"امروز بیشتر از یک هفته است که حموم نرفتم و هنوز بو ندادم. فقط موهام خیلی بد شد که دیشب شونه کردم و حالا بیشتر چرب به نظر میاد. حقیقتا نمیدونم چرا اینقدر حموم رفتن برام سخته. شاید مثل همون حرفیه که پسر چشم پزشک زد که اینکه چیزی اهمیت نداره نشونه افسردگیه. و خب واقعا از یه چشم پزشک که وقتی بهش گفتم یه عکس قشنگ چشم بهم نشون بده و عمل آب مروارید نشون داد به منی که تا پارسال قکر میکردم ژلوفن میفهمه باید کجا رو خوب کنه؛ نباید توقع داشته باشم تشخیص درستی رو وضعیتم بذاره. بماند که وقتی بهش گفتم یک هفته است حموم نرفتم باور نکرد و فکر کرد دارم دروغ میگم برای اینکه باهاش نخوابم. در نهایت هم اتفاقی نیافتاد و من خوابیدم و صبح که بیدار شدم نبود و الان سه روز گذشته و هنوز حموم نرفتم و هنوزم هیچی دیگه اهمیت نداره و کاش برم حموم.
واقعیتش حس میکنم نمیصرفه. یعنی خب خونه کثیفه. اول باید خونه رو تمیز کنم. چرا؟ نمیدونم. بعد چون خیلی وقته خونه رو تمیز نکردم باید دیپ کیلین کنم و اونم وقت میبره و من وقت ندارم و اصلا نیستم خونه که بتونم تمیزش کنم و خودمم در نتیجه تمیز نمیکنم چون نمیصرفه. منطق؟ عزیزم چی و به کی میخوام ثابت کنم؟ آدمیزاد در اذیته کلا. همه زندگی اذیتای اینجوریه اصلا."
واقعیتش حس میکنم نمیصرفه. یعنی خب خونه کثیفه. اول باید خونه رو تمیز کنم. چرا؟ نمیدونم. بعد چون خیلی وقته خونه رو تمیز نکردم باید دیپ کیلین کنم و اونم وقت میبره و من وقت ندارم و اصلا نیستم خونه که بتونم تمیزش کنم و خودمم در نتیجه تمیز نمیکنم چون نمیصرفه. منطق؟ عزیزم چی و به کی میخوام ثابت کنم؟ آدمیزاد در اذیته کلا. همه زندگی اذیتای اینجوریه اصلا."
خیلی وقتا به خودم یاداوری میکنم "اتفاق" همونقدری که برای تو افتاده، "تو" هم برای اتفاق میافتی. پس سرت بالا باشه.
اشکهای قرمز
یادم رفت بهش بگم فیلم پنجم لیست ساعتها بود.
و یادمم رفت که نباید به هوسم اهمیت بدم و ببینمش. چون به محض اینکه مونولوگ اولشو شنیدم و اون موسیقی لعنتی و اشک تو چشام جمع شد و فحش دادم به پاییز. چون افسرده بودن تو یه روز آفتابی به مراتب بی ربط تر و سخت تره.
به کد مورس نوشته بود:
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
ناراحت میشم. ولی خب چه کاری میتونم بکنم؟ یه سری نشدنها دست من نیست واقعا.
اشکهای قرمز
همینجوری که داشت متقاعدم میکرد که بزنم بیرون گفت: تو دوست یکجا نشین منی.
و در نهایت از دیشب پیش همیم و این سومین مستندیه که داریم با هم میبینیم و سومی و خودش گفت بذار.
اه پسر. واقعا حیف بود. من بلد بودم قدرشو بدونم. واقعا آه پسر. قشنگ " ولی افسوس تو ز من خیلی دوری میدونم" م.
واقعا دلم میخواد ناراحت باشم و ماکس رختر بذارم و دورمو پر دستمال کاغذی کنم و برای مردن مامان بمبی تا سکانس اخر ارایوال و مرگ عباس کیارستمی و کر شدن ریز احمد تو سوند آف متال و اون گربهه که دیروز تو اتوبان افتاده بود و درختای جنگلا که میسوزن و آلزایمر مادربزرگم و چشمای بابابزرگم و دوربودنم از گیلان گریه کنم. ولی وقت نمیکنم. وقت ندارم گریه کنم.