دندونامو رو هم فشار دادم و اون گفت: ولش کنین بچهها، الهه کلاً عصبیه امروز. ولی اون نمیدونست الهه فقط عصبی نیست. الهه از دست تو به جنون رسیده و الآن داره به این فکر میکنه که از چه زاویهای چنگالشو بکنه تو چشمات که تو غذاش نپاشه.
هرکس گفت چخبر؟
در جوابش بگوییم برف اومده تا کمر.
بامزه است و اصلا هم گندش در نیامده.
در جوابش بگوییم برف اومده تا کمر.
بامزه است و اصلا هم گندش در نیامده.
اسممو صدا کرد. سرم رو بردم بالا و نگاهش کردم. پیشونیشو چین انداخت، صداش رو آورد پایین و با تلاش محسوسی برای تاثیرگذاری لحنش گفت: خوبی؟ فکر کنم از گوشام داشت خون میاومد چونکه دهنمو باز کردم و واژهها رو به سمتش پرت کردم. نه اینجوری که کلمات رو بگم که سالم و نشکسته به گوشش برسن. نه. اونا رو پرت کردم توی صورتش. «میتونستم خوب باشم. میتونستم انقدر عصبی و غمگین نباشم و حسای منفی محیط رو به خودم جذب نکنم. میتونستم مثل قبل چیزای زشت رو ایگنور کنم. اما یه سری عوامل نمیذارن من نفس بکشم و نمیذارن من دنیا رو رنگی ببینم و متاسف نیستم بابت اینکه میخوام بگم یکی از اون عوامل که احتمالاً گندهترینشونه خود تویی. پس ممنون میشم انقدر سعی نکنی سعی کنی که بهم اهمیت بدی. چون من توی زندگیم به تو و اهمیتات هیچ نیازی ندارم. اما به هوا نیاز دارم. پس اون حالتِ caring ِکوفتیت رو غیرفعال کن و برو پی کارت بذار اکسیژن بهم برسه.» منتظر نموندم ببینم چه واکنشی نشون میده. هلش دادم و از کنارش محکم رد شدم.
البته الآن که دارم اینا رو مینویسم یادم اومد که اونموقع فقط تونستم بهش بگم: آره خوبم.
البته الآن که دارم اینا رو مینویسم یادم اومد که اونموقع فقط تونستم بهش بگم: آره خوبم.
من واقعا خودم با خودم و تخیلاتم حال میکنم ممنون میشم اگر نیاین گند بزنین تو دِم آل.
نه می توانیم بمیریم، نه می توانیم زندگی کنیم.
نه می توانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!
نه می توانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم!
یادمه دبستان که بودم با یکی از رفیقام «عهدنامهی دوستی» نوشته بودیم که تا ابد همدیگه رو دوست داشته باشیم و کنار همدیگه باشیم.
الآن هرچی فکر میکنم اسم طرفم یادم نمیاد:)))
الآن هرچی فکر میکنم اسم طرفم یادم نمیاد:)))
Forwarded from کنج انزوا
هرچی بیشتر میگذره میفهمی هرکی دور و ورته حتی یه درصدم برات اهمیت قائل نیست و صرفا تا وقتی منفعتی داشته باشی کنارت قدم میزنه.
و این اذیت کنندست. حتی بیشتر از تنهایی.
و این اذیت کنندست. حتی بیشتر از تنهایی.
و گاهی شاید باید به خود بیشتر اهمیت دادن را تمرین کرد. باید رها کرد و گذشت.
Forwarded from Gabbro
من دوران سختی رو پشت سر گذاشتم، دورانی که نه میتونستم فکر کنم و نه احساس، نه به خودم اعتماد داشتم و نه به کسی. الان که گذشتم و گذشت. میبینم گذشتن از اون دوران مثل پا اون طرف خط گذاشتن نبود. بیشتر شبیه مرتب کردن زندگی بود. شبیه گرفتن گرد و غبار خودم.
در تمامی زمینهها و تمامی جغرافیای زمان بیاهمیت خود را داد میزنیم برای چه؟ همه چیز در واقع همین است. دنبال چیز بهتر گشتن اکنون را به زوالی کشانده و لکههای تاریکی را به روزهای روشن میبارد که حیف است واقعاً.
رقص پا - او و دوستانش.
رقص پا - او و دوستانش.
از لحاظ روحی به یه شیفت دیلیت از همه آدمهای اطرافم نیاز دارم.