProhibitedLibrary
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت ...[امام زمان] هم روشنتر است
و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند؟
چرا کاری نمیکنند؟
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند؟
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآیدو سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...
فروغ فرخزاد
@ProhibitedLibrary
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ، مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت ...[امام زمان] هم روشنتر است
و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمیترسد
و از خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نمازصدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیآورد از روی بیست میلیون بردارد
و میتواند از مغازه ی سیدجواد ، هرچه که لازم دارد ،
جنس نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ "الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود .
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ ....
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم میخواهد که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ .....
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه ی چیزهای خوب خوشم میآید
و من چقدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوضشان هم خونیست
و تخت کفشهاشان هم خونیست
چرا کاری نمیکنند؟
چرا کاری نمیکنند؟
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام .
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند؟
من پله های یشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی میآید
کسی میآید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود، بزرگ میشود
کسی که از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآیدو سفره را میندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درختهای دختر سید جواد را قسمت میکند
و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را میدهد
من خواب دیده ام ...
فروغ فرخزاد
@ProhibitedLibrary
🎬#معرفی_فیلم
🎥مالنا 2000
خلاصه داستان : فیلم «مالنا» به کارگردانی جوزپه تورناتوره درباره زندگی دختر زیبا رویی بنام مالنا (مونیکا بلوچی) است که به همراه پدرش به شهر کوچکی کوچ کرده ، خوشکلی مالنا در حدی می باشد که مردم شهر در مورد او شایعه پخش می کنند و پدرش نیزر از او مکدر می گردد اما همه چیز…
نکته : شاید معروف ترین سکانس این فیلم زمانیست که مالنا روی نیمکتی می نشیند و هنگامی که میخواهد سیگارش را روشن کند تمامی مردان شهر برای او کبریت و فندک روشن می کنند…
©️@ProhibitedLibrary
🎥مالنا 2000
خلاصه داستان : فیلم «مالنا» به کارگردانی جوزپه تورناتوره درباره زندگی دختر زیبا رویی بنام مالنا (مونیکا بلوچی) است که به همراه پدرش به شهر کوچکی کوچ کرده ، خوشکلی مالنا در حدی می باشد که مردم شهر در مورد او شایعه پخش می کنند و پدرش نیزر از او مکدر می گردد اما همه چیز…
نکته : شاید معروف ترین سکانس این فیلم زمانیست که مالنا روی نیمکتی می نشیند و هنگامی که میخواهد سیگارش را روشن کند تمامی مردان شهر برای او کبریت و فندک روشن می کنند…
©️@ProhibitedLibrary
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📥 فیلم سینمایی مالنا_2000
☑️ کیفیت 720p با دوبله فارسی
🔞 فیلم داری محدودیت سنی است!
📎 لینک دانلود مستقیم:
https://bit.ly/34wzFiq
©️ @ProhibitedLibrary
☑️ کیفیت 720p با دوبله فارسی
🔞 فیلم داری محدودیت سنی است!
📎 لینک دانلود مستقیم:
https://bit.ly/34wzFiq
©️ @ProhibitedLibrary
📕از عشق و شیاطین دیگر
✍️گابریل گارسیا مارکز
دختر در روز بیست و نهم ماه می ، که دیگر تحملش تمام شده بود ، خواب دید که از پنجره به مزرعه ی پوشیده از برفی می نگرد که کایه تانو دلورا از آنجا رفته و دیگر هیچ گاه بر نمی گردد . در دامنش خوشه ی طلایی انگور جا داشت که به محض خوردن یک دانه ی انگور بار دیگر دانه ی دیگری سبز میشد . اما این بار دانه های انگور را نه یکی یکی بلکه دو تا دوتا می کند و از اشتیاق رسیدن به آخرین دانه انگور نفس در سینه نگه داشته بود . نگهبانی که برای راست و ریس کردن جلسه ششم جن گیری آمد با جسد بی جان سی یر وا ماریا در رخت خواب رو برو شد که از عشق جان داده بود . چشمانش می درخشید و پ.ستش حالت کودک تازه متولد شده را داشت . تارهای مو چون حباب از سر تراشیده اش می رویید و رشد می کرد
هیچ دارویی نمی تونه چیزی رو درمان کنه که خوشبختی نتوسته
©️@ProhibitedLibrary
✍️گابریل گارسیا مارکز
دختر در روز بیست و نهم ماه می ، که دیگر تحملش تمام شده بود ، خواب دید که از پنجره به مزرعه ی پوشیده از برفی می نگرد که کایه تانو دلورا از آنجا رفته و دیگر هیچ گاه بر نمی گردد . در دامنش خوشه ی طلایی انگور جا داشت که به محض خوردن یک دانه ی انگور بار دیگر دانه ی دیگری سبز میشد . اما این بار دانه های انگور را نه یکی یکی بلکه دو تا دوتا می کند و از اشتیاق رسیدن به آخرین دانه انگور نفس در سینه نگه داشته بود . نگهبانی که برای راست و ریس کردن جلسه ششم جن گیری آمد با جسد بی جان سی یر وا ماریا در رخت خواب رو برو شد که از عشق جان داده بود . چشمانش می درخشید و پ.ستش حالت کودک تازه متولد شده را داشت . تارهای مو چون حباب از سر تراشیده اش می رویید و رشد می کرد
هیچ دارویی نمی تونه چیزی رو درمان کنه که خوشبختی نتوسته
©️@ProhibitedLibrary