بیستوچهار/صفرهشت/چهاردهصفردو
با اینکه از مدلش خوشم نمیاد ولی شغلش احترام میذارم پس میگم: هنوز به مرز جنون نرسیدم. ولی شکر خدا تا الان خوب مدیریتشو یاد گرفتم.
با اینکه از مدلش خوشم نمیاد ولی شغلش احترام میذارم پس میگم: هنوز به مرز جنون نرسیدم. ولی شکر خدا تا الان خوب مدیریتشو یاد گرفتم.
یک ربع به پایان روز بیستچهارم آبان هزاروچهارصدودو
هنوز ضربه میخورم. بیرحمانه ساکت میشوم. سکوتم جمع را معذب میکند. بیرنگ شدم. کسی مرا نمیبیند. در هوا پخش شدم.
هنوز ضربه میخورم. بیرحمانه ساکت میشوم. سکوتم جمع را معذب میکند. بیرنگ شدم. کسی مرا نمیبیند. در هوا پخش شدم.
بیستوهشت/صفرهشت/چهاردهصفردو
"سیسالم میشه و با خودم فکر میکنم تو این ده سال چها بهم گذشت و از اون همه اتفاق چی بهم رسید؟ جز یه لیست و عکس و آرشیو از آدمهایی که ندارمشون و زخمهایی که... زخمهایی که الان که فکر میکنم اگر نبودن، من این نبودم"
"سیسالم میشه و با خودم فکر میکنم تو این ده سال چها بهم گذشت و از اون همه اتفاق چی بهم رسید؟ جز یه لیست و عکس و آرشیو از آدمهایی که ندارمشون و زخمهایی که... زخمهایی که الان که فکر میکنم اگر نبودن، من این نبودم"
بیستونه/صفرهشت/چهاردهصفردو
هنوز هم با دیدنش پروانهها تکانی میخورند. در این دنیای بیحسی این خاصیت اوست. نه من.
هنوز هم با دیدنش پروانهها تکانی میخورند. در این دنیای بیحسی این خاصیت اوست. نه من.
هجده/صفرنه/چهاردهصفردو
دیشب گریه نکردم. بنا به توصیه آهنگ شاد گذاشتم و رقصیدم. میشود غمگین رقصید؟
دیشب گریه نکردم. بنا به توصیه آهنگ شاد گذاشتم و رقصیدم. میشود غمگین رقصید؟
هجده/صفرنه/چهاردهصفردو
امروز اولین روز از باقی روزهاییست که قرار است از دروغ "تو حالت بهتره" بیشتر استفاده کنم. قرار است بیشتر به خودم اهمیت بدهم و کمتر به دیگران و دوست داشته شدن توسطشان فکر کنم.
قرار است یادم باشد، که گذشتهها گذشته و آینده هم صرفا محل کنجکاویست. قرار است تکرار کنم که نباید از آینده بترسم و تنها وظیفهام کنجکاویست.
قرار است تبدیل شوم. به آنچه فکر میکردم هرگز تبدیل نخواهم شد.
امروز اولین روز از باقی روزهاییست که قرار است از دروغ "تو حالت بهتره" بیشتر استفاده کنم. قرار است بیشتر به خودم اهمیت بدهم و کمتر به دیگران و دوست داشته شدن توسطشان فکر کنم.
قرار است یادم باشد، که گذشتهها گذشته و آینده هم صرفا محل کنجکاویست. قرار است تکرار کنم که نباید از آینده بترسم و تنها وظیفهام کنجکاویست.
قرار است تبدیل شوم. به آنچه فکر میکردم هرگز تبدیل نخواهم شد.
هجده/صفرنه/چهاردهصفردو
پسرکی که در سوپری سر کوچه کار میکند، اسم مرا نمیداند. نمیداند فامیلیم چیست، فرزند چه کسی هستم، شغلم چیست، رنگ مورد علاقه، آسمان یا جنگل، تا بحال عاشق شدم؟، سینما یا تئاتر، هیچ کدام را نمیداند. نمیداند بر من چه گذشته و از کجا به اینجا رسیدم که سیگار را از او بگیرم. او فقط یک چیز میداند.
وینستون نوا نقرهای میکشم.
پسرکی که در سوپری سر کوچه کار میکند، اسم مرا نمیداند. نمیداند فامیلیم چیست، فرزند چه کسی هستم، شغلم چیست، رنگ مورد علاقه، آسمان یا جنگل، تا بحال عاشق شدم؟، سینما یا تئاتر، هیچ کدام را نمیداند. نمیداند بر من چه گذشته و از کجا به اینجا رسیدم که سیگار را از او بگیرم. او فقط یک چیز میداند.
وینستون نوا نقرهای میکشم.
بیستهشت/صفرنه/چهاردهصفردو
میگوید آن تنها بخش زندگیم بود که ننوشتمش. پس باید بنویسمش تا رها شوم.
مگر من نوشتن بلدم؟
میگوید آن تنها بخش زندگیم بود که ننوشتمش. پس باید بنویسمش تا رها شوم.
مگر من نوشتن بلدم؟
هشت/یازده/چهاردهصفردو
هماکنون که مینویسم چیزی در من شبیه قبل نیست. شبیه هیچ یک از قبلیها. یک من کاملا تازه که شکست میخورد. از طلوع، از مسیر، از نفس کشیدن، از آدمها. از همین جمله که شروعش کردم اما نمیدانم حرف اضافه درست از بود یا به..
این شکست خوردن دائمی اولین درس این من جدید بود. هیچ خبری نیست و ما از لحظه تولد باختهایم، تا لحظهای که به زندگی ببازیم.
هماکنون که مینویسم چیزی در من شبیه قبل نیست. شبیه هیچ یک از قبلیها. یک من کاملا تازه که شکست میخورد. از طلوع، از مسیر، از نفس کشیدن، از آدمها. از همین جمله که شروعش کردم اما نمیدانم حرف اضافه درست از بود یا به..
این شکست خوردن دائمی اولین درس این من جدید بود. هیچ خبری نیست و ما از لحظه تولد باختهایم، تا لحظهای که به زندگی ببازیم.
سه/صفرپنج/چهاردهصفرسه
عبور زندگی در جسمم از تمام آن طوفان نوجوانی، حال تبدیل به لحظات کوتاهی شده است. هروقت حس زنده بودن میکنم، عمیقا تعجب میکنم. این چه بود؟ چه قشنگ بود. و حالا دیگر نیست...
عبور زندگی در جسمم از تمام آن طوفان نوجوانی، حال تبدیل به لحظات کوتاهی شده است. هروقت حس زنده بودن میکنم، عمیقا تعجب میکنم. این چه بود؟ چه قشنگ بود. و حالا دیگر نیست...
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
توگویی اصلا ساعت چهار و نیم صبح نیست. صبح روی مبل آبی زیر اسپیلت از خواب بیدار شدم، در حالی که دختر به پسر میگفت: قربونت برم؟ و ساعت ده بود. و حالا در رختخوابی که برایم انداختند زیر کولر خوابیدم در حالی که از یک دعوای خانوادگی و یک شب پر حرف با دوستان برمیگردم.
بیستوچهار ساعت زندگی گذشت و این شمارش همچنان ادامه دارد.
توگویی اصلا ساعت چهار و نیم صبح نیست. صبح روی مبل آبی زیر اسپیلت از خواب بیدار شدم، در حالی که دختر به پسر میگفت: قربونت برم؟ و ساعت ده بود. و حالا در رختخوابی که برایم انداختند زیر کولر خوابیدم در حالی که از یک دعوای خانوادگی و یک شب پر حرف با دوستان برمیگردم.
بیستوچهار ساعت زندگی گذشت و این شمارش همچنان ادامه دارد.
شش/صفرپنج/چهاردهصفرسه
برای بقا همه کار کردم. به دستبندم نگاه کردم. حواسم به آهنگهای آشنای پلیلیستم بود که پخش میشد. حرف زدم و از حقی که فکر میکنم دارم دفاع کردم. تعریف کردم تا اندکی خال شوم. بغل شدم و مورد افتخار قرار گرفتم. خندیدم. گریه کردم. حمام کردم.
به راستی مگر نه این است که آدمی هر کاری میکند برای بقاست؟ حتی به سقف خیره شدن در میانه دودهای سیگار؟
برای بقا همه کار کردم. به دستبندم نگاه کردم. حواسم به آهنگهای آشنای پلیلیستم بود که پخش میشد. حرف زدم و از حقی که فکر میکنم دارم دفاع کردم. تعریف کردم تا اندکی خال شوم. بغل شدم و مورد افتخار قرار گرفتم. خندیدم. گریه کردم. حمام کردم.
به راستی مگر نه این است که آدمی هر کاری میکند برای بقاست؟ حتی به سقف خیره شدن در میانه دودهای سیگار؟