عرضم به حضور انورتون که تو فرودگاه نشستم. به کل زندگیم فکر میکنم. فقط یه دیوونه میتونه اینجوری شه. از دیروز صبح که بیدار شدم و نخوابیدم مغزم همینجوری داره کار میکنه. _ این موفقیت نخوابیدن و مدیون الهام و داروی جادوییشم._ اصلا دلیل اینکه دارم به کل زندگیم فکر میکنم همین داروی جادویی الهامه.
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
البته هنوز بوی عرق نشسته اقای بغل دستیم تو هواپیما تو دماغمه ولی خب اشکال نداره اینجا خیلی قشنگه "دیگه".
یاد گرفتم چجوری با دیگران تو خونه خودشون زندگی کنم ولی یاد نگرفتم چطوری با دیگران تو خونه خودم زندگی کنم.
این رابطه پدر دختری سریال تاسیان دروغ محضه. بابای من هیچوقت با من اینجوری حرف نزد هرچند که به چشم دنیا رفیق ترین بودیم و صمیمیترین.
حالا از حق نگذریم مامان بابای من معنوی عالی عمل کردن ولی در مورد مسائل مالی با فرزندشون گند زدن. گند.
اشکهای قرمز
من راجع به احساساتم باید با کی حرف بزنم؟
اینقد نگفتم که به بدنم زده. وقتی گریه میکنم نمیدونم چرا. وقتی فیریز میشم نمیدونم چرا. وقتی نفس نمیتونم بکشم بدون دلیل نمیدونم چرا. وقتی صبحا بیدار میشم و فکم درد میکنه نمیدونم چرا. عصبانی میشم. ناراحت میشم. خوشحال میشم. غصه میخورم. حسرت دارم و همه اینا ولی هیچ کدوم هیچ راه خروجی نداره. یادمه یه زمانی فرهاد یه اهنگ میذاشت بعد میگفت تو این یک دقیقه و خورده ای خودتو خالی کن و من عموما تو سینمایی ترین حالت ممکن هر چی از دهنم در میومد و میگفتم و بعدش بغلم میکرد و میگفت خوب شد گفتی.
Forwarded from ادبیات چیست؟
پرویز اسلامپور شعری دارد که چند روزی میشود این قسمتش را مدام با خودم تکرار میکنم:
«باید از فسخ لاشهی متمرد آموخت
خاک هرگز دعوت نمیکند
میپذیرد.»
و چقدر نیاز دارم به همچین پذیرشی، پذیرشی که انگار با خودش رهایی و آرامش دارد، برای منی که تبدیل شدهام به آن لاشهی متمرد.
@whatisliterature
«باید از فسخ لاشهی متمرد آموخت
خاک هرگز دعوت نمیکند
میپذیرد.»
و چقدر نیاز دارم به همچین پذیرشی، پذیرشی که انگار با خودش رهایی و آرامش دارد، برای منی که تبدیل شدهام به آن لاشهی متمرد.
@whatisliterature
من چون استاد شرطی سازی آدمهام، میخوام این لفظ "پروتئین" و تو مکالمههامون جا بندازم.
نه که مثل قبل اتفاقی برای نوشتن نباشه. همیشه چیزی برای نوشتن هست. این منم که بی اهمیت از کنار همه چیز میگذره و اون چیزایی که بهشون اهمیت میدم مثل ماهی اینقد لیزه که از دستم سر میخوره و میره و نمیمونه توی دستم. بعضی وقتا میرم vannie رو میخونم و حتی یادم نمیاد این چیزایی که اینقد با کد و رمز و راز گفتم مربوط به چی بوده.چقدر بد واقعا..
از نظر روحی این روزا میخواستم تو سریال normal pepole زندگی کنم و ماریان باشم. البته خوندن کتابش بی تاثیر نیست.
فکر میکردم دارم مدیریت میکنم، ولی اشتباه میکردم. الان مدیریت جواب نمیده. آدم باید به یه نقطه ای برسه که بدونه کی چشای طرف مقابل و از کاسه دربیاره، کی بگه ولش کن ارزشش و نداره. من الان سه سال رو مود ولش کن ارزشش و ندارم و خب نه.... باید پاره کنم.