هجده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/شانزدهسیویک
سالها بود در هیچ قاب عاشقانهای ثبت نشده بودم. سالها بود سری روی شانههایم نبود و از دیر رسیدن کسی به استرس نیافتاده بودم. سالها بود تمام جملات با من شروع میشد و فعلها اول شخص مفرد بود. این ثبت شدن عاشقانه، این سر روی شانه، این دیر رسیدن و استرس، این منهایی که ما میشوند، ترسناکند.
در من این اتفاقات سالها پیش خاک شده بود. حالا نبش قبر میکند، لبخند میزند و میداند که در بزنگاهی از تاریخ به من رسیده، که مردهام. با ترس و لرز و دوست داشتن، میخواهد مرا زنده کند.
سالها بود در هیچ قاب عاشقانهای ثبت نشده بودم. سالها بود سری روی شانههایم نبود و از دیر رسیدن کسی به استرس نیافتاده بودم. سالها بود تمام جملات با من شروع میشد و فعلها اول شخص مفرد بود. این ثبت شدن عاشقانه، این سر روی شانه، این دیر رسیدن و استرس، این منهایی که ما میشوند، ترسناکند.
در من این اتفاقات سالها پیش خاک شده بود. حالا نبش قبر میکند، لبخند میزند و میداند که در بزنگاهی از تاریخ به من رسیده، که مردهام. با ترس و لرز و دوست داشتن، میخواهد مرا زنده کند.
نوزده/صفرهفت/چهاردهدوصفر/دوصفرپنجاهودو
نامه ششم
این نوشتهها بیپاسخ میمانند. من به "قاصدک کاش نگویی که خبر یادم نیست"ها عادت دارم. به آدمهایی که در مقابل بازی کلمات من بازی دیگری نداشتند. همیشه فکر میکردم چه خوشبختم که در زمانهای زندگی میکنم که انتظار برای پاسخ به چند دقیقه یا ثانیه میرسد. که آدمها به وسایل ارتباطی بدون سیم وصلند و همهجا و در هر زمانی میتوان برایشان نوشت و از حالشان مطلع شد. همین من اما، چند ماه پیش، دلم برای دوران تنگ میشد که معشوقها چشم براه خطی از عاشق خود پیر میشدند. که گوشیهای تلفن ساکت و تنها روی میز خانهای محکوم به نشستن میشدند تا صدایی، بعد از بوق پیغامیکوتاه بگذارد. به اینکه چه آدمهایی از راههای دور به امید همان چند دقیقه شنیدن بعد از بوق سفرها را کوتاه میکردند. من ولی به قاصدکهای با خبر دسترسی ندارم و همیشه سهم من از جهان پاسخها قاصدکهای آلزایمریای بود که یادشان بود به بهانهای آمدند، اما بهانه را فراموش میکردند.
من در سکوت، به تمام هزاران احتمال پاسخ فکر میکردم. راستش را بخواهی، اینطور بهتر است.
در مورد خبرها عزیزم، هرگز نرسیدن استثنا بهتر از دیر رسیدنهاست.
نامه ششم
این نوشتهها بیپاسخ میمانند. من به "قاصدک کاش نگویی که خبر یادم نیست"ها عادت دارم. به آدمهایی که در مقابل بازی کلمات من بازی دیگری نداشتند. همیشه فکر میکردم چه خوشبختم که در زمانهای زندگی میکنم که انتظار برای پاسخ به چند دقیقه یا ثانیه میرسد. که آدمها به وسایل ارتباطی بدون سیم وصلند و همهجا و در هر زمانی میتوان برایشان نوشت و از حالشان مطلع شد. همین من اما، چند ماه پیش، دلم برای دوران تنگ میشد که معشوقها چشم براه خطی از عاشق خود پیر میشدند. که گوشیهای تلفن ساکت و تنها روی میز خانهای محکوم به نشستن میشدند تا صدایی، بعد از بوق پیغامیکوتاه بگذارد. به اینکه چه آدمهایی از راههای دور به امید همان چند دقیقه شنیدن بعد از بوق سفرها را کوتاه میکردند. من ولی به قاصدکهای با خبر دسترسی ندارم و همیشه سهم من از جهان پاسخها قاصدکهای آلزایمریای بود که یادشان بود به بهانهای آمدند، اما بهانه را فراموش میکردند.
من در سکوت، به تمام هزاران احتمال پاسخ فکر میکردم. راستش را بخواهی، اینطور بهتر است.
در مورد خبرها عزیزم، هرگز نرسیدن استثنا بهتر از دیر رسیدنهاست.
بیستویکم/صفرهفت/چهاردهدوصفر/چهاردهصفرشش
از من بنویس.
من به خواندن از خودم بیشتر از نگاه کردن به آینه احتیاج دارم. با کلمات روبهروی روح من آینه بگذار و نشانم بده، آنچه در هیچ آینهای دیدنی نیست.
از من بنویس.
من به خواندن کلمات تو احتیاج دارم. برای بقا، برای احساس، برای تحمل روز، برای درک شب.
از من بنویس.
ما جز جملات شکسته، کلمات خفه و دستور زبانی سختگیر چیزی برای ارائه نداریم. من نه موسیقی میخواهم، نه تصویر. تنها جملاتی که از ذهن تو رد شوند و در نقطه و ویرگولش من پنهان شده باشم.
دیگران تو را میبینند و به هزاران روش تو را ثبت میکنند، اما چه کسی جرات نوشتن از تو را دارد؟
از من بنویس.
من به خواندن از خودم بیشتر از نگاه کردن به آینه احتیاج دارم. با کلمات روبهروی روح من آینه بگذار و نشانم بده، آنچه در هیچ آینهای دیدنی نیست.
از من بنویس.
من به خواندن کلمات تو احتیاج دارم. برای بقا، برای احساس، برای تحمل روز، برای درک شب.
از من بنویس.
ما جز جملات شکسته، کلمات خفه و دستور زبانی سختگیر چیزی برای ارائه نداریم. من نه موسیقی میخواهم، نه تصویر. تنها جملاتی که از ذهن تو رد شوند و در نقطه و ویرگولش من پنهان شده باشم.
دیگران تو را میبینند و به هزاران روش تو را ثبت میکنند، اما چه کسی جرات نوشتن از تو را دارد؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیستویک/صفرهفت/چهاردهدوصفر/نوزدهچهل
Kayhan Kalhor & Rembrandt Frerichs - Offering | Podium Witteman
بیستوسه/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هفدهصفرپنج
اگر قطعهای بودم، اینگونه بودم.
رها، غمین، اندکی خرامان و بسیار رازآلود.
در روزهای اینچنینی زندگیم، هیچچیز جز همین ساز و همین نوا در توضیح خاکستری چشمهایم گواه نیست. انگار این منم که به روی سیمهای کمانچه کشیده میشوم، انگشتان من است که روی پیانو میرقصند.
گفتوگویی وزین و عادلانه، از "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست" و "چو هستی خوش باش".
این طناببازی زندگیدر من اگر صدا داشت، چنین صدایی بود. جالب آنگه اسم قطعه "طلوع: پیشکش" است.
با هر بار شنیدنش، طلوع میکنم در دل تاریکی زندگی و ازایش زندگی، چیزی به من پیشکش میکند.
اگر قطعهای بودم، اینگونه بودم.
رها، غمین، اندکی خرامان و بسیار رازآلود.
در روزهای اینچنینی زندگیم، هیچچیز جز همین ساز و همین نوا در توضیح خاکستری چشمهایم گواه نیست. انگار این منم که به روی سیمهای کمانچه کشیده میشوم، انگشتان من است که روی پیانو میرقصند.
گفتوگویی وزین و عادلانه، از "دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست" و "چو هستی خوش باش".
این طناببازی زندگیدر من اگر صدا داشت، چنین صدایی بود. جالب آنگه اسم قطعه "طلوع: پیشکش" است.
با هر بار شنیدنش، طلوع میکنم در دل تاریکی زندگی و ازایش زندگی، چیزی به من پیشکش میکند.
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/یازدهبیست
صبر میکنم. در درون همهچیز تمام میشود.
صبر میکنم. در درون همهچیز تمام میشود.
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/هجدهصفریک
اتفاق ساده، مثل انداختن یک سنگ در آرامش برکه. مدتها طول میکشد تا در تو تهنشین شود. تا بفهمی طوفان بود و تو را با خود برد.
درک ما از اتفاقات درحال وقوع بسیار کمتر از وقتیست که به گذشته تبدیل میشوند. برای درک بهمریختن آرامش برکه، روزها و بلکه سالها زمان لازم است.
اتفاق ساده، مثل انداختن یک سنگ در آرامش برکه. مدتها طول میکشد تا در تو تهنشین شود. تا بفهمی طوفان بود و تو را با خود برد.
درک ما از اتفاقات درحال وقوع بسیار کمتر از وقتیست که به گذشته تبدیل میشوند. برای درک بهمریختن آرامش برکه، روزها و بلکه سالها زمان لازم است.
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستوچهلهفت
روزی به تو حق خواهند داد. دیر، ولی حق خواهند داد.
روزی به تو حق خواهند داد. دیر، ولی حق خواهند داد.
بیستوچهار/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستودودوازده
سیگار بعد از کار، لذتبخشترین سیگارهاست. پشت کوچه شرکت روی سکوی خانهای، روبهروی خانهی دوستم مینشینم و سیگار میکشم. به روز، اتفاقات و کش آمدن زمان فکر میکنم. به اینکه این روزها، از ساعت شش صبح تا شش بعد از ظهر دوازده سال میگذرد و وقایع با ارزش اشتراکگذاری بالا هر دم آب میروند. به بیمزه بودن معاشرتهای کاری فکر میکنم. به آدمهایی که از نزدیکانم بیشتر در کنارمند اما ذرهای به من نزدیک نیستند. سیگار بعد از کار، سیگار رهاییست. اگر نباشد، با همان پرسونای مضحک شرکتی به خانه میروم. در ساعاتی که نه استرسی هست نه کاری نه رییسی و نه رییس بازیای، کارمندی آب میخورم، کارمندی نفس میکشم، کارمندی شوخی میکنم و کارمندی عشق میورزم. برای کندن این لباس بیرنگ روزمرگی کارمند جماعت، به دقایقی بیشتر از یک نخ سیگار احتیاج دارم. به خود که میآیم ده نخ سیگار کشیدهام ایستاده روبهروی خانهای که میدانم تلویزیون ندارد و صاحبش کمدی دارد با سه پیراهن و سه جفت کفش و سه شلوار.
سیگار بعد از کار، لذتبخشترین سیگارهاست. پشت کوچه شرکت روی سکوی خانهای، روبهروی خانهی دوستم مینشینم و سیگار میکشم. به روز، اتفاقات و کش آمدن زمان فکر میکنم. به اینکه این روزها، از ساعت شش صبح تا شش بعد از ظهر دوازده سال میگذرد و وقایع با ارزش اشتراکگذاری بالا هر دم آب میروند. به بیمزه بودن معاشرتهای کاری فکر میکنم. به آدمهایی که از نزدیکانم بیشتر در کنارمند اما ذرهای به من نزدیک نیستند. سیگار بعد از کار، سیگار رهاییست. اگر نباشد، با همان پرسونای مضحک شرکتی به خانه میروم. در ساعاتی که نه استرسی هست نه کاری نه رییسی و نه رییس بازیای، کارمندی آب میخورم، کارمندی نفس میکشم، کارمندی شوخی میکنم و کارمندی عشق میورزم. برای کندن این لباس بیرنگ روزمرگی کارمند جماعت، به دقایقی بیشتر از یک نخ سیگار احتیاج دارم. به خود که میآیم ده نخ سیگار کشیدهام ایستاده روبهروی خانهای که میدانم تلویزیون ندارد و صاحبش کمدی دارد با سه پیراهن و سه جفت کفش و سه شلوار.
بیستوهفت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/پانزدهسیوهفت
صبح لبخند زدم، فقط برای اینکه تونستم حرکت ابرها رو ببینم.
صبح لبخند زدم، فقط برای اینکه تونستم حرکت ابرها رو ببینم.
بیستوهشت/صفرهفت/چهاردهدوصفر/بیستودوبیستونه
خیلی وقت بود پا به تاریکی خانه و خلوتش نگذاشته بودم.
خیلی وقت بود پا به تاریکی خانه و خلوتش نگذاشته بودم.
سی/صفرهفت/چهاردهدوصفر/صفرچهارپونزده
برای دوباره شروع نکردن، مصممتر شدم. این موهبت حالا عذاب است.
برای دوباره شروع نکردن، مصممتر شدم. این موهبت حالا عذاب است.
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستودوچهلوشش
به سلامتی شغلی که ما را قویتر، سختتر و بیاحساستر کرد.
به سلامتی شغلی که ما را قویتر، سختتر و بیاحساستر کرد.
صفریک/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستوسهصفرشش
دیگران را نجات میدهم و خودم غرق میشوم. این سرنوشت تمام کسانیست که از درون خالی میشوند. اما مگر "نجات" چه چیزیست جز زنده ماندن در دیگران؟
دیگران را نجات میدهم و خودم غرق میشوم. این سرنوشت تمام کسانیست که از درون خالی میشوند. اما مگر "نجات" چه چیزیست جز زنده ماندن در دیگران؟
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرصفرچهار
از تماس نافرجام برمیگردم. این کاری بود که دیشب باید انجام میدادم. هنوز هم کسی من بعد از دیدن یک زندگی را روی پرده نقرهای جز تو درک نمیکند.
امشب، دیر اما لازم، در پی باجه تلفن میخواستم به یک روز و یک سال تحمل نبودن پایان بدم. به جای سلام اسمت را صدا کنم و تو هم به جای سلام اسمم را صدا بزنی. گویی هرگز این یک سال اتفاق نیافتاده است. برنداشتی.
از همراهم پرسیدم: به نظرت بسامد این زنگ زدن بعدا چجوری دامنمونو میگیره؟
گفت: میخوای پیادهروی کنیم؟
اگر تلفن را جواب میدادی، شاید میفهمیدم تمام این روزها چرا خاکستری بود.
از تماس نافرجام برمیگردم. این کاری بود که دیشب باید انجام میدادم. هنوز هم کسی من بعد از دیدن یک زندگی را روی پرده نقرهای جز تو درک نمیکند.
امشب، دیر اما لازم، در پی باجه تلفن میخواستم به یک روز و یک سال تحمل نبودن پایان بدم. به جای سلام اسمت را صدا کنم و تو هم به جای سلام اسمم را صدا بزنی. گویی هرگز این یک سال اتفاق نیافتاده است. برنداشتی.
از همراهم پرسیدم: به نظرت بسامد این زنگ زدن بعدا چجوری دامنمونو میگیره؟
گفت: میخوای پیادهروی کنیم؟
اگر تلفن را جواب میدادی، شاید میفهمیدم تمام این روزها چرا خاکستری بود.
Forwarded from گذشته*
ما میتونیم به تلفنهای عمومی احتیاج داشته باشیم اما موبایل هم داشته باشیم.
صفرشش/صفرهشت/چهاردهدوصفر/بیستویکوشانزده
چارهی کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربههای ساعت به سمت آیندهایست که کمی تنها کمی فکر میکنیم از امروز بهتر است.
چارهی کار در نبودن من نیست. در پذیرش حرکت عقربههای ساعت به سمت آیندهایست که کمی تنها کمی فکر میکنیم از امروز بهتر است.
صفرهشت/صفرهشت/چهاردهدوصفر/دوصفرپنجاه
از مکالمهای برمیگردم. اینبار برداشت. با صدایی خوابآلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمیزدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کشوقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خندهام چیست؟ گفتم که هنوز کشوقوس میآید.
کل مکالمهیمان بیستدقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همهچیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمیگردم با کلوزآپهای بیشماری از چهرهام که میخواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچچیز نیست. احساسیترین اعمال منطقیترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خوابآلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامهدادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بیرحمانه بخوانم. من از پایانهای باز خستهام.
از مکالمهای برمیگردم. اینبار برداشت. با صدایی خوابآلود و خسته. سلام کرد. سابقه نداشت. سلام کردم. از او خواستم به موسیقی متن سریالی گوش کند که چند دقیقه پیش دیدم. گفتم اگر این موسیقی نبود زنگ نمیزدم. انگار تمام این یک سال از هرآنچه از تو بود گذشتم و چیزی نگفتم تا به این موسیقی برسم. خمیازه کشید، مثل گذشته کشوقوسی آمد. خندیدم. با خنده پرسید دلیل خندهام چیست؟ گفتم که هنوز کشوقوس میآید.
کل مکالمهیمان بیستدقیقه بود. بیشترش سکوت. کمترش حرف. جایی پرسیدم: باید ازت بترسم؟ و سوالم را نفهمید.
جایی میان سکوت گفت که چیزی خراب نشده بود که بخواهد درست شود.
پس من این یک سال برای چه زجر کشیدم؟ این یک سال از زندگی من چه چیزی کم داشت؟ اگر همهچیز مثل قبل بود چرا من دیگر مثل قبل نیستم؟
خداحافظی کردم. برای امشب شجاعتم ته کشیده. فردا به زندگی عادی بازمیگردم با کلوزآپهای بیشماری از چهرهام که میخواهد میان زندگی، دلیل مرگ را بیابد.
من، یک سال برای چه زجر کشیدم، اگر همه
چیز مثل قبل بود؟
فردا صبح، با طلوع، امیدوارم یادش برود تمام شجاعت من دیشب بود. تمام شد. دیگر شجاعتی نیست. دیگر هیچچیز نیست. احساسیترین اعمال منطقیترین اعمالند.
فردا روز جدیدی است، نه با نبودنت، که با بودنت قد بیست دقیقه، خوابآلود و خسته.
این پازل، این زجر، این گم شدن، از توان روح من خارج بود و هست. من برای ادامهدادن به چیزی بیشتر از خودم احتیاج دارم.
بگذار فصل آخر این کتاب را بیرحمانه بخوانم. من از پایانهای باز خستهام.