سیاوش قمیشی حتما یه چیزی میدونسته که گفته "یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه" چون خب روز ساعتهای دیگم داره، خورشید حالتهای دیگم داره، بعد خب یادش اصلا میتونه با دیدن ترافیک نیایش یا اون ساختمون رنوعه تو جهان کودک، یا یه ساندویچی کثیف مرکز شهر، یا شنیدن صدای اذان، بوی عود خونهمون که تصادفی تو راهرو خونه دوستت به دماغت میخوره، شنیدن یه آهنگ وسط یه مهمونی که مطمئن بودی فقط خودت و خودش دوست دارید و... هم تو قلب تو بکوبه.
بعدش ولی بهتر میشه، "سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه". حتما بزرگوار یه چیزی میدونسته که خونده. بعد خب میگه یاد چه گاری میخندی. تو میشنوی دو تیکه میشی چه برسه اونکه خونده.
خلاصه... البته از فرشید امین هم نگذریم که به زبان خودش گفته: غروب شد باز خیالت به سرم زد..آها ایرادش همینه که تو الان تو مغزت گفتی سپیده...نه؟ همین اون غروب مال سپیده است. اقای قمیشی جهان شمول تر ضربه میزنه.
ذهنم رفت ببخشید، چه عکسی و دیدی اومدی اینجا؟ آها غروب...
شعر اولی میدونی چرا دردش بیشتره؟ چون میدونی سیاوش قمیشی میدونه، یک روز و با خودت به هر داستان و اتفاقی بگذرونی و هی به خودت یه نهیبی بزنی که نه یادش نمیافتم؛ وقتی روز داره تموم میشه دیگه هیچ چارهای نداری که یه جا وایسی خستگی در کنی و همونجا میشکنی. که یه روز گذشت و من همه سعی امو کردم، ولی "یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه" و خب ببین میدونی قمیشی هم فهمیده که سهم تو از با اون بودن حالا دیگه همین کوفتیه که تو هر غروب یادت میاد. غمش. یه وقتایی غم ندیدنش. یه وقتایی غم نبودنش، نداشتنش، نشنیدنش، و دیگه یه جایی که ... نگفتنش.
_متن نوشته اسفند ۱۴۰۲_
غروب یک ژانویه ۲۰۲۵
سیاوش قمیشی حتما یه چیزی میدونسته که گفته "یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه" چون خب روز ساعتهای دیگم داره، خورشید حالتهای دیگم داره، بعد خب یادش اصلا میتونه با دیدن ترافیک نیایش یا اون ساختمون رنوعه تو جهان کودک، یا یه ساندویچی کثیف مرکز شهر، یا شنیدن صدای اذان، بوی عود خونهمون که تصادفی تو راهرو خونه دوستت به دماغت میخوره، شنیدن یه آهنگ وسط یه مهمونی که مطمئن بودی فقط خودت و خودش دوست دارید و... هم تو قلب تو بکوبه.
بعدش ولی بهتر میشه، "سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه". حتما بزرگوار یه چیزی میدونسته که خونده. بعد خب میگه یاد چه گاری میخندی. تو میشنوی دو تیکه میشی چه برسه اونکه خونده.
خلاصه... البته از فرشید امین هم نگذریم که به زبان خودش گفته: غروب شد باز خیالت به سرم زد..آها ایرادش همینه که تو الان تو مغزت گفتی سپیده...نه؟ همین اون غروب مال سپیده است. اقای قمیشی جهان شمول تر ضربه میزنه.
ذهنم رفت ببخشید، چه عکسی و دیدی اومدی اینجا؟ آها غروب...
شعر اولی میدونی چرا دردش بیشتره؟ چون میدونی سیاوش قمیشی میدونه، یک روز و با خودت به هر داستان و اتفاقی بگذرونی و هی به خودت یه نهیبی بزنی که نه یادش نمیافتم؛ وقتی روز داره تموم میشه دیگه هیچ چارهای نداری که یه جا وایسی خستگی در کنی و همونجا میشکنی. که یه روز گذشت و من همه سعی امو کردم، ولی "یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه" و خب ببین میدونی قمیشی هم فهمیده که سهم تو از با اون بودن حالا دیگه همین کوفتیه که تو هر غروب یادت میاد. غمش. یه وقتایی غم ندیدنش. یه وقتایی غم نبودنش، نداشتنش، نشنیدنش، و دیگه یه جایی که ... نگفتنش.
_متن نوشته اسفند ۱۴۰۲_
غروب یک ژانویه ۲۰۲۵
اشکهای قرمز
بهش گفتم نیاز دارم یکی حواسمو از افکارم پرت کنه.
چهارده دقیقه گذشت و چون هیچی نگفت مسیجمو پاک کردم.
از هشت شب تا همین الان داشتم با مجید و مریم ویدیوکال میکردم. کلی خندیدم. خیلی خندیدم. نصفشو داشتیم راجع به اون حرف میزدیم و من باز خندیدم.
یه عکس جدید ازش نشون داد که من خیلی چیزا ازش میفهمیدم. ولی آدم توی عکس و دیگه نمیشناختم. جالب بود.
یه عکس جدید ازش نشون داد که من خیلی چیزا ازش میفهمیدم. ولی آدم توی عکس و دیگه نمیشناختم. جالب بود.
عرضم به حضور انورتون که تو فرودگاه نشستم. به کل زندگیم فکر میکنم. فقط یه دیوونه میتونه اینجوری شه. از دیروز صبح که بیدار شدم و نخوابیدم مغزم همینجوری داره کار میکنه. _ این موفقیت نخوابیدن و مدیون الهام و داروی جادوییشم._ اصلا دلیل اینکه دارم به کل زندگیم فکر میکنم همین داروی جادویی الهامه.
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
البته هنوز بوی عرق نشسته اقای بغل دستیم تو هواپیما تو دماغمه ولی خب اشکال نداره اینجا خیلی قشنگه "دیگه".
یاد گرفتم چجوری با دیگران تو خونه خودشون زندگی کنم ولی یاد نگرفتم چطوری با دیگران تو خونه خودم زندگی کنم.
این رابطه پدر دختری سریال تاسیان دروغ محضه. بابای من هیچوقت با من اینجوری حرف نزد هرچند که به چشم دنیا رفیق ترین بودیم و صمیمیترین.
حالا از حق نگذریم مامان بابای من معنوی عالی عمل کردن ولی در مورد مسائل مالی با فرزندشون گند زدن. گند.