شاید یه روزی بتونم به جواب همهی سوالایی که داشتم و دارم برسم و مطمئن باشم دیگه خواهم داشتی وجود نداره.
یعنی مثلا جواب اینکه چرا بابای سروش گاهی اوقات مامانشو عباس صدا میزد، یا اون روز وقتی از اتاق داییم اومدم بیرون و گفتم یه بوی عجیبی میاد همه ترسیدن، یا من باید اول زنگ میزدم یا اون، کلینتون چرا خیانت کرد، بهمن چرا تصمیم گرفت برینه تو مذاکرات رستم و اسفندیار، همسایه بغلیم چرا حتما باید دعوا کنن که بعدش دوباره عاشق هم شن، گردباد جابلین حقیقتا چرا باید اونقدر گنده و بزرگ میشد، دریاچه ارومیه چرا خشک شد، نکونام چرا اون توپ و به مسی لو داد، مامانم از کی تصمیم گرفت قوی تر بشه، بابام چطور اینجوری دنیا رو میبینه، مادربزرگم آیا میتونه همه خاطرات شو فراموش نکنه و شاید یکی دیگه از سوالهای زیادم به جواب قطعی این باشه که: چرا نشد؟
امیدوارم اون روز حواسم اونقدر سر جاش باشه که سوالای مهم و بپرسم. سوالای خیلی مهم. ولی اگر یه درصد موقع رستاخیز سوالها مست بودم یا چر و چت، ترجیح میدم این سوال یادم باشه که چرا نشد؟
اون روز مگه من نخواستم؟ مگه تلاش نکردم؟ مگه حقیقتا اون اتفاق بهترین اتفاق نبود؟ مگه الان ته داستان نیستیم؟ چی شد که نباید اون میشد؟ چرا نشد؟
امیدوارم با اون شعر گوگوش جوابمو ندن گروه ارکسترال بزرگ که اگه میشد چی میشد...
با خودم فکر میکنم. حتما میپرسم. که چرا نشد؟ چرا اون چیزی که من میخواستم، واقعا نشد؟
یعنی مثلا جواب اینکه چرا بابای سروش گاهی اوقات مامانشو عباس صدا میزد، یا اون روز وقتی از اتاق داییم اومدم بیرون و گفتم یه بوی عجیبی میاد همه ترسیدن، یا من باید اول زنگ میزدم یا اون، کلینتون چرا خیانت کرد، بهمن چرا تصمیم گرفت برینه تو مذاکرات رستم و اسفندیار، همسایه بغلیم چرا حتما باید دعوا کنن که بعدش دوباره عاشق هم شن، گردباد جابلین حقیقتا چرا باید اونقدر گنده و بزرگ میشد، دریاچه ارومیه چرا خشک شد، نکونام چرا اون توپ و به مسی لو داد، مامانم از کی تصمیم گرفت قوی تر بشه، بابام چطور اینجوری دنیا رو میبینه، مادربزرگم آیا میتونه همه خاطرات شو فراموش نکنه و شاید یکی دیگه از سوالهای زیادم به جواب قطعی این باشه که: چرا نشد؟
امیدوارم اون روز حواسم اونقدر سر جاش باشه که سوالای مهم و بپرسم. سوالای خیلی مهم. ولی اگر یه درصد موقع رستاخیز سوالها مست بودم یا چر و چت، ترجیح میدم این سوال یادم باشه که چرا نشد؟
اون روز مگه من نخواستم؟ مگه تلاش نکردم؟ مگه حقیقتا اون اتفاق بهترین اتفاق نبود؟ مگه الان ته داستان نیستیم؟ چی شد که نباید اون میشد؟ چرا نشد؟
امیدوارم با اون شعر گوگوش جوابمو ندن گروه ارکسترال بزرگ که اگه میشد چی میشد...
با خودم فکر میکنم. حتما میپرسم. که چرا نشد؟ چرا اون چیزی که من میخواستم، واقعا نشد؟
نیاز دارم یکی " مالکیت" و "تعلق" برام تعریف کنه. یا حداقل یه کاری کنه بفهممش.
کی فکرشو میکرد پسری که تو مستی پیرهنشو زد بالا تا بزرگی سینههاشو نشون چهل نفر آدم بده الان نیست و ما داریم برای نبودنش گریه میکنیم.
الان لازم دارم یه چیز خاصی که اسم پزشکیشو نمیدونم تو بدنم ترشح شه که به طور طبیعی کمک کنه با هستی درآمیزم و جهان آنچه شود که من گویم و هستم. برای چند دقیقه.
Forwarded from روزمرگیهای یک رواندرمانگر (Danial)
هرچی بیشتر بخوای بقیه تو رو بفهمن، بیشتر از خودت دور میشی. فهمیده شدن خوبه، ولی فهمیدن خودت، اون چیزیه که واقعا بهش نیاز داری.
هورسکوپ و هورمونهای عزیزم یه دو دقیقه منو بیخیال شید بذارید ببینم دارم چه غلطی میکنم، دوباره بهتون برمیگردم!
این مایع لباس شوییه ترکیبش با نرمکننده بوی سه روز موندن تو شمال و سیر خوردن میده ولی انگار فقط من میفهمم. بقیه میگن بوی تمیزیه. الله اکبر.
اشکهای قرمز
از الان تا هروقت یادم بیاد هی با خودم میگم نه واقعا حیف نبود؟
شاید باورش سخت باشه ولی نه واقعا حیف نبود. درست همینی بود که اتفاق افتاد.