اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
Forwarded from گذشته*
ما می‌تونیم به تلفن‌های عمومی احتیاج داشته باشیم اما موبایل هم داشته باشیم.
صفرشش/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌ویک‌وشانزده

چاره‌ی‌ کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربه‌های ساعت به سمت آینده‌ایست که کمی تنها کمی فکر می‌کنیم از امروز بهتر است.
صفرهشت/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/دوصفرپنجاه

از مکالمه‌ای برمی‌گردم. این‌بار برداشت. با صدایی خواب‌آلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمی‌زدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کش‌وقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خنده‌ام چیست؟ گفتم که هنوز کش‌وقوس می‌آید.
کل مکالمه‌یمان بیست‌دقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همه‌چیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمی‌گردم با کلوزآپ‌های بیشماری از چهره‌ام که می‌خواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچ‌چیز نیست. احساسی‌ترین اعمال منطقی‌ترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خواب‌آلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامه‌دادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بی‌رحمانه بخوانم. من از پایان‌های باز خسته‌ام.
صفرهشت/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفریک‌سیزده

حالا می‌توانم بمیرم. چه اتفاقی می‌تواند مرا به زندگی بازگرداند؟
صفرهشت/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفریک‌بیست‌ودو

ناتوان از به اشتراک گذاشتن خستگیم، تنها سکوت می‌کنم. این‌بار نه سرشار از ناگفته‌ها. تا اثباتی باشد بر الکن بودن زبان. که کاش ابرازی بود برای این خستگی. به شعر، به نقاشی، به عکس، به موسیقی...
صفرنه/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/ده‌چهل‌ونه

تنها خودخواهی تو، مانع است برای اینکه دوستت بدارم. تو زیبایی، درخشانی، برخلاف تصور مهربانی، اما هزاران بار لعنت به اینکه خودخواهی! خیلی.
صفرنه/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌ودوچهارده

نامه چهاردهم

آدم‌ها بهم نزدیک می‌شوند و از هم دور. این خاصیت جهانی‌ست پر از آدم و کنارش ماشین و خانه. دشت‌ها هر روز برای فرار ما از هم‌کمتر می‌شوند، کوه‌ها دورتر. اینگونه است که ما برای نزدیکی به خود به طبیعت پناه می‌بریم و راه فراری از آدم‌ها نیست. من، دور شدم. خیلی. تمام زیبایی‌هایت پشت مه ثانیه‌های مرده و دقایق تمام شده گم می‌شوند. نه من اهل تکرار خودم در میان روزمرگی شلوغت، نه تو اهل یاداوری خودت وقتی درهای ارتباط را می‌بندم. خوب است در کنار بد بودن. بد است همزمان که محاسنی هم دارد. در عین بی قانونی زیباست. همین عمل‌های منطقی در میان عمل نکردن‌های احساسی. همین عمل کردن احساس در کنار عمل نکردن منطقی. ما با سکوت هایمان برای هم تعریف می‌شویم. من بسیار از این نبودن راضیم. نبودن خودم و نبودن تو. انگار خودخواسته و ازمایشی مجبور شوم به دنیای قبل از تو بازگردم تا نبودنت را و نبودنم را تمرین کنم. اینطور می‌شود که می‌توانم زنده بمانم و زندگی کنم. چرا که هر دو‌میدانیم بی‌وفا‌ها بسیارند. هشمین بار ظرف مهربانی را تعارف نکنی، پست می‌زنند. من و تو ولی هفت بار تعارف را دیده‌ایم. به همان دلخوش و راضی هستیم. دلم برایت تنگ نیست. میدانم زندگی برایت ادامه دارد و من خیلی هنرمند بوده باشم دقایقی در خاطرت می‌گذرم. همین برایم بس که کسی در نبودم لبخندی به لب بیاورد. چنان که من از تو وقتی فیلمی با زیرنویس است یا دلم بوسه میخواهد و لبی نیست.
کاش اما این حجم شباهت وحشیانه را پایانی بود. شاید بیشتر در چشم هم با شبیه نبودنمان دوست داشتنی بودیم تا شبیه بودن. چرا که هرکه عاشق نیست، لااقل خودش را ر درون دوست دارد. من و تو‌ ولی نمیتوانیم در بیرون هم عاشق کسی شبیه خودمان بشویم. برای من همیشه جداماندن کمترین درد و بیشترین حسرت را داشته. میان زمین این رابطه هر دو رو به روی هم به انتظار سوت کشیدن داوری هستیم که خودمانیم و هیچ‌کدام در این سوت شروع نمیدمیم. زیبا نیست؟
در روزهای بارانی و در طبیعت و درست زمانی که خودترین خودت هستی به یاد بیاورم. با نام کسی که میان همه‌چیز هرگز علاقه‌ای به شکستن ناز تنهایی تو نداشت.
ده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفرشش‌پنجاه‌ودو

با شنیدن صدایش، یادم آمد در میان فسردگی‌ها چرا او‌‌ توانست دو پروانه در من تکان دهد. با کلماتش بی‌تفاوت است و با لحنش نه. با صدایش بی‌اهمیت است و با آوایش نه. بعد از این حوادث‌ غریب و قریب درونی، دیدنش می‌تواند نوازش حریر باشد. کاش در لحظه دیدار، در آغوشش آنقدر بمانم که دیگر دوتا نباشیم.
ده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌وسه

نوشتن، تنها راه رهایی من است. برای همین از منتقدها بیزارم. چه کسی رهایی را نقد می‌کند؟
ده/صفر/چهارده‌دوصفر/یازده‌صفرچهار

نامه‌ها، خطاب به کسی است اما تمام زیبایی‌شان به دست همه رسیدنش است. هیچ‌نامه‌ای تا ابد در پس پستوی خانه‌ها جا نمانده. هیچ فرستنده‌ای مالک نامه‌ای که نوشته نیست و هیچ گیرنده‌ای نمیتواند ادعا کند که تمامی کلمات نامه خطاب به اوست. نامه‌ها برای هرکسی است که روزی دستش به قسمتی خاک گرفته و‌ گم‌شده‌ی اتاقی، خانه‌ای، تاریخی، دلی برسد.
این‌ها همه بهانه است، برای اینکه بگویم، تو را برای خودم نگه میدارم، اما آنچه در من با تو و در کنارت می‌گذرد، خاصیتی فراگیر دارد.
این جهان، به شنیدن داستان آدم‌هایی که رویاهایی را زندگی می‌کنند احتیاج دارد.
ده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/پانزده‌چهل‌وچهار

راز را راحت‌تر از آدم‌ها می‌توان نگه داشت.
ده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/هفده‌صفرچهار

دیدی چه ساده قبل از تولدمان تمام شدیم؟
بطری‌ها را بدون هم باز خواهیم کرد نه؟
یازده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/دوصفر‌سی‌ویک

چشمانم از تحمل روز می‌سوزد. روی تخت با خستگی‌ناشی از تجربه هزار سال در یک‌روز دراز می‌کشم. نفسم از سیگارهای بسیار بالا نمی‌آید و تعجب می‌کنم که سیگاری که صبح از دکه گرفتم چطور روی میز خانه دوستم تمام شد؟ بیست‌نخ را کی زندگی کردم؟ حتی یادم نمیاد کدامشان را کجا و چطور کشیدم.
هر ثانیه‌ای از روز از چیزی کنده می‌شوم. امروز دو موجود را از خودم کندم. سخت دلتنگ‌شان خواهم شد. دلتنگ جزییات زیبای حضور کوتاه مدت‌شان.
روی تخت دراز کشیدم، بی نفس، با چشمانی که از تحمل روز می‌سوزد و می‌دانم قرار است ندادم کی به خواب می‌روم و ندانم کی بیدار می‌شوم. دوست داشتم ظرف تلاشم و محتویات تویش هزار برابر بود، تا شاید می‌توانستم بعد از کار انسان باشم زندگی‌ کنم. برای خودم و برای دیگران.
فردا روز تازه‌ایست با حوادثی که منتظر افتادند. مثل امروز که حادثه‌ها افتادند.
این تخت روزی قبر من خواهد شد و روزی خواهد رسید که بی دغدغه صبح تا وقتی که نفسم بالا بیاید و چشمانم نسوزد، خواهم خوابید.
دلم برای اتفاق‌های تمام شده تنگ می‌شود. برای لبخندهای زیبایشان و جلای یادآور دوران خوش جوانی.
کاش می‌شد تا ابدیت خوابید و با بوسه‌ای بیدار شد. بوسه‌ی آدم‌هایی که در بیداری خداحافظی کردی و در خواب بر تو سلام کردند.
"سلام عزیز دلم"
در این‌ ثانیه روی تخت، ساعت‌ها از عزیز دل تو بودن گذشته است.
یازده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌وسه‌یازده

بدشانسی. هرگز عمر خوشحالی‌های من بلند نبودند. به ثانیه ذوق من می‌میرد. ذوق مرا می‌کشند. انگار سهم من از این جهان، خوشحالی‌های به اضطراب منتهی شده است. ذوق‌های کشیده شده به مرگ.
چهارده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/نوزده‌دوازده

فکر می‌کنم کسی دوستم ندارد و این آزارم می‌دهد. بیشتر از واقعیت دوست نداشتنی بودن، این پذیرش است که اذیتم می‌کند. می‌خواهم مثل بچه‌ی کوچک وسط مغازه اسباب‌بازی فروشی پا بر زمین بکوبم که الا و بلا همین عروسک‌ زشت با دامن پفی را می‌خواهم و تا نخرید و در آغوشش نگیرم هیچ‌کس حق تکان خوردن ندارد.
اما من بچه‌ نیستم، دنیا مغازه اسباب‌بازی فروشی نیست، دوست داشتن دیگران عروسک زشت با دامن پفی نیست.
من، پیر می‌شوم بی‌اینکه تا بحال برای چیزی پا بر زمین کوبیده باشم. من پیر می‌شوم بی‌اینکه دوست داشتن کسی انقدر برایم عمیق و پررنگ شود تا بتوانم با آتشش همیشه خودم را گرم نگه‌دارم. من پیر می‌شوم بی‌اینکه "دوستت دارم"ی شنیده باشم که بیشتر از یک ماه دوام آورد. من پیر می‌شوم و هرگز در جواب نامه‌هایم حتی کلاغ برایم خبری نمی‌آورد.
دنیا و آدم‌هایش، هر روز بیشتر شبیه قبرستان می‌شود. در قبرستان موعد دوستت دارم گفتن‌ها گذشته است. تویی و فرصت‌هایی که رفت.
چهارده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌هفده

تماشای هیچ. میدانم جمعه هفته دیگر هم می‌آید و همین. رنگ‌ها از بین می‌روند و عمر هر اتفاق چند ثانیه است. دیگر نمی‌شود به موسیقی و پاییز دلخوش کرد. پروانه‌های زنده شده، دوباره به خواب زمستانی رفتند. همه‌چیز می‌میرد، بی‌آنکه زندگی کرده باشد.
پانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/یازده‌چهل‌دو

"آشناپنداری" امروز زیاد است. کاش در لحظه مرگ، لبخند بزنم چرا که این حقیقت را از پیش دیده بودم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/هفده‌بیست‌وهفت

ما تنها کسی را بخاطر می‌سپاریم، که خلاف آنچه می‌خواستیم انجام داده است.
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/صفرنه‌چهل

تولدت مبارک!
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/یازده‌سی‌وچهار

یک ساعت‌ونیم در تخت، به طلوع آفتاب و‌ شروع روز نگاه کردم. دیگر شمارش تعداد روزهایی که دوست ندارم از خواب بیدار شوم از دستم در رفته است.
چرا فکر می‌کنند مرگ از این‌چیزی که هر روز تجربه می‌کنم، بدتر است؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شانزده/صفرهشت/چهارده‌دوصفر/بیست‌صفرهفت

برای خواب معصومانه‌ی عشق...