اینجا جوین نده، نیستم دیگه – Telegram
اینجا جوین نده، نیستم دیگه
185 subscribers
664 photos
30 videos
36 links
‌اینجا دیگه فعالیتی نخواهم داشت،
Pulp.
کانال جدیدم: @Caramelachn
استیکرا: @MyStPacks
Download Telegram
اینجوری بگم که توقعای بیجاتون داره ما رو آره.
[ ترسِ از دست دادن نداشته‌ها ]
اسممو صدا کرد. سرم رو بردم بالا و نگاهش کردم. پیشونیشو چین انداخت، صداش رو آورد پایین و با تلاش محسوسی برای تاثیرگذاری لحنش گفت: خوبی؟ فکر کنم از گوشام داشت خون می‌اومد چونکه دهنمو باز کردم و واژه‌ها رو به سمتش پرت کردم. نه اینجوری که کلمات رو بگم که سالم و نشکسته به گوشش برسن. نه. اونا رو پرت کردم توی صورتش. «می‌تونستم خوب باشم. می‌تونستم انقدر عصبی و غمگین نباشم و حسای منفی محیط رو به خودم جذب نکنم. می‌تونستم مثل قبل چیزای زشت رو ایگنور کنم. اما یه سری عوامل نمی‌ذارن من نفس بکشم و نمی‌ذارن من دنیا رو رنگی ببینم و متاسف نیستم بابت اینکه می‌خوام بگم یکی از اون عوامل که احتمالاً گنده‌ترینشونه خود تویی. پس ممنون می‌شم انقدر سعی نکنی سعی کنی که بهم اهمیت بدی. چون من توی زندگیم به تو و اهمیتات هیچ نیازی ندارم. اما به هوا نیاز دارم. پس اون حالتِ caring ِکوفتیت رو غیرفعال کن و برو پی کارت بذار اکسیژن بهم برسه‌.» منتظر نموندم ببینم چه واکنشی نشون می‌ده. هلش دادم و از کنارش محکم رد شدم.
البته الآن که دارم اینا رو می‌نویسم یادم اومد که اونموقع فقط تونستم بهش بگم: آره خوبم.
من باید رها کردن را به دست‌هایم می‌آموختم.
من واقعا خودم با خودم و تخیلاتم حال میکنم ممنون میشم اگر نیاین گند بزنین تو دِم آل.
نه می توانیم بمیریم، نه می توانیم زندگی کنیم.
نه می توانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!
غمت بخیر
شبت نیز!
یادمه دبستان که بودم با یکی از رفیقام «عهدنامه‌ی دوستی» نوشته بودیم که تا ابد همدیگه رو دوست داشته باشیم و کنار همدیگه باشیم.
الآن هرچی فکر می‌کنم اسم طرفم یادم نمی‌اد:)))
Forwarded from کنج انزوا
هرچی بیشتر میگذره میفهمی هرکی دور و ورته حتی یه درصدم برات اهمیت قائل نیست و صرفا تا وقتی منفعتی داشته باشی کنارت قدم میزنه.
و این اذیت کنندست. حتی بیشتر از تنهایی.
و گاهی شاید باید به خود بیشتر اهمیت دادن را تمرین کرد. باید رها کرد و گذشت.
Forwarded from Gabbro
من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم، دورانی که نه میتونستم فکر کنم و نه احساس، نه به خودم اعتماد داشتم و نه به کسی. الان که گذشتم و گذشت. می‌بینم گذشتن از اون دوران مثل پا اون طرف خط گذاشتن نبود‌. بیشتر شبیه مرتب کردن زندگی بود. شبیه گرفتن گرد و غبار خودم.
در تمامی زمینه‌ها و تمامی جغرافیای زمان بی‌اهمیت خود را داد می‌زنیم برای چه؟ همه چیز در واقع همین است. دنبال چیز بهتر گشتن اکنون را به زوالی کشانده و لکه‌های تاریکی را به روزهای روشن می‌بارد که حیف است واقعاً.

رقص پا - او و دوستانش.
[ مُحکم به راه خود ادامه دادن ]
از لحاظ روحی به یه شیفت دیلیت از همه آدمهای اطرافم نیاز دارم.
می‌بازی چون داری مثل بازنده‌ها بازی می‌کنی.
Forwarded from ExDa
پاک کردن صورت مسئله شاید از سر اشتباه بودن مسئله باشه. همیشه هم بد نیست.
می‌گم حالا یه وقت زشت نباشه ما خوشگل نیستیم؟
[ که هرجا ردپایم ماند، ز درد ذوب شد. ]
آدم با محدودیتی که درونی باشه و خودش برای خودش تعریفش کرده باشه خیلی ساده می‌تونه کنار بیاد و رعایتش کنه. اما اون محدودیتی که خارجیه و تو مجبورش کردی بهش پایبند بمونه هیچوقت براش چیز جدی‌ای محسوب نمی‌شه. طوری که تو حتی اگر برای اون محدودیتت در تعریف کنی، اون وقتشو صرف ساختن پنجره‌ای می‌کنه که از اون حد رد شه.
بگذار بهت بگویم آقای عزیز؛ آن زندگی که پر از خرده‌ریز خاطره و قصه‌ی ماندن و نرفتن است را نمی‌شود هیچ‌جوره در چمدانی جا داد و برد. برای جمع‌وجور کردن تمام لحظه‌هایی که از من، در زندگی‌ تو پخش و پلا شده، باید زمانی به اندازه عمر یک درخت وقت بگذاری. چون من می‌بینم آن ساقه نازک، که آن اوایل کاشته بودم توی سینه‌ام حالا چه درخت تنومندی شده، با شاخه‌های بلند، برگ‌های سبز پررنگ، آشیانه‌ای از گنجشک‌ها و خطوط متحدالمرکزی که نشانه‌ی گذر است. با هیچ شوینده‌ی چند منظوره‌ای نمی‌توانی اثر حضور من را از روی اشیا بی‌جان پاک کنی. جان من انگار در همه‌چیز رسوخ کرده. حتی وقتی به خودت در آینه نگاه کنی و پیراهنت را بپوشی و روی نبض گردنت عطر بپاشی باز هم هوای تو آغشته است به حضور نامرئی من. پس وقتی درباره طول عمر انسان‌ها حرف می‌زنی، خودت را از بقیه جدا کن. خطوط داستانی ما بر مدار بودنت می‌چرخد.
‌ ‌