خیلی وقتا به خودم یاداوری میکنم "اتفاق" همونقدری که برای تو افتاده، "تو" هم برای اتفاق میافتی. پس سرت بالا باشه.
اشکهای قرمز
یادم رفت بهش بگم فیلم پنجم لیست ساعتها بود.
و یادمم رفت که نباید به هوسم اهمیت بدم و ببینمش. چون به محض اینکه مونولوگ اولشو شنیدم و اون موسیقی لعنتی و اشک تو چشام جمع شد و فحش دادم به پاییز. چون افسرده بودن تو یه روز آفتابی به مراتب بی ربط تر و سخت تره.
به کد مورس نوشته بود:
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
آیا اندوهت پایان یافت؟
به زبان الفیش نوشته بودم:
هیچ چیز پایدار نیست.
ناراحت میشم. ولی خب چه کاری میتونم بکنم؟ یه سری نشدنها دست من نیست واقعا.
اشکهای قرمز
همینجوری که داشت متقاعدم میکرد که بزنم بیرون گفت: تو دوست یکجا نشین منی.
و در نهایت از دیشب پیش همیم و این سومین مستندیه که داریم با هم میبینیم و سومی و خودش گفت بذار.
اه پسر. واقعا حیف بود. من بلد بودم قدرشو بدونم. واقعا آه پسر. قشنگ " ولی افسوس تو ز من خیلی دوری میدونم" م.
واقعا دلم میخواد ناراحت باشم و ماکس رختر بذارم و دورمو پر دستمال کاغذی کنم و برای مردن مامان بمبی تا سکانس اخر ارایوال و مرگ عباس کیارستمی و کر شدن ریز احمد تو سوند آف متال و اون گربهه که دیروز تو اتوبان افتاده بود و درختای جنگلا که میسوزن و آلزایمر مادربزرگم و چشمای بابابزرگم و دوربودنم از گیلان گریه کنم. ولی وقت نمیکنم. وقت ندارم گریه کنم.
میخوام یه تابلو بزنم "من میز تلویزیون دارم ولی در این مکان تلویزیون فعلا نصب نخواهد شد"