از هشت شب تا همین الان داشتم با مجید و مریم ویدیوکال میکردم. کلی خندیدم. خیلی خندیدم. نصفشو داشتیم راجع به اون حرف میزدیم و من باز خندیدم.
یه عکس جدید ازش نشون داد که من خیلی چیزا ازش میفهمیدم. ولی آدم توی عکس و دیگه نمیشناختم. جالب بود.
یه عکس جدید ازش نشون داد که من خیلی چیزا ازش میفهمیدم. ولی آدم توی عکس و دیگه نمیشناختم. جالب بود.
عرضم به حضور انورتون که تو فرودگاه نشستم. به کل زندگیم فکر میکنم. فقط یه دیوونه میتونه اینجوری شه. از دیروز صبح که بیدار شدم و نخوابیدم مغزم همینجوری داره کار میکنه. _ این موفقیت نخوابیدن و مدیون الهام و داروی جادوییشم._ اصلا دلیل اینکه دارم به کل زندگیم فکر میکنم همین داروی جادویی الهامه.
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
این اولین سفر تنهاییمه و خب من سقف آرزوم تا نهایت رشت و میرفت. الان ولی...
سرشب احیا بهم مسیج زد:
"شاید باورت نشه که چقد خوشالم که تو این شرایط گهی که توشم تو جزئ اونایی هستی که لازمه باشی پیشم."
من واقعا نمیدونم از این سفر چه آدمی برمیگرده. ولی پسر...
ارغوان پارسال فکرشم نمیکرد یک: یادش بره چرا آتیش بازی ۲۲ بهمن مهم بود براش و دو: اینقد به خودش بلد باشه حال بده...
البته هنوز بوی عرق نشسته اقای بغل دستیم تو هواپیما تو دماغمه ولی خب اشکال نداره اینجا خیلی قشنگه "دیگه".
یاد گرفتم چجوری با دیگران تو خونه خودشون زندگی کنم ولی یاد نگرفتم چطوری با دیگران تو خونه خودم زندگی کنم.
این رابطه پدر دختری سریال تاسیان دروغ محضه. بابای من هیچوقت با من اینجوری حرف نزد هرچند که به چشم دنیا رفیق ترین بودیم و صمیمیترین.
حالا از حق نگذریم مامان بابای من معنوی عالی عمل کردن ولی در مورد مسائل مالی با فرزندشون گند زدن. گند.
اشکهای قرمز
من راجع به احساساتم باید با کی حرف بزنم؟
اینقد نگفتم که به بدنم زده. وقتی گریه میکنم نمیدونم چرا. وقتی فیریز میشم نمیدونم چرا. وقتی نفس نمیتونم بکشم بدون دلیل نمیدونم چرا. وقتی صبحا بیدار میشم و فکم درد میکنه نمیدونم چرا. عصبانی میشم. ناراحت میشم. خوشحال میشم. غصه میخورم. حسرت دارم و همه اینا ولی هیچ کدوم هیچ راه خروجی نداره. یادمه یه زمانی فرهاد یه اهنگ میذاشت بعد میگفت تو این یک دقیقه و خورده ای خودتو خالی کن و من عموما تو سینمایی ترین حالت ممکن هر چی از دهنم در میومد و میگفتم و بعدش بغلم میکرد و میگفت خوب شد گفتی.
Forwarded from ادبیات چیست؟
پرویز اسلامپور شعری دارد که چند روزی میشود این قسمتش را مدام با خودم تکرار میکنم:
«باید از فسخ لاشهی متمرد آموخت
خاک هرگز دعوت نمیکند
میپذیرد.»
و چقدر نیاز دارم به همچین پذیرشی، پذیرشی که انگار با خودش رهایی و آرامش دارد، برای منی که تبدیل شدهام به آن لاشهی متمرد.
@whatisliterature
«باید از فسخ لاشهی متمرد آموخت
خاک هرگز دعوت نمیکند
میپذیرد.»
و چقدر نیاز دارم به همچین پذیرشی، پذیرشی که انگار با خودش رهایی و آرامش دارد، برای منی که تبدیل شدهام به آن لاشهی متمرد.
@whatisliterature
من چون استاد شرطی سازی آدمهام، میخوام این لفظ "پروتئین" و تو مکالمههامون جا بندازم.