اشکهای قرمز
ببین، امروز هر چی بشه زنده میمونی. هرچی. زنده میمونی.
تا اینجا اکیه همه چی...
من هی از جمله " لزومی نداره" استفاده میکنم.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
مثلا واقعا گفتن فلان حرف به فلانی لزومی نداشت. هرچی فکر میکنم میبینم بخاطر منطقه. منطقم بهم میگه واقعا نصف کارها و دراماها از چیزی میاد که با یه لزومی نداره حله.
در حالت عادی از افتادن برگ از درختم درسی هست که من یاد بگیرم.دیگه کاش ادمها بهم درس یاد ندن.
واقعا یادم رفته به اشتراک گذاشتن افکارم چه شکلی بود. یادم رفته افکارمو چجوری به آدمها میگفتم. یادم رفته با چه هدفی میگفتم.
یه وقتایی اون نیاز به دیده شدن سابق میاد سراغم. اونجوری که آدمها بهم توجه میکردن.
من نصف مزخرفاتی که ادمها میگن و نمیشنوم. حتی اگه مستقیم به منم باشه به خودم نمیگیرم. شاخک هام در برابر نظر مردم تا وقتی که خودم ازشون نظر نخوام تیز نیست. این یعنی وقتی یکی یه چیزی میگه بدون اینکه من پرسیده باشم ذره ای برام اهمیت نداره.
باید به قفلها فکر کرد.
امشب فکر کنم برای اولین بار، جز در اصلی خونه، در دستشویی و هم قفل کردم چون یه نفر تو هال نشسته بود.
فهمیدم باید به قفلها فکر کرد. اینکه چیا رو قفل میکنی و چیا رو باز میذاری مهمه.
امشب فکر کنم برای اولین بار، جز در اصلی خونه، در دستشویی و هم قفل کردم چون یه نفر تو هال نشسته بود.
فهمیدم باید به قفلها فکر کرد. اینکه چیا رو قفل میکنی و چیا رو باز میذاری مهمه.
جز یک نفر در این هستی، هیچکس منو تو زندگی عادی vannie صدا نمیکرد. خیلی عجیبه ولی که خیلیا منو به این اسم میشناسن و من خودمو با این اسم گم کردم.