بیستوهشت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستودوبیستونه
خیلی وقت بود پا به تاریکی خانه و خلوتش نگذاشته بودم.
خیلی وقت بود پا به تاریکی خانه و خلوتش نگذاشته بودم.
سی/صفرهفت/چهاردهدوصفر/صفرچهارپونزده
برای دوباره شروع نکردن، مصممتر شدم. این موهبت حالا عذاب است.
برای دوباره شروع نکردن، مصممتر شدم. این موهبت حالا عذاب است.
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستودوچهلوشش
به سلامتی شغلی که ما را قویتر، سختتر و بیاحساستر کرد.
به سلامتی شغلی که ما را قویتر، سختتر و بیاحساستر کرد.
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستوسهصفرشش
دیگران را نجات میدهم و خودم غرق میشوم. این سرنوشت تمام کسانیست که از درون خالی میشوند. اما مگر "نجات" چه چیزیست جز زنده ماندن در دیگران؟
دیگران را نجات میدهم و خودم غرق میشوم. این سرنوشت تمام کسانیست که از درون خالی میشوند. اما مگر "نجات" چه چیزیست جز زنده ماندن در دیگران؟
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرصفرچهار
از تماس نافرجام برمیگردم. این کاری بود که دیشب باید انجام میدادم. هنوز هم کسی من بعد از دیدن یک زندگی را روی پرده نقرهای جز تو درک نمیکند.
امشب، دیر اما لازم، در پی باجه تلفن میخواستم به یک روز و یک سال تحمل نبودن پایان بدم. به جای سلام اسمت را صدا کنم و تو هم به جای سلام اسمم را صدا بزنی. گویی هرگز این یک سال اتفاق نیافتاده است. برنداشتی.
از همراهم پرسیدم: به نظرت بسامد این زنگ زدن بعدا چجوری دامنمونو میگیره؟
گفت: میخوای پیادهروی کنیم؟
اگر تلفن را جواب میدادی، شاید میفهمیدم تمام این روزها چرا خاکستری بود.
از تماس نافرجام برمیگردم. این کاری بود که دیشب باید انجام میدادم. هنوز هم کسی من بعد از دیدن یک زندگی را روی پرده نقرهای جز تو درک نمیکند.
امشب، دیر اما لازم، در پی باجه تلفن میخواستم به یک روز و یک سال تحمل نبودن پایان بدم. به جای سلام اسمت را صدا کنم و تو هم به جای سلام اسمم را صدا بزنی. گویی هرگز این یک سال اتفاق نیافتاده است. برنداشتی.
از همراهم پرسیدم: به نظرت بسامد این زنگ زدن بعدا چجوری دامنمونو میگیره؟
گفت: میخوای پیادهروی کنیم؟
اگر تلفن را جواب میدادی، شاید میفهمیدم تمام این روزها چرا خاکستری بود.
Forwarded from گذشته*
ما میتونیم به تلفنهای عمومی احتیاج داشته باشیم اما موبایل هم داشته باشیم.
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستویکوشانزده
چارهی کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربههای ساعت به سمت آیندهایست که کمی تنها کمی فکر میکنیم از امروز بهتر است.
چارهی کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربههای ساعت به سمت آیندهایست که کمی تنها کمی فکر میکنیم از امروز بهتر است.
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرپنجاه
از مکالمهای برمیگردم. اینبار برداشت. با صدایی خوابآلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمیزدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کشوقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خندهام چیست؟ گفتم که هنوز کشوقوس میآید.
کل مکالمهیمان بیستدقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همهچیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمیگردم با کلوزآپهای بیشماری از چهرهام که میخواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچچیز نیست. احساسیترین اعمال منطقیترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خوابآلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامهدادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بیرحمانه بخوانم. من از پایانهای باز خستهام.
از مکالمهای برمیگردم. اینبار برداشت. با صدایی خوابآلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمیزدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کشوقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خندهام چیست؟ گفتم که هنوز کشوقوس میآید.
کل مکالمهیمان بیستدقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همهچیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمیگردم با کلوزآپهای بیشماری از چهرهام که میخواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچچیز نیست. احساسیترین اعمال منطقیترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خوابآلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامهدادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بیرحمانه بخوانم. من از پایانهای باز خستهام.
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفریکسیزده
حالا میتوانم بمیرم. چه اتفاقی میتواند مرا به زندگی بازگرداند؟
حالا میتوانم بمیرم. چه اتفاقی میتواند مرا به زندگی بازگرداند؟
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفریکبیستودو
ناتوان از به اشتراک گذاشتن خستگیم، تنها سکوت میکنم. اینبار نه سرشار از ناگفتهها. تا اثباتی باشد بر الکن بودن زبان. که کاش ابرازی بود برای این خستگی. به شعر، به نقاشی، به عکس، به موسیقی...
ناتوان از به اشتراک گذاشتن خستگیم، تنها سکوت میکنم. اینبار نه سرشار از ناگفتهها. تا اثباتی باشد بر الکن بودن زبان. که کاش ابرازی بود برای این خستگی. به شعر، به نقاشی، به عکس، به موسیقی...
صفرنه/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دهچهلونه
تنها خودخواهی تو، مانع است برای اینکه دوستت بدارم. تو زیبایی، درخشانی، برخلاف تصور مهربانی، اما هزاران بار لعنت به اینکه خودخواهی! خیلی.
تنها خودخواهی تو، مانع است برای اینکه دوستت بدارم. تو زیبایی، درخشانی، برخلاف تصور مهربانی، اما هزاران بار لعنت به اینکه خودخواهی! خیلی.
صفرنه/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستودوچهارده
نامه چهاردهم
آدمها بهم نزدیک میشوند و از هم دور. این خاصیت جهانیست پر از آدم و کنارش ماشین و خانه. دشتها هر روز برای فرار ما از همکمتر میشوند، کوهها دورتر. اینگونه است که ما برای نزدیکی به خود به طبیعت پناه میبریم و راه فراری از آدمها نیست. من، دور شدم. خیلی. تمام زیباییهایت پشت مه ثانیههای مرده و دقایق تمام شده گم میشوند. نه من اهل تکرار خودم در میان روزمرگی شلوغت، نه تو اهل یاداوری خودت وقتی درهای ارتباط را میبندم. خوب است در کنار بد بودن. بد است همزمان که محاسنی هم دارد. در عین بی قانونی زیباست. همین عملهای منطقی در میان عمل نکردنهای احساسی. همین عمل کردن احساس در کنار عمل نکردن منطقی. ما با سکوت هایمان برای هم تعریف میشویم. من بسیار از این نبودن راضیم. نبودن خودم و نبودن تو. انگار خودخواسته و ازمایشی مجبور شوم به دنیای قبل از تو بازگردم تا نبودنت را و نبودنم را تمرین کنم. اینطور میشود که میتوانم زنده بمانم و زندگی کنم. چرا که هر دومیدانیم بیوفاها بسیارند. هشمین بار ظرف مهربانی را تعارف نکنی، پست میزنند. من و تو ولی هفت بار تعارف را دیدهایم. به همان دلخوش و راضی هستیم. دلم برایت تنگ نیست. میدانم زندگی برایت ادامه دارد و من خیلی هنرمند بوده باشم دقایقی در خاطرت میگذرم. همین برایم بس که کسی در نبودم لبخندی به لب بیاورد. چنان که من از تو وقتی فیلمی با زیرنویس است یا دلم بوسه میخواهد و لبی نیست.
کاش اما این حجم شباهت وحشیانه را پایانی بود. شاید بیشتر در چشم هم با شبیه نبودنمان دوست داشتنی بودیم تا شبیه بودن. چرا که هرکه عاشق نیست، لااقل خودش را ر درون دوست دارد. من و تو ولی نمیتوانیم در بیرون هم عاشق کسی شبیه خودمان بشویم. برای من همیشه جداماندن کمترین درد و بیشترین حسرت را داشته. میان زمین این رابطه هر دو رو به روی هم به انتظار سوت کشیدن داوری هستیم که خودمانیم و هیچکدام در این سوت شروع نمیدمیم. زیبا نیست؟
در روزهای بارانی و در طبیعت و درست زمانی که خودترین خودت هستی به یاد بیاورم. با نام کسی که میان همهچیز هرگز علاقهای به شکستن ناز تنهایی تو نداشت.
نامه چهاردهم
آدمها بهم نزدیک میشوند و از هم دور. این خاصیت جهانیست پر از آدم و کنارش ماشین و خانه. دشتها هر روز برای فرار ما از همکمتر میشوند، کوهها دورتر. اینگونه است که ما برای نزدیکی به خود به طبیعت پناه میبریم و راه فراری از آدمها نیست. من، دور شدم. خیلی. تمام زیباییهایت پشت مه ثانیههای مرده و دقایق تمام شده گم میشوند. نه من اهل تکرار خودم در میان روزمرگی شلوغت، نه تو اهل یاداوری خودت وقتی درهای ارتباط را میبندم. خوب است در کنار بد بودن. بد است همزمان که محاسنی هم دارد. در عین بی قانونی زیباست. همین عملهای منطقی در میان عمل نکردنهای احساسی. همین عمل کردن احساس در کنار عمل نکردن منطقی. ما با سکوت هایمان برای هم تعریف میشویم. من بسیار از این نبودن راضیم. نبودن خودم و نبودن تو. انگار خودخواسته و ازمایشی مجبور شوم به دنیای قبل از تو بازگردم تا نبودنت را و نبودنم را تمرین کنم. اینطور میشود که میتوانم زنده بمانم و زندگی کنم. چرا که هر دومیدانیم بیوفاها بسیارند. هشمین بار ظرف مهربانی را تعارف نکنی، پست میزنند. من و تو ولی هفت بار تعارف را دیدهایم. به همان دلخوش و راضی هستیم. دلم برایت تنگ نیست. میدانم زندگی برایت ادامه دارد و من خیلی هنرمند بوده باشم دقایقی در خاطرت میگذرم. همین برایم بس که کسی در نبودم لبخندی به لب بیاورد. چنان که من از تو وقتی فیلمی با زیرنویس است یا دلم بوسه میخواهد و لبی نیست.
کاش اما این حجم شباهت وحشیانه را پایانی بود. شاید بیشتر در چشم هم با شبیه نبودنمان دوست داشتنی بودیم تا شبیه بودن. چرا که هرکه عاشق نیست، لااقل خودش را ر درون دوست دارد. من و تو ولی نمیتوانیم در بیرون هم عاشق کسی شبیه خودمان بشویم. برای من همیشه جداماندن کمترین درد و بیشترین حسرت را داشته. میان زمین این رابطه هر دو رو به روی هم به انتظار سوت کشیدن داوری هستیم که خودمانیم و هیچکدام در این سوت شروع نمیدمیم. زیبا نیست؟
در روزهای بارانی و در طبیعت و درست زمانی که خودترین خودت هستی به یاد بیاورم. با نام کسی که میان همهچیز هرگز علاقهای به شکستن ناز تنهایی تو نداشت.
ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/صفرششپنجاهودو
با شنیدن صدایش، یادم آمد در میان فسردگیها چرا او توانست دو پروانه در من تکان دهد. با کلماتش بیتفاوت است و با لحنش نه. با صدایش بیاهمیت است و با آوایش نه. بعد از این حوادث غریب و قریب درونی، دیدنش میتواند نوازش حریر باشد. کاش در لحظه دیدار، در آغوشش آنقدر بمانم که دیگر دوتا نباشیم.
با شنیدن صدایش، یادم آمد در میان فسردگیها چرا او توانست دو پروانه در من تکان دهد. با کلماتش بیتفاوت است و با لحنش نه. با صدایش بیاهمیت است و با آوایش نه. بعد از این حوادث غریب و قریب درونی، دیدنش میتواند نوازش حریر باشد. کاش در لحظه دیدار، در آغوشش آنقدر بمانم که دیگر دوتا نباشیم.
ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستوسه
نوشتن، تنها راه رهایی من است. برای همین از منتقدها بیزارم. چه کسی رهایی را نقد میکند؟
نوشتن، تنها راه رهایی من است. برای همین از منتقدها بیزارم. چه کسی رهایی را نقد میکند؟
ده/صفر/چهاردهدوصفر/یازدهصفرچهار
نامهها، خطاب به کسی است اما تمام زیباییشان به دست همه رسیدنش است. هیچنامهای تا ابد در پس پستوی خانهها جا نمانده. هیچ فرستندهای مالک نامهای که نوشته نیست و هیچ گیرندهای نمیتواند ادعا کند که تمامی کلمات نامه خطاب به اوست. نامهها برای هرکسی است که روزی دستش به قسمتی خاک گرفته و گمشدهی اتاقی، خانهای، تاریخی، دلی برسد.
اینها همه بهانه است، برای اینکه بگویم، تو را برای خودم نگه میدارم، اما آنچه در من با تو و در کنارت میگذرد، خاصیتی فراگیر دارد.
این جهان، به شنیدن داستان آدمهایی که رویاهایی را زندگی میکنند احتیاج دارد.
نامهها، خطاب به کسی است اما تمام زیباییشان به دست همه رسیدنش است. هیچنامهای تا ابد در پس پستوی خانهها جا نمانده. هیچ فرستندهای مالک نامهای که نوشته نیست و هیچ گیرندهای نمیتواند ادعا کند که تمامی کلمات نامه خطاب به اوست. نامهها برای هرکسی است که روزی دستش به قسمتی خاک گرفته و گمشدهی اتاقی، خانهای، تاریخی، دلی برسد.
اینها همه بهانه است، برای اینکه بگویم، تو را برای خودم نگه میدارم، اما آنچه در من با تو و در کنارت میگذرد، خاصیتی فراگیر دارد.
این جهان، به شنیدن داستان آدمهایی که رویاهایی را زندگی میکنند احتیاج دارد.
ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/پانزدهچهلوچهار
راز را راحتتر از آدمها میتوان نگه داشت.
راز را راحتتر از آدمها میتوان نگه داشت.
ده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/هفدهصفرچهار
دیدی چه ساده قبل از تولدمان تمام شدیم؟
بطریها را بدون هم باز خواهیم کرد نه؟
دیدی چه ساده قبل از تولدمان تمام شدیم؟
بطریها را بدون هم باز خواهیم کرد نه؟
یازده/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرسیویک
چشمانم از تحمل روز میسوزد. روی تخت با خستگیناشی از تجربه هزار سال در یکروز دراز میکشم. نفسم از سیگارهای بسیار بالا نمیآید و تعجب میکنم که سیگاری که صبح از دکه گرفتم چطور روی میز خانه دوستم تمام شد؟ بیستنخ را کی زندگی کردم؟ حتی یادم نمیاد کدامشان را کجا و چطور کشیدم.
هر ثانیهای از روز از چیزی کنده میشوم. امروز دو موجود را از خودم کندم. سخت دلتنگشان خواهم شد. دلتنگ جزییات زیبای حضور کوتاه مدتشان.
روی تخت دراز کشیدم، بی نفس، با چشمانی که از تحمل روز میسوزد و میدانم قرار است ندادم کی به خواب میروم و ندانم کی بیدار میشوم. دوست داشتم ظرف تلاشم و محتویات تویش هزار برابر بود، تا شاید میتوانستم بعد از کار انسان باشم زندگی کنم. برای خودم و برای دیگران.
فردا روز تازهایست با حوادثی که منتظر افتادند. مثل امروز که حادثهها افتادند.
این تخت روزی قبر من خواهد شد و روزی خواهد رسید که بی دغدغه صبح تا وقتی که نفسم بالا بیاید و چشمانم نسوزد، خواهم خوابید.
دلم برای اتفاقهای تمام شده تنگ میشود. برای لبخندهای زیبایشان و جلای یادآور دوران خوش جوانی.
کاش میشد تا ابدیت خوابید و با بوسهای بیدار شد. بوسهی آدمهایی که در بیداری خداحافظی کردی و در خواب بر تو سلام کردند.
"سلام عزیز دلم"
در این ثانیه روی تخت، ساعتها از عزیز دل تو بودن گذشته است.
چشمانم از تحمل روز میسوزد. روی تخت با خستگیناشی از تجربه هزار سال در یکروز دراز میکشم. نفسم از سیگارهای بسیار بالا نمیآید و تعجب میکنم که سیگاری که صبح از دکه گرفتم چطور روی میز خانه دوستم تمام شد؟ بیستنخ را کی زندگی کردم؟ حتی یادم نمیاد کدامشان را کجا و چطور کشیدم.
هر ثانیهای از روز از چیزی کنده میشوم. امروز دو موجود را از خودم کندم. سخت دلتنگشان خواهم شد. دلتنگ جزییات زیبای حضور کوتاه مدتشان.
روی تخت دراز کشیدم، بی نفس، با چشمانی که از تحمل روز میسوزد و میدانم قرار است ندادم کی به خواب میروم و ندانم کی بیدار میشوم. دوست داشتم ظرف تلاشم و محتویات تویش هزار برابر بود، تا شاید میتوانستم بعد از کار انسان باشم زندگی کنم. برای خودم و برای دیگران.
فردا روز تازهایست با حوادثی که منتظر افتادند. مثل امروز که حادثهها افتادند.
این تخت روزی قبر من خواهد شد و روزی خواهد رسید که بی دغدغه صبح تا وقتی که نفسم بالا بیاید و چشمانم نسوزد، خواهم خوابید.
دلم برای اتفاقهای تمام شده تنگ میشود. برای لبخندهای زیبایشان و جلای یادآور دوران خوش جوانی.
کاش میشد تا ابدیت خوابید و با بوسهای بیدار شد. بوسهی آدمهایی که در بیداری خداحافظی کردی و در خواب بر تو سلام کردند.
"سلام عزیز دلم"
در این ثانیه روی تخت، ساعتها از عزیز دل تو بودن گذشته است.