این مدت خیلی اسمش اومد و خیلی یادش افتادم و خب... نه واقعا. از جلو چشام برو اونور..
اشکهای قرمز
عی بابا کراشم لاشی از آب دراومد. دختر!
و متوجه شدیم تایپمم "نرد لاشی"ه.
از اینا که از دور داد میزنه شریف یا علم و صنعت خوندن و مخشون ریاضیه و آپسشن قطار و ستاره و تمبر و توضیح در مورد نحوه کار خازن در کنار مطالعات روانشناسی دارن.
و حواسشون هست پیراهن مردونشون اتو داشته باشه و بله صورتی با سالمونی فرق داره و وقتی میخوان خیلی اهل اکوسیستم به نظر برسن اکانت لینکدینتو میپرسن جای اینستاگرام و قطعا امیرحسینی، علیرضایی چیزیه اسمشون.
ایناش و خوب بلدم بگم ولی اون بخش لاشی بودنشونو فقط باید مواجه شی تا بفهمی چی میگم.
از اینا که از دور داد میزنه شریف یا علم و صنعت خوندن و مخشون ریاضیه و آپسشن قطار و ستاره و تمبر و توضیح در مورد نحوه کار خازن در کنار مطالعات روانشناسی دارن.
و حواسشون هست پیراهن مردونشون اتو داشته باشه و بله صورتی با سالمونی فرق داره و وقتی میخوان خیلی اهل اکوسیستم به نظر برسن اکانت لینکدینتو میپرسن جای اینستاگرام و قطعا امیرحسینی، علیرضایی چیزیه اسمشون.
ایناش و خوب بلدم بگم ولی اون بخش لاشی بودنشونو فقط باید مواجه شی تا بفهمی چی میگم.
مراسم قبل خواب و انجام دادم، چراغ اتاق و خاموش کردم و همزمان که قدم برداشتم و داشتم دراز میکشیدم رو تخت به این فکر کردم که تیشرت سفیدی که الان تنمه رو برای فردا صبح هم بپوشم که چشم خورد به سقف اتاق، بالای تختم و در کمال ناباوری یهو گفتم: ااا چرا ستاره نداره؟
و یادم افتاد خونه مامان اینا سقف اتاقم ستاره داشت و من سه ساله که رو سقف اتاقم ستاره نیست و الان فهمیدم.
یه جوریم یادم اومد انگار چه عجیب که ندارم. یه جایی تو مغزم فیریز شده بود. اینقد دلم ستاره خواست. اندازه شیرینی قایقی نان سحر که عصر خریدم و همشو بی عذاب وجدان خوردم.
خب من الان ستاره رو سقف اتاقمو از کدوم اسنپستارهای سفارش بدم؟
و یادم افتاد خونه مامان اینا سقف اتاقم ستاره داشت و من سه ساله که رو سقف اتاقم ستاره نیست و الان فهمیدم.
یه جوریم یادم اومد انگار چه عجیب که ندارم. یه جایی تو مغزم فیریز شده بود. اینقد دلم ستاره خواست. اندازه شیرینی قایقی نان سحر که عصر خریدم و همشو بی عذاب وجدان خوردم.
خب من الان ستاره رو سقف اتاقمو از کدوم اسنپستارهای سفارش بدم؟
من دیگه اون اپلیکیشن منحوس نمیریزم برای اینکه حوصلهام سر نره و سرگرم شم. من به عقب برنمیگردم.
خسته شدم از بس به همه گفتم: اگه کسی بخواد باهات معاشرت کنه تو میفهمی. نه اینکه راحت بگه سرم شلوغه و تو قبول کنی.
گرفتاری شدیم از دستتون به خدا.
گرفتاری شدیم از دستتون به خدا.
افتادم رو اون مود بیخیال غربیم. از اون مدلا که شلوار گشاد پاره میخوام بپوشم و آل استار. چهار زانو بشینم روی صندلی کافه و یه جوری سیگار بکشم انگار بوکوفسکی ام. خیلی ناراحتم که نمیتونم خودمو ببرم کافه مورد علاقه ام و به خودم پنه محبوبمو بدم چون اون فاکینگ مرکز شهره و من تو ادایی ترین نقطه تهرانم.
نیاز دارم رو تخت اتاق مهمون خونه دوست نیلوفر تو استانبول یک روز کامل بخوابم.
متاسفانه خواستن توانستن است و گر صبر کنی هم ز غوره حلوا میسازی و همزمان هر چیز که در جستن آنی، آنی و بله من بالاخره با گشتنهای فراوان به فیلمی که تو بیست دقیقه اول روحمو زخم کرد رسیدم و بدبخت شدیم.
اشکهای قرمز
یکی آدم صبحه یکی آدم شب. من آدم 9 تا 11/30 ام.
یکی آدم صبحه یکی آدم شب. من آدم اولین جرعه قهوه تا 45 دقیقه بعدشم.
Forwarded from پاکسازی مغز مریض ([ 𝔻𝕠𝕣𝕚 ])
دلم یه شدنی میخواد که
همهی نشدنهارو بشوره ببره
همهی نشدنهارو بشوره ببره
واقعا توقع دارم سه روز سفر باهام چی کار کنه؟ ولی خب ببین اونجا افق هست و ابر و جنگل. قطعا یه چیزی میشه.