اینجا جوین نده، نیستم دیگه – Telegram
اینجا جوین نده، نیستم دیگه
183 subscribers
664 photos
30 videos
36 links
‌اینجا دیگه فعالیتی نخواهم داشت،
Pulp.
کانال جدیدم: @Caramelachn
استیکرا: @MyStPacks
Download Telegram
من مُحالم تو ب مُمكن شدنم فكر نكن..
كاش بفهمين ك انكار كردن چيزي از حقايقي ك وجود داره رو زير سوال نميبره.
دلگيرم از دريايي ك زورش ب آتش نرسيد. #سانچي
#زندگي_سرمه_اي #پارت_دوم
هميشه همينه. كلي تلاش ميكني ي كاريو واسه يكي انجام بدي و جونت سر اون كار در مياد، اما تهش ميخوري ب ي جمله ساده مثه ممنون.. ديگه نميدونم مشكل از منه يا از اونا، از همشون.
نگامو از تصوير تكراري خودم تو آينه دستشويي دانشگاه ميگيرمو شير آبو ميبندم. همينطور ك دستامو با مانتوي زيتونيم خشك ميكنم از دستشويي خارج ميشم. جمعيت دانشجوها تو ذوق ميزنه و صد البته فقد جمعيتشون! ن اينكه همشون با دوستا و اكيپشون دارن حرف ميزنن، ميخندن يا مسخره بازي در ميارن و من، تنهام. تشر ميزنم ب خودم: هوي چته دوباره پررو شدي؟ هميشه همينطور بوده.. مگه غير از اينه؟ مگه تو دبيرستان و راهنمايي غير از اين بود؟ تشري ك ب خودم زدم ظاهرا خيلي محكم بوده چون سريع ب خودم ميام.
سرمو از بي هدف نگاه كردن ملت و تجزيه و تحليل حركاتشون برميگردونم و ب سمت كلاس ميرم. و البته، سعي ميكنم براتون نگم ي پسر از جلوم رد شد ك خيلي قشنگ ميخنديد. ميبينيد؟ الآنم دارم نميگم! به سمت رديف ميزاي وسط كلاس ميرم. اونايي ك بيشتر ب ته نزديكن. گوشه ترينشو انتخاب ميكنمو كيفمو پرت ميكنم روش. ميشينمو شروع ميكنم ب انجام دادن كار مورد علاقم، تجزيه و تحليل حركات بقيه.
دوتا دختر درحالي ك از خنده دستشونو جلوي دهنشون گرفتن با سه تا پسر ك يكيشون در حال خميازه كشيدنه وارد ميشن، ب سمت من ميان و هم رديف من ميشينن، فقد مشكلشون اينه ك رديفا پنج تاييه و وقتي من يكي از صندلي هارو گرفتم در نتيجه چهارتايي شده! يكي از دختراشون ب سمت من مياد و همينجوري ك دستامو گرفته و داره مجبورم ميكنه ك بلند شم ميگه: اوه عازيزم! شنيدم ميخاي بري اونور بشيني؟! همينطور ك روي نازي ك تو صحبت كردنشه تمركز كردم، منو ب اون سمت هل ميده و خودش سر جام ميشينه. پشتشو ميكنه ب من و شروع ميكنه به حرف زدن با پسر بغل دستيش. ميخنده و سرشو پايين ميندازه و باعث ميشه اون موهايي خرماييش ك ب زور رنگ مشكي پر كلاغي شده روي صورتش بريزه. با ناز موهاشو كنار ميده و فشاري ب بازوهاي پسر وارد ميكنه.
دستامو مشت ميكنم و رومو برميگردونم. دستي روي موهام ميكشم و ب اين فكر ميكنم ك چرا هيچ وقت موهامو رنگ نكردم؟ شايد اونموقع بتونم با ناز بخندم و ب بازوهاي ي پسري فشار وارد كنم..!
ب سمت رديفاي كناري ميرم و روي يكي از صندلي ها ميشينم. كم كم كلاس پر از دانشجوهايي ميشه ك خيلي خوشحال و آماده دريافت حجم زيادي اطلاعاتن. البته كل كلاس پر ميشه ب جز كنار من. (فيك اسمايل)
استاد داخل ميشه، مرد ميانساليه با موهاي جوگندمي. ي كيف سامسونت دستشه و خيلي داره سعي ميكنه ك پاهاشو صاف بزاره و اين عادت كج گذاشتن پاهاش ك باعث شده كفشاش ي حالت اشتباهي ب خودشون بگيرن رو ترك كنه. چند نفر بلند ميشن و چن نفر وقتي ك با صداي بلند ميگه: سلام دوستان، ب خودشون ميان. خودشو درسشو معرفي ميكنه و من از اين ته روي حركات لب و دهن و دستاش ك با دكمه هاي سرآستينش بازي ميكنه دقت ميكنم. سال جديد و ورود ما دانشجوها ب دانشگاهو تبريك ميگه و بعدش هم درباره جامعه شناسي صحبت ميكنه.
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه..
#المآه
ماهيو هروقت از آب بگيري تازه س، ماهيِ ما تو آبِ، مُرده ولي راستش!
ي سري چيزاعم ب حرف نيست، يني فقد گفتنش كافي ني، بايد ثابتش كني. و كاش ميفهميدي دوست داشتنم جزو همون چيزاس..
پخته ترين آدمام با تو خام ميشن؛
وقتي حقيقتو ميدونم، از اعماق وجودم دلم ميخاد ب دروغايي ك واسم سر هم ميكنين، گوش بدم.
قلبامونو تو مشتمون ميگيريم و
پشتمون قايمش ميكنيم؛
نزار تَش پیدات كنن لاي كثافتا؛
دستانم را بگير، دارم ب يادت "مي افتم!"
ميدونم و ميدوني ك ميدونم
ميدوني و ميدونم ك ميدوني
فقد هي سعي ميكنيم احمقانه ناديدش بگيريم
منم ي بار سر صحبت رو باز كردم ديدم بو ميده بستمش انداختمش دور ديگه
ميخام مغزمو چيكار، وقتي نميدونم كجاي اين دنيا گمي؟
امروز ك تو مدرسمون برف اومده بود و همه داشتن شادي ميكردن، داشتم ب اين فكر ميكردم ك اونم الان مث من ك دارم فك ميكنم ب چي فك ميكنه، ب اين فك ميكنه ك من دارم ب چي فك ميكنم؟
آهنگاي خوب، يادآورِ خاطرات بد
آدماي بد، يادآورِ خاطرات خوب
#زندگي_سرمه_اي #پارت_سوم
حدود بيست دقيقه از كلاسش گذشته ك يكي با ريتم ب در ميزنه. استاد ميگه: بفرماييد و رو ب در ميكنه، در با عجله باز ميشه و ي پسر قدبلند ك كوله شو توي دستاش گرفته وارد ميشه. همينطور ك چشماشو ميماله ميگه: فك كنم شروع نشده گند زدم! چند نفر ميخندن و استاد ميگه:آقاي؟ پسر دستپاچه ميگه:پگاه هستم و ي لبخند مضحك روي لباش -ك حس ميكنم زيادي قرمزه- نقش ميبنده. بچه ها با شنيدن فاميليش و مقايسه تضاد بين هيكل مردونه و فاميلي دخترونه ش ميزنن زير خنده و استاد ب كلاس لبخند ميزنه (ك يني خفه شيد) رو ب پسر ميكنه و ميگه: براي دير كردن يكم زود نيست آقاي پگاه؟ پسر سرشو ميخارونه و ميگه: براي راه ندادن دانشجوها ب خاطر تاخير ك خيلي زوده! ن؟ و ب بچه ها نگاه ميكنه. بابت اعتماد بنفسش تحسينش ميكنم و ب اينكه هنوز نيومده تونسته لبخند ب لباي بچه ها بنشونه حسودي ميكنم.. خنديدن و خندوندن آدمارو ب هم نزديك ميكنه. استاد همونطور ك لبخند ب لب داره ميگه: اميدوارم ديگه تكرار نشه پسرِ بانمك! پسرِ بانمك هم نفس آسوده اي ميكشه و ميگه: مرسي استادِ مهربون!
ب طرف رديف صندليا مياد و وقتي فقط صندلي كنار منو خالي ميبينه ب سمت من مياد. نگاه خيره ي يكي از دخترا روش، از چشمم دور نميمونه و سريع كيفمو از روي صندلي كنارم برميدارم. ب سمتم مياد و با لحن باحالي ميگه: سيلام!! يكي از دخترا ك جلوي منه برميگرده و لبخند كجي تحويل پسر ميده. پسر ميشينه و استاد ادامه ميده. پسر خودكارشو از كيفش در مياره و همينطور ك پاهاشو تكون ميده ي چيزي روي دفترش مينويسه: اصول جامعه شناسي ١ استاد فرهنگ. و جلوي اسم استاد فرهنگ مينويسه: كلاساش دير نشه؛ ب هيچ وجه! و زير ب هيچ وجه ي خط بزرگ و محكم ميكشه. ناخودآگاه حواسم پرت بازوهاش و ب دنبالش دستامو با ي كمربند خيالي ب صندلي ميبندم تا ب اون حس درونيم براي فشار دادن و لمس كردن بازوهاش "نه" گفته باشم. نگاهشو ب سمت كلاس و استاد ميچرخونه و نيمرخ شدنش باعث ميشه تا مژه هاي فرش فرصت بندري رقصيدن جلوي چشماي منو پيدا كنن. سرمو تكون ميدم و حواسمو ب كلاس جمع ميكنم، اما هربار ك ميام حرفاي استادو بفهمم، تكون پاهاش حواسمو پرت ميكنه. رو بهش ميكنم و ميگم: فكر كنم بتونم ازت بخام پاهاتو انقد تكون ندي! درسته؟ برميگرده نگام ميكنه. شونه هاشو بيخيال بالا ميندازه و ميگه: درسته ولي جواب سلامم واجبه! از خودم خجالت ميكشم و شرط ميبندم لپام قرمز ميشه. هيچي نميگم و رومو دوباره ب سمت كلاس برميگردونم. و البته از شما ميخام بريد ي قرآن بياريد تا دستمو بزارم روش و قسم بخورم ك تمركز كردن سر اين كلاس سخت ترين كار دنياس. طوري ك تمركز كردن روي ريتم نفساش، يا مدل خاص پلك زدنش برام راحت تره، و اين چيزيه ك من ترجيح ميدم! سرشو ب سمت دختر كناريش خم ميكنه و ميگه: توعم از حرفاش چيزي نميفهمي يا چي؟ لبهاي دختره طرح لبخندو ب خودشون ميگيرن و همينطور ك لباشو ب گوش پسر نزديك ميكنه ي چيزي بهش ميگه ك من نميفهمم و چقدر بد ك نميفهمم. پسره سرشو جلو ميندازه و ميخنده، بعد همينطور ك دستاشو داخل موهاش ميكنه سرشو مياره بالا. نگامو ميدوزم ب موهاش، رنگ و حالت خاصي دارن و خيلي بهش ميان. ي كمربند ديگه!
#المآه
تو همون بلايي هستي ك از خدا ميخام سرم بياي؛
انقد من تورو دوس دارم، ك شك دارم تو گوشم ب جا اذان اسم تورو گفته باشن!