اشک‌های قرمز – Telegram
اشک‌های قرمز
1.71K subscribers
19 videos
1 link
حقیقتی که در ذهن شما شکل می‌گیرد روزی تبدیل به واقعیت خواهد شد.
پس
این یک داستان واقعی است.
Download Telegram
همینجوری که داشت متقاعدم می‌کرد که بزنم بیرون گفت: تو دوست یکجا نشین منی.
ناراحت میشم. ولی خب چه کاری می‌تونم بکنم؟ یه سری نشدن‌ها دست من نیست واقعا.
اشک‌های قرمز
همینجوری که داشت متقاعدم می‌کرد که بزنم بیرون گفت: تو دوست یکجا نشین منی.
و در نهایت از دیشب پیش همیم و این سومین مستندیه که داریم با هم میبینیم و سومی و خودش گفت بذار.
Mostly Harmless
اه پسر. واقعا حیف بود. من بلد بودم قدرشو بدونم. واقعا آه پسر. قشنگ " ولی افسوس تو ز من خیلی دوری میدونم" م.
What punishments of gods are not gifts?
"توی تمام کارتام رو هم ۵۰ هزار تومنه"
واقعا دلم میخواد ناراحت باشم و ماکس رختر بذارم و دورمو پر دستمال کاغذی کنم و برای مردن مامان بمبی تا سکانس اخر ارایوال و مرگ عباس کیارستمی و کر شدن ریز احمد تو سوند آف متال و اون گربهه که دیروز تو اتوبان افتاده بود و درختای جنگلا که میسوزن و آلزایمر مادربزرگم و چشمای بابابزرگم و دوربودنم از گیلان گریه کنم. ولی وقت نمیکنم. وقت ندارم گریه کنم.
Forwarded from İmgeler
من خیلی آدم "بذار برای بعد"ی هستم!
میخوام یه تابلو بزنم "من میز تلویزیون دارم ولی در این مکان تلویزیون فعلا نصب نخواهد شد"
لباس میخرم برای تو خونه. نه برای بیرون. زیبا نیست؟
باورم نمیشه دارم به ایمیل زدن به second date update فکر میکنم‌.
یه گردگیری اساسی لازم داشتم و تو واقعا می‌تونستی کمکم کنی.
احتیاج دارم wyatt باشم یه uncle travyyy داشته باشم.
هیچ چیز ترن آف تر از مردی نیست که ازت بزرگتره و قدرت حل مسئله‌اش در حد همون موقعیه که لگو بازی می‌کرد.
به مدیریت میگم مرد قرآن خدا غلط نمیشه اگه بجای حساب گردشگری به کشاورزی پول بزنه.
باورت میشه زنگ زد از مدیر بانک پرسید؟ خدایا من و تابلو ایست جاده کویری کن
"کسی هیچ‌وقت دلش نخواسته الکی دل یکی و شاد کنه؟ حتما خواسته. ولی خودش مثلا انتخاب کرده که دل فاطمه رو شاد کنه چون فاطمه رو دوست داره‌‌. ولی مثلا نمیاد دل من‌و شاد کنه. چون من‌و قد فاطمه دوست نداره."
شاید یه روزی بتونم به جواب همه‌ی سوالایی که داشتم و دارم برسم و مطمئن باشم دیگه خواهم داشتی وجود نداره‌.
یعنی مثلا جواب اینکه چرا بابای سروش گاهی اوقات مامان‌شو عباس صدا میزد، یا اون روز وقتی از اتاق داییم اومدم بیرون و گفتم یه بوی عجیبی میاد همه ترسیدن، یا من باید اول زنگ میزدم یا اون، کلینتون چرا خیانت کرد، بهمن چرا تصمیم گرفت برینه تو مذاکرات رستم و اسفندیار، همسایه بغلیم چرا حتما باید دعوا کنن که بعدش دوباره عاشق هم شن، گردباد جابلین حقیقتا چرا باید اونقدر گنده و بزرگ میشد، دریاچه ارومیه چرا خشک شد، نکونام چرا اون توپ و به مسی لو داد، مامانم از کی تصمیم گرفت قوی تر بشه، بابام چطور اینجوری دنیا رو میبینه، مادربزرگم آیا میتونه همه خاطرات شو فراموش نکنه و شاید یکی دیگه از سوال‌های زیادم به جواب قطعی این باشه که: چرا نشد؟
امیدوارم اون روز حواسم اونقدر سر جاش باشه که سوالای مهم و بپرسم. سوالای خیلی مهم. ولی اگر یه درصد موقع رستاخیز سوالها مست بودم یا چر و چت، ترجیح میدم این سوال یادم باشه که چرا نشد؟
اون روز مگه من نخواستم؟ مگه تلاش نکردم؟ مگه حقیقتا اون اتفاق بهترین اتفاق نبود؟ مگه الان ته داستان نیستیم؟ چی شد که نباید اون می‌شد؟ چرا نشد؟
امیدوارم با اون شعر گوگوش جوابمو ندن گروه ارکسترال بزرگ که اگه میشد چی میشد...
با خودم فکر میکنم. حتما میپرسم. که چرا نشد؟ چرا اون چیزی که من میخواستم، واقعا نشد؟
از الان تا هروقت یادم بیاد هی با خودم میگم نه واقعا حیف نبود؟
" این نشد یکی دیگه. وگرنه باید از خودت مایه بذاری زشت میشه"
چجوری آدم دلش برای چیزی که مال خودش نیست تنگ میشه؟