من هی از جمله " لزومی نداره" استفاده میکنم.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
در حالت عادی از افتادن برگ از درختم درسی هست که من یاد بگیرم.دیگه کاش ادمها بهم درس یاد ندن.
واقعا یادم رفته به اشتراک گذاشتن افکارم چه شکلی بود. یادم رفته افکارمو چجوری به آدمها میگفتم. یادم رفته با چه هدفی میگفتم.
یه وقتایی اون نیاز به دیده شدن سابق میاد سراغم. اونجوری که آدمها بهم توجه میکردن.
من نصف مزخرفاتی که ادمها میگن و نمیشنوم. حتی اگه مستقیم به منم باشه به خودم نمیگیرم. شاخک هام در برابر نظر مردم تا وقتی که خودم ازشون نظر نخوام تیز نیست. این یعنی وقتی یکی یه چیزی میگه بدون اینکه من پرسیده باشم ذره ای برام اهمیت نداره.
باید به قفلها فکر کرد.
امشب فکر کنم برای اولین بار، جز در اصلی خونه، در دستشویی و هم قفل کردم چون یه نفر تو هال نشسته بود.
فهمیدم باید به قفلها فکر کرد. اینکه چیا رو قفل میکنی و چیا رو باز میذاری مهمه.
امشب فکر کنم برای اولین بار، جز در اصلی خونه، در دستشویی و هم قفل کردم چون یه نفر تو هال نشسته بود.
فهمیدم باید به قفلها فکر کرد. اینکه چیا رو قفل میکنی و چیا رو باز میذاری مهمه.
جز یک نفر در این هستی، هیچکس منو تو زندگی عادی vannie صدا نمیکرد. خیلی عجیبه ولی که خیلیا منو به این اسم میشناسن و من خودمو با این اسم گم کردم.
کجا بودم و چی کار میکردم؟
_ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای که همیشه میخواستم و هنوز خوشحال نبودم. نه بخاطر وسایل خونه که به طرز عجیبی کنار هم قرار گرفته بودن، نه بخاطر بوی عودی که یاداور هزارتا خاطره جز اون خونه بود. خوشحال نبودم چون هنوزم یه چیزایی بهم وصل بود. مثل vannie. برای من چیز بزرگی بود. هفت سال از زندگیم که نوشته بودمش و همزمان هفت سال از زندگیم که لای اون کلمهها و جملهها و ویسها قایمش کرده بودم. به قول هامون "خود اونجوریمو دوست نداشتم" و کم کم داشتم میدیدم که با زندگیم چی کار کرد و باهاش چی کار کردم.
چیز بزرگی نیست و بازم تاکید میکنم برای من چیز بزرگی بود. مثل خیلی چیزای دیگه زندگیم. مثل اتاقم که دیگه نیست. مثل خودم که دیگه اون خود قبلی نیست و خیلی طول کشید تا باورش کنم. که اون تموم شد و حالا یه جای دیگه یه چیز دیگهایم.
مهاجرت کردم بدون ویزا و با عواقب شدید بدون اینکه بیشتر از ۵۰ کیلومتر جا به جا بشم.
یه دوره زیادی فقط رفتم سر کار، اومدم خونه، تد لسو دیدم. رفتم سر کار، اومدم خونه، گیلمور گرلز دیدم، رفتم سر کار اومدم خونه، اتک ان تایتان دیدم. این وسط فهمیدم میتونم هر کاری که دلم میخواد بکنم. میتونم ظرفارو نشورم. بیرون نرم. حرف نزنم و به طور کل هیچ کاری نکنم. این یعنی همون مینای فیلم کنعان که اگه میرفت کسی منتظرش نبود برگرده و از خواب که پا میشد کسی نبود باهاش حرف بزنه. نبسته کس به من دل و نبستهام به کس دل چو تخته پاره و فلان و بهمان و رها.
من ولی هنوز تو سرم با صدهزار نفر زندگی میکردم و این اذیتم میکرد. سادهترین راه؟ منفجر کردن مغز. سختترین راه؟ مواجه شدن.
به حرف ریلزهای پادکستی روانشناسی اینستا و برداشت خودم از نصف اپیزودهای رختکن بازنده ها اعتماد کردم و یک مرحله دیگه بیشتر فرو رفتم. به طور کامل خودمو از همهجا حذف کردم. تا دیگه هیچکس منو نبینه.
چند روز پیش بود که فهمیدم من این کار و میکنم چون فکر میکنم برای دیگران بهتره. که دیگران با نبودنم کاری میکنن. چون من از بچگی به خودم یاد دادم از نبودنها باید چیزی بسازم. از نبودن پدرومادرم، از نبودن همبازی، از شبیه بقیه نبودن، از شبیه فلانی زندگی نکردن و خیلی چیزای دیگه. من، آگاهانه به خودم یاد داده بودم در نبودن دیگران فضیلتی است همونطور که اگه من نباشم زندگی برای دیگران هم جای بهتریه.
عجب فکری و چه راه رستگاریه بدون منظور سختی.
بعد چند ماه و با سپری کردن روزهای زیادی خیره شدن به سقف و دور شدن از هر چیزی و کسی، تازه چند روز پیش بود که برای بار چندم رو یکی از مسئلههای زندگیم خط کشیدم و نوشتم "این راهش نیست"._
نبودم و نبودن و نیستن و نیستی و من داشتم فعلها رو صرف میکردم.
_ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای که همیشه میخواستم و هنوز خوشحال نبودم. نه بخاطر وسایل خونه که به طرز عجیبی کنار هم قرار گرفته بودن، نه بخاطر بوی عودی که یاداور هزارتا خاطره جز اون خونه بود. خوشحال نبودم چون هنوزم یه چیزایی بهم وصل بود. مثل vannie. برای من چیز بزرگی بود. هفت سال از زندگیم که نوشته بودمش و همزمان هفت سال از زندگیم که لای اون کلمهها و جملهها و ویسها قایمش کرده بودم. به قول هامون "خود اونجوریمو دوست نداشتم" و کم کم داشتم میدیدم که با زندگیم چی کار کرد و باهاش چی کار کردم.
چیز بزرگی نیست و بازم تاکید میکنم برای من چیز بزرگی بود. مثل خیلی چیزای دیگه زندگیم. مثل اتاقم که دیگه نیست. مثل خودم که دیگه اون خود قبلی نیست و خیلی طول کشید تا باورش کنم. که اون تموم شد و حالا یه جای دیگه یه چیز دیگهایم.
مهاجرت کردم بدون ویزا و با عواقب شدید بدون اینکه بیشتر از ۵۰ کیلومتر جا به جا بشم.
یه دوره زیادی فقط رفتم سر کار، اومدم خونه، تد لسو دیدم. رفتم سر کار، اومدم خونه، گیلمور گرلز دیدم، رفتم سر کار اومدم خونه، اتک ان تایتان دیدم. این وسط فهمیدم میتونم هر کاری که دلم میخواد بکنم. میتونم ظرفارو نشورم. بیرون نرم. حرف نزنم و به طور کل هیچ کاری نکنم. این یعنی همون مینای فیلم کنعان که اگه میرفت کسی منتظرش نبود برگرده و از خواب که پا میشد کسی نبود باهاش حرف بزنه. نبسته کس به من دل و نبستهام به کس دل چو تخته پاره و فلان و بهمان و رها.
من ولی هنوز تو سرم با صدهزار نفر زندگی میکردم و این اذیتم میکرد. سادهترین راه؟ منفجر کردن مغز. سختترین راه؟ مواجه شدن.
به حرف ریلزهای پادکستی روانشناسی اینستا و برداشت خودم از نصف اپیزودهای رختکن بازنده ها اعتماد کردم و یک مرحله دیگه بیشتر فرو رفتم. به طور کامل خودمو از همهجا حذف کردم. تا دیگه هیچکس منو نبینه.
چند روز پیش بود که فهمیدم من این کار و میکنم چون فکر میکنم برای دیگران بهتره. که دیگران با نبودنم کاری میکنن. چون من از بچگی به خودم یاد دادم از نبودنها باید چیزی بسازم. از نبودن پدرومادرم، از نبودن همبازی، از شبیه بقیه نبودن، از شبیه فلانی زندگی نکردن و خیلی چیزای دیگه. من، آگاهانه به خودم یاد داده بودم در نبودن دیگران فضیلتی است همونطور که اگه من نباشم زندگی برای دیگران هم جای بهتریه.
عجب فکری و چه راه رستگاریه بدون منظور سختی.
بعد چند ماه و با سپری کردن روزهای زیادی خیره شدن به سقف و دور شدن از هر چیزی و کسی، تازه چند روز پیش بود که برای بار چندم رو یکی از مسئلههای زندگیم خط کشیدم و نوشتم "این راهش نیست"._
نبودم و نبودن و نیستن و نیستی و من داشتم فعلها رو صرف میکردم.
اشکهای قرمز
کجا بودم و چی کار میکردم؟ _ از پیش ثمین رفتم خونه خودم. فقط و فقط خودم. همونی که قرار بود مبلش سبز باشه ولی کرمه. همون که قرار بود پنجرههاش رو به خیابون و درختا باز بشه ولی رو به هیچی باز نمیشه جز ساختمون رو به رو با زندگیهای عجیبشون. من رفتم تو خونهای…
یه وقتایی خودم از نوشتنم تعجب میکنم.