چهلوپنج دقیقه گوشی بدست وسط پاساژ راه نرفتی و پشت تلفن بهت نگفتن: تو هیچی نگو فقط گوش بده من چی میگم_ حق داره عصبانیه و موضوع من نیستم خودشه باشه بذار خالی شه_ که ببینی پذیرفتن یک سری واقعیتهای زندگیت تنها راه واسه اینکه تلاش کنی شاد زندگی کنی.
بدی تنهایی آماده شدن برای مهمونی اینکه تا لحظهای که برسی به مهمونی کسی نیست بگه خوب شدی یا بد. اصلا تیپت بهت میاد یا نه. فلان جای ارایشت خوبه یا نه.
دست آقای راننده درد نکنه که دیر رسید زود اومدم پایین و یه ماشین از جلوم رد شد وقتی منتظر بودم و گفت: به به صفا رو ببین.
خب خوبه. بریم مهمونی.
دست آقای راننده درد نکنه که دیر رسید زود اومدم پایین و یه ماشین از جلوم رد شد وقتی منتظر بودم و گفت: به به صفا رو ببین.
خب خوبه. بریم مهمونی.
انگار کتکم زدن. کف پام درد میکنه. پاهام درد میکنه. دستام تا آرنج درد میکنه. انگشتام درد میکنه. صدام گرفته. گوشام کیپ میشه. یعنی مای بادی مای تمپل اگه درست باشه من اون تمپل توی کینگز لندیگم و دارم فرو میریزم.
نباید خانواده عروس یا داماد که تورو دعوت کردن به پاس زحمات بی شائبه ات در حرکات موزون فردا عروسی بهت کارت هدیه ماساژ و اسپا هدیه بدن خستگی مجلس از تنت در بیاد؟
به دوستم که گوست شده گفتم ببین واقعا دنبال دلیلش نباش. اینا کریستال پالاس به منچستر سیتی گل میزنه دو روز افسردن. ما این قسمت مغزشونو نمیفهمیم. رها کن
خب عزیزم پاستای گوجه مزه گوجه میده دیگه. گوجه دوست نداری خب. پاستاشم دوست نداری تو. گرفتی داستانو؟
یه سری چیزام تو زندگی مثل کف زدنای جشنواره ونیزه. سیزده دقیقه دست میزنن مثلا، بعد فیلمو میبینی با خودت میگی: به علی ارزش این همه کف زدن و نداشت.
من دیگه واقعا نمیدونم با این بی بغلی باید چی کار کنم. واقعا دوره زمونه بدی شده. یه بغل نداریم. یه بغل.
Forwarded from ناپیرو
که خب یادم نیومد.
تماس فیزیکیم با پسرها در شش ماه گذشته محدود بوده به بغل کردن گربهم و البته اینکه دو ماه پیش یه پسری یه چیزی رو خیلی خوب بهم توضیح داد و من زدم روی شونهش گفتم آفرین همین رو میخواستم. چرا این رو تعریف کردم؟ هان. چون الان داشتم سعی میکردم یادم بیاد چه حسی داره یه مرد انگشتهاش رو بکشه روی گردنم.
تماس فیزیکیم با پسرها در شش ماه گذشته محدود بوده به بغل کردن گربهم و البته اینکه دو ماه پیش یه پسری یه چیزی رو خیلی خوب بهم توضیح داد و من زدم روی شونهش گفتم آفرین همین رو میخواستم. چرا این رو تعریف کردم؟ هان. چون الان داشتم سعی میکردم یادم بیاد چه حسی داره یه مرد انگشتهاش رو بکشه روی گردنم.
Forwarded from رفرش
و هیچ کس دیگر به عشق نیندیشید
و هیچ کس دیگر به فتح نیندیشید
و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
و هیچ کس دیگر به فتح نیندیشید
و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید.
هر روز خودمو از لبه سیاهی میکشم کنار. هر روز با هر چیز کوچیکی. حتی همین که صبحا بیدار میشمم به نظرم کار بزرگی میاد. مزه قهوه. آفرین گفتنام به شیرین وقتی دیشب از پسر مورد نظر صحبت میکرد. خندیدنم به اون قسمت ترانه سیاوش قمیشی که بلند خوندیم. زنگ زدن های علی صبحای زود. موزیک های جدید خواننده های مورد علاقه ام که میاد. آرام. خنده های آرام. ویس های آرام. سر به سر آرام گذاشتن. شیرینی قایقی. لوبیا پلو. غذا درست کردن و در کمال ناباوری خوشمزه بودنش. ولی میدونی چی؟ هیچ کدوم من و از لبه دور نمیکنه. فقط نمیذاره توش بیافتم.