از لذتهای دنیا اینکه دوست پرنده مهاجرت باهات ویدیوکال کنه بگه پاشو بیا ببینمت و تو میتونی بری. به به. عشق و حال.
"واقعا نیاز دارم چیزی که ذوقشو دارم به موقع اتفاق بیافته تا بفهمم زندگی هم حواسش به من هست"
اینجور وقتاست که یاد معلم ادبیات دبیرستانمون میافتم که یه بار گفت: حوصله مال پرندگانه و انسان حوصله نداره.
من الان حوصله نداشتم سر رفته.
من الان حوصله نداشتم سر رفته.
تازه رسیدم خونه و حقیقتا امروز صبح سر صبحونه به آنا درست گفتم که دوست داشتم وقتی رسیدم تهران یکی سرپرستیمو قبول میکرد و منو میرسوند خونه، بهم غذا میداد، منو حموم میبرد، لباسامو میشست و پهن میکرد و یه رخت خواب خنک بهم میداد و حتی ارایشمو پاک میکرد تا فردا آماده برگردم به روتینم و ازش دوبار تشکر کنم بابت اینکه من و داری کرد امشب.
وقتی میرسم خونه تازه به خودم میگم هولی شت بین آدمها چی کار کردی؟ و شروع میکنم یه سلسله فکرهای عجیب کردن که کل حضور در کنار دیگران بودن و میسوزونه. یهو به جایی میرسم که میگم واای من اصلا چرا هستم؟ و این شروع دوران افسردگیه...
فااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک.
Forwarded from ناپیرو
خیلی وقتها فکر میکردم بدتر میشه بهتر شد و خیلی وقتها فکر میکردم بهتر میشه بدتر شد. فکر کردن به اینکه بعدش چی میشه و تهش چی میشه هم از اون کارهای مسخره و بیخودیه که آدم میکنه.
دیروز دیر رسیدم. هر دفعه مدیر منابع انسانیمون میاد دیر میرسم. هیچوقتم نمیگه کی میاد ولی همه میدونن وقتی میاد که من دیر میرسم. تا وارد شدم به همکار بغل دستیم که یه دختر متولد 77 عه گفتم ببین حرف نمیزنی امروزا.. هیچی. صداتو نشنوم. چرا؟؟ چون آدمیه که واقعیت براش ملموس تر از احساساته. مثلا یه بچه گریه کنه از ول شدن نخ بادکنکش، میگه وا؟ گریه نداره بچه نباش و من دیروز اصلا به صراحت کلامش با ادویه واقعیت احتیاج نداشتم. به مسئول دفترمون گفتم هر کی سمت من اومد بیرحمانه از خودم میرونمش. بهم گفت امروز ناهار لوبیا پلو نداریم. چجوری حالت و خوب کنم؟ انبه بگیرم؟ گفتم انبه هم حالمو خوب نمیکنه. اگه میتونی به همه بگو دهنشونو ببندن. گفت باشه و واقعا تا آخرین ساعت کاری هیچکس با من حرف نزد. منم با هیچکس حرف نزدم و هی دندونامو بهم فشار دادم. تا ساعت 5 که تایم کاری تموم بشه یا خوابیدم. یا تو اینستا چرخیدم. یا خودمو فحش دادم. یا بختم و عین کاغذ رنگی تیکه تیکه کردم. یا با خدا و چه میدونم اون انرژی برتر هستی دعوا کردم که مردتیکه یا زنیکه یا هر تیکه پدددسگ خب چرا من؟؟؟ تا کی من هی برم تمرین کنم بیام دوباره با ترس و لرز تو رینگ تو ماتحت من و ندری؟ تا کی این یه چسه شمع امید و نگه دارم و نذارم تو خاموشش کنی؟ چرا بقیه همه چی براشون راحت و روون پیش میره؟ من که یه بار بهت گفتم نمیخوام. یه بار بهت گفتم از دور رقابت ها حذف میشم دیگه مسابقات و شرکت نمیکنم. من که بهت گفتم تا همین جا هر چی جمع کردم خدا رو شکر تو دیگه با مرحله جدید اذیتم نکن. چرا؟؟؟ 5 ماشین گرفتم کرایه خون پدر عزیزم. کل راه تو ترافیک خواب بودم. طرف هیچ موزیکیم نذاشت. خونه که رسیدم 6/30 بود. یک نخ سیگار کشیدم یه لیوان شیر قهوه خوردم یه نصف آلپرازولام. خوابیدم تا هفت صبح امروز. خواب نبود. کما بود. اینقد خوشم میاد وقتی نیستم. وقتی حتی تلفنم یک بار زنگ نخورد. وقتی کسی کاری باهام نداشت. وقتی کسی نگرانم نشد. البته که اینا خاویاریه که میخورم. آدمیزاد دلش میخواد در خونش و رو به گرمی و سلام عزیزم خسته نباشید باز کنه. دلش میخواد شام شو با امروز چطور بود و حتما که با جزییات برام تعریف کن بخوره. آدمیزاد دلش میخواد یکی باشه که اگه ظرف شیشه ای از دستش افتاد بگه نه نه تو برو من جمعش میکنم. آدمیزاد یکی و میخواد که خودش و برای خودش بخواد حتی اون روزایی که خودشم حوصله خودش و نداره. آدمیزاد دوست داره دوست داشته بشه. دوست داره اگه همه دنیا دروغ میگن مطمئن باشه اون یه نفر راستشو میگه. آدمیزاد میخواد ..... آدمیزاد خیلی چیزا میخواد و بهش میرسه. من متاسفانه هنوز باور نکردم حیوونم و حیوون خونگی یه خانم دکتر که پاسپورت کانادا داره هم نیستم. این سگای کنار عوارضیم. - میدونم دو روز دیگه اینقد دراماتیک نیستم و یادم میره-
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیستوهشت/صفرپنج/چهاردهصفرچهار