Science and Religion – Telegram
Science and Religion
3.13K subscribers
385 photos
211 videos
246 files
807 links
🔷در این کانال هدف ما نقد و بررسی علمی آتئیسم و پرداختن به علم و فلسفه علم است.
نظرات و مطالب مفید خود را با ما به اشتراک بگذارید.
ادمین ها: @Soheil21444
@Sajjad_S_M
@Aref_Hoveizi
@PureApplied_Math369
Download Telegram
《 فلسفه ذهن 》
(Philosophy of mind)
http://www.iep.utm.edu/hard-con

ادعا  شده که با پیشرفت علوم عصب شناختی اثبات شده است که آگاهی امری مادی-فیزیکی است که در این مقاله به رد-ابطال این ادعا میپردازیم.  
توضیح آگاهی فراتر از مِتُد های علمی است. در زمان حال مسئله آگاهی یک مشکل چالش برانگیز برای علوم تجربی است.  
Why is it conscious? This suggests that an explanation of consciousness will have to go beyond the usual methods of science.  Consciousness therefore presents a hard problem for science.


https://1drv.ms/w/s!Apq7tpA4DQ6OcfvNHfkJTgfJEY0

لینک دانشگاه نیویورک از دیدگاه فلسفه ذهن
 
چرا و چگونه یک حالت آگاهی  میتواند از یاخته های عصبی پدید آید ؟ این مشکل سخت و چالش برانگیزی است !  
We do not see how to explain a state of consciousness in terms of its neurological basis. This is the Hard Problem of Consciousness.

آیا《نوروفیزیولوژی》 میتواند به ما نشان دهد که بوی مرداب و یا  «درد کشیدن» چه هستند ؟ شادی از چه چیزی تشکیل شده است ؟ چرا و چگونه تغییرات در «ماده سفید و خاکستری» مغز ما ، احساسات ما را میسازند ؟ 

  Can neurophysiology ever reveal to us what it is like to smell a skunk or to experience pain? How is it that changes in the white and gray matter composing our brains generate subjective sensations and feelings?

https://mitpress.mit.edu/books/ten-problems-consciousness

به نقل از کتاب 10  مشکل توضیح آگاهی دانشگاه MIT 
در نقد مادی بودن ریشه اگاهی 


دانشگاه ارواین کالیفرنیا

http://www.cogsci.uci.edu/~ddhoff/BlackmoreSection1.ppt 

در ابتدا تعریف آگاهی به نظر ساده می آید اما وقتی روی آن دقیق تر میشویم میبینیم که آگاهی غیر قابل درک است. انرژی و گرانش را میتوانیم به شکل فیزیکی درک کنیم اما نمیتوان چنین چیزی را در مورد آگاهی گفت !
At first thought, defining consciousness seems so easy. But when pressed for a more precise definition, consciousness is a term that seems intent on escaping one’s grasp. Gravity and Energy are understood in Physics terminology.It seems that the same cannot be said of consciousness.

On the hard problem of consciousness: Why is physics not enough?
https://drive.google.com/file/d/1r8P2DXuOQ6G7sWfNc2eE7hpcT9uxrGsE/view?usp=drivesdk

 فیزیک به صورت عینی و مشاهده ای عمل بررسی را انجام میدهد در حالی که آگاهی ذهنی است، بعلاوه قوانین فیزیک به صورت "نحوی و تشریحی" هستند درحالی که آگاهی به صورت "معنایی" است ، در نتیجه مفهوم آگاهی حتی در سطوح فیزیکی هم تعریف نمیشود !
physics investigates the objective, while consciousness is subjective.  Second, the laws of physics are syntactical, while consciousness is semantic Third,the concept of consciousness cannot even be defined in terms of physics.
 

دانشگاه پیتسبرگ
 
http://philsci-archive.pitt.edu/12325/

تلاش های متعددی برای پی ریزی یک تئوری خوب از آگاهی شده است. چالمرز نشان میدهد که آگاهی فنومنولوژیک  قابل تقلیل به امور فیزیکی نیست. او از نظر منطقی استدلال میکند که زامبی ها در همه جهات شبیه انسان هستند اما هیچ چیزی درک نمیکنند !  
Several attempts have been made to determine what is needed to make a good theory of consciousness.  He tries to show that phenomenological consciousness cannot be reduced to (does not supervene on) something physical. He argues that this follows from the logical possibility of zombies, i.e. systems that are in all respects human-like but do not feel anything.


دانشگاه پنسیلوانیا
 
http://citeseerx.ist.psu.edu/viewdoc/download;jsessionid=06DDE1A62699560E2B5E8BBDDA0E4E43?doi=10.1.1.35.121&rep=rep1&type=pdf
I will argue that the tools of neuroscience cannot provide a full account of conscious experience, although they have much to offer.

اگر چه علوم اعصاب شناختی تلاش زیادی برای تببین آگاهی کرده است اما من در این مقاله استدلال میکنم که "نوروساینس" نمیتواند به بررسی و تببین آگاهی بپردازند !


The Meta-Problem
of Consciousness.


The problem of consciousness.


@ReligionandScience2021
بسیاری از دانشمندان معتقدند که احساسات ما حالت پایه و غیرقابل تقلیل هستند که خودشان، خوشان را ثابت میکنند و نمیتوان آنها را به چیزهای دیگر نسبت داد، بعنوان مثال هر رنگی مانند رنگ سبز یا هر طعمی مانند طعم شیرین منحصر بفرد و غیر قابل توصیف هستند. زیرا این حالت ها دارای خواص یا بخش های کوچکتری نیستند و برای همین نمیتوان آنها را توضیح داد. به این مسئله کیفیت ذهنی (کوالیا) گفته میشود و نشانگر این است که احساسات را نمیتوان به شکل فیزیکی توضیح داد زیرا هیچ جنبه فیزیکی ندارند.

Similarly, many thinkers have maintained that our sensations have certain 'basic' or irreducible’ qualities that stand by themselves and can’t be ‘reduced’ to anything else. For instance, in such a view, each color like Green and each flavor like Sweet has its own indescribable character, which is unique and can't be explained.For if such qualities do not have any smaller parts or properties, then there’s no possible way to describe them. Those thinkers call this the problem of "Qualia,” and argue that qualities of sensations cannot be explained in physical terms, because they have no physical properties.

____

بهترین دانشگاه جهانی ، دانشگاه M.I.T آمریکا:
https://web.media.mit.edu/~minsky/papers/Internal%20Grounding.html

https://www.scientificamerican.com/article/richard-dawkins-offers-advice-for-donald-trump-and-other-wisdom/

ریچارد داوکینز رهبر آتئیست های غرب در مصاحبه‌ای که با سایت علمی (Scientific American) انجام داد، اعلام کرد که برای آگاهی انسان دو راه بیشتر وجود ندارد:

1_ یا بپذیریم که انسان‌ها اصلا  آگاهی ندارند. ( یعنی هوشیاری و آگاهی توهم است که همان دیدگاه حذف گرایی یا توهم انگاری در فلسفه ذهن می باشد )

2_ یا مجبوریم بپذیریم که انسان‌ها هیچوقت نخواهند توانست معمای آگاهی را حل کنند.

در این مقاله جان هورگان از داوکینز میپرسد: آیا آگاهی انسان‌ها یک مشکل علمی قابل حل است؟
Is consciousness a scientifically tractable problem ? 
پاسخ ریچارد داوکینز: شگفت‌انگیز است که مغز ما به بالاترین مرحله از نسبیت و مکانیک کوانتومی پیشرفت کرده، همانگونه که استیون پینکر اشاره کرده است. شاید این موضوع باید به ما اعتقاد دنیل دنت را بدهد (که انسان‌ها  آگاهی ندارند) یا شاید مسئله‌ی سخت  آگاهی برای همیشه فراتر از ما انسان‌ها است، همانگونه که محاسبات ریاضی برای همیشه فراتر از ذهن یک شامپانزه است.
____ 

دانشگاه هاروارد: 
http://adsabs.harvard.edu/abs/1996shmi.book.....P

کتاب《سایه های ذهن》اثری است از فیزیکدان و ریاضیدان بزرگ راجر پنروز که در آن این ایده را مطرح میکند که آگاهی انسان  الگوریتم پذیر نیست و با هیچ دستگاه کامپیوتری قابل شبیه‌سازی یا «simulate» نیست و دیگر اینکه ذهن انسان قابلیت هایی دارد که هیچ کامپیوتری آن را  ندارد زیرا مکانیسم ذهن انسان بر اساس محاسبات فیزیکی نیست.

Shadows of the Mind: A Search for the Missing Science of Consciousness is a 1994 book by mathematical physicist Roger Penrose, Penrose hypothesizes that: Human consciousness is non-algorithmic, and thus is not capable of being modelled by a conventional Turing machine-type of digital computer. The human mind has abilities that no Turing machine could possess because of this mechanism of non-computable physics.



@ReligionandScience2021
👍1
Shadows of the Mind.
https://en.wikipedia.org/wiki/Shadows_of_the_Mind

پنروز استدلال میکند که آگاهی یا ذهن انسان فراتر از محاسبات است و در علم امروزی بی پاسخ مانده است.  
Instead, he provides powerful arguments to support his conclusion that there is something in the conscious activity of the brain that transcends computation--and will find no explanation in terms of present-day science.

____
د
انشگاه وارویک:
 
http://www2.warwick.ac.uk/fac/cross_fac/iatl/activities/modules/ugmodules/humananimalstudies/lectures/32/nagel_bat.pdf
 
ژورنال jstor:
http://www.jstor.org/stable/2183914?origin=JSTOR-pdf

من در این مقاله سعی میکنم نشان دهم که چرا ایده های فعلی درباره ذهن و جسم کارایی ندارند ، چرا که  ما هیچ تصوری از ماهیت فیزیک پدیده ذهنی نداریم. با وجود مسئله آگاهی به نظر میرسد که این مشکل در نهایت حل نشود .

I shall try to explain why the usual examples do not help us to understand the relation between mind and body why, indeed, we have at present no conception of what an explanation of the physical nature of a mental phenomenon would be. With consciousness it seems hopeless.
 
مهمترین و مشخصترین ویژگی ذهنی آگاه ، بسیار کم درک شده است.  اکثر نظریه های این همانی حتی آگاهی را هم توضیح نمیدهند ، بررسی های دقیق نشان داده است که هیچ کدام از ایده های تقلیل گرایی نتوانسته است مسئله آگاهی را حل کند.  
 
 The most important and characteristic feature of conscious mental phenomena is very poorly understood. Most reductionist theories do not even try to explain it. And careful examination will show that no currently available concept of reduction is applicable to it.

 ___

ذهن و
کیهان: چرا ماده انگاری داروینیستی تقریبا نادرست است ؟
 
Mind and Cosmos: Why the Materialist Neo-Darwinian Conception of Nature is Almost Certainly False.
 
این نام کتاب توماس ناگل است و در اینجا استدلال میکند نسخه ماتریالیستی داروینیسم قادر به تایید  وجود ذهن و آگاهی نیست و در نتیجه این یک تناقض داروینیسم ماتریالیستی است. ذهن یک ویژگی بنیادین در طبیعت است و هر فلسفه طبیعی که آن را به حساب نیاورد، راه به خطا رفته است !
In the book, Nagel argues that the materialist version of evolutionary biology is unable to account for the existence of mind and consciousness, and is therefore at best incomplete. He writes that mind is a basic aspect of nature, and that any philosophy of nature that cannot account for it is fundamentally misguided.

ادوارد ويتن (بزرگترین ریاضیدان و فیزیکدان تئوریک زنده در جهان) و مسئله ی آگاهی:
World's Smartest Physicist Thinks Science Can't Crack Consciousness.
String theorist Edward Witten says consciousness “will remain a mystery”.
By John Horgan on August 18, 2016.
https://blogs.scientificamerican.com/cross-check/world-s-smartest-physicist-thinks-science-can-t-crack-consciousness/

We will never have a full explanation of consciousness, just as we will never have a full explanation of life. Science can never explain what it is like to be a bat, any more than it can explain what it is to be alive. 
These problems are not just hard, they’re "impossible" !
www.psychologytoday.com/blog/hot-thought/201503/the-hard-problem-life

Computers Will Never Be Truly "Conscious". Attempts to build supercomputer brains have not even come close to the real thing. A multi-billion-dollar European project that began in 2013 is now largely understood to have failed. Brains don't operate like computers.

کامپیوترها هرگز به‌ صورت واقعي "آگاه" نخواهند شد. اقدامات جهت ساخت مغزهاي ابرکامپیوتري نتوانسته‌اند به تحقق این امر حتي نزدیك بشوند. یك پروژه‌ اروپائي چندین میلیارد دلاري که آغازش از سال 2013 بوده است به ناکامي و شکست قابل‌توجهي انجامید؛ کارکردِ مغزِ انسان اصلأ شبیه کامپیوتر نیست.

https://www.livescience.com/computers-will-never-be-conscious.html

Sentient Robots, Conscious Spoons and Other Cheerful Follies.
How blind spots of critical thinking are distorting our collective intuitions of plausibility
By Bernardo Kastrup on March 7, 2018
https://blogs.scientificamerican.com/observations/sentient-robots-conscious-spoons-and-other-cheerful-follies/


@ReligionandScience2021
نتایج فلسفی برهان گودل چیست ؟ 

⬅️ ذهن انسان می تواند اعمالی را انجام دهد که هیچ کامپیوتری  قادر به انجام آن نیست.

⬅️حقایق غیرقابل اثبات وجود دارند.

⬅️ ناسازگاری و تمامیت در تضاد هستند.

⬅️ نمیتوان تنها با ریاضیات به حقیقت دسترسی پیدا کرد و شهود هم لازم است.

⬅️ جملاتی وجود دارند که قابل اثبات نیستند ولی قابل انکار هم  نیستند.


A1_The human mind can do something no computer can.
A2_There are unprovable truths.
A3_Consistency and completeness are incompatible.
A4_There are sentences that are provably neither provable nor refutable.
A5_A formal approach is not enough; intuition or faith is indispensable.



@ReligionandScience2021
آیا در آینده هوش مصنوعی (AI) قادر به درک و فهمیدن «understanding» آنچه انجام میدهد خواهد شد ؟ در این مقاله با استفاده از قضایا و استدلال‌های کورت گودل نشان میدهد که مفهوم فهمیدن و درک کردن توسط کامپیوتر قابل انجام نیست و کامپیوتر فقط و فقط یک سیستم الگوریتمی «algorithmic» و ماشین محاسباتی «computational» می باشد که همواره مشمول مشکل توقف «halting problem» بوده و فاقد خلاقیت «creativity» انسانی است.

Machine learning comes up
against unsolvable problem.

https://www.nature.com/magazine-assets/d41586-019-00083-3/d41586-019-00083-3.pdf

@ReligionandScience2021
👍1
C40.pdf
218.4 KB
پی دی اف (PDF) ضمیمه شده ، روش استنتاج پروفسور کورت گودل (ریاضیدان محض و منطق دان) راجع به ضرورت وجود خدا را تحت آزمایش توسط کامپیوتر نشان میدهد. این زیباترین مدرک در مورد ضرورت وجودی خدا میباشد.


@ReligionandScience2021
《قضایای ناتمامیت و ناسازگاری》
پروفسور کورت گودل

می‌دانیم که در ریاضیات، در یک سیستم فرمال F ممکن است گزاره هایی باشند که قابل اثبات نباشند، اما در یک سیستم فرمال دیگر برای مثال ZFC قابل اثبات باشند، ولی آنچه گودل ادعا کرد این است که در هر سیستم فرمال با اصل موضوعه الگوریتیک به اندازه کافی قوی، گزاره هائی وجود دارند که نه خودشان و نه نقیضشان در آن سیستم قابل اثبات نیستند. این نکته کلیدی است ، در اینجا قابل توجه است که گودل نمی گوید که در یک چنین سیستم فرمالی، گزاره هائی وجود دارند که سخت می باشند و ممکن است در آینده اثبات شوند، بلکه می گوید اصلاً و ابداً نه خودشان و نه نقیضشان قابل اثبات نیستند. واژه صحیح آن "impossible" یا غیر ممکن می‌باشد. در ریاضیات به این نوع گزاره ها "undecidable" به معنای تصمیم ناپذیر هم گفته می‌شود.  

یک سیستم منطقی که در آن گزاره ها تصمیم ناپذیر وجود داشته باشد را (incomplete) یا ناتمام می نامند. این 2 قضیه ی ناتمامیت گودل حکایت بر شرح بالا می باشد.  

یک سیستم منطقی موقعی سازگار است که هیچ تناقضی در آن قابل اثبات نباشد، به عبارت دیگر نتوان که یک گزاره و نقیض آنرا ثابت کرد.  برای مثال ، نتوانیم ثابت کنیم که جناب حسن هم ایرانی است  و هم ایرانی نیست.
خوب "نتایج منطقی" و "متاریاضی" این پایگاه چیست ؟ 

در فلسفه علمی یک فیلسوف تحلیلی یا (Analytical philosopher) احتیاج به حقایقی مشهود با پایگاه مستحکم دارد که بتواند پلی منطقی بین علم ، ریاضیات، فلسفه علمی و فلسفه ریاضی بزند که در آن تکلیف هستی و "Universe"مشخص بشود. دو قضایای بالا این اجازه را به فیلسوفان حاذق می‌دهند.
خلاصه کنیم، بعضی از این استنتاج ها به شرح زیر است، دقت بفرمایید مجدداً نتایج علمی فلسفی گودل را یادآوری می‌کنیم:
1_ نظریه محاسباتی ذهن computational theory of mind  که ادعا می‌کند انسان یک کامپیوتر بیولوژیک است را به چالش می‌کشد. 

2_ سیستمهای بسته مثل کامپیوتر قدرت خلاقیت ندارند.

3_ پایگاه پوزیتیویسم که در آن علم و خرد تنها روش رسیدن به حقیقت است نادرست است. این دیدگاه در سال 1931 پس از چاپ قضیه دوم گودل به چالش کشیده شد. 

4_ هر جهان بینی با اعتقاد (faith)   آغاز می‌شود ، یعنی با مقوله ای که قابل اثبات نیست.  

5_ بسیاری از حقایق وجود دارند که قابل اثبات نیستند .

6_ وجود خدا لازمه (necessity)  هستی است. این به معنای آن نیست که گودل وجود خدا را  اثبات کرده است اما نشان می‌دهد که اگر بخواهیم یک مدل علمی منطقی از جهان (Universe) بدهیم وجود خدا لازم "necessary"  می‌باشد .

7_ دانش "knowledge" انسان هیچ زمان کامل نمی‌شود.


@ReligionandScience2021
Godel first second incompletness proof.pdf
294.7 KB
پی دی اف (PDF) ضمیمه شده ، اثبات تئورم "Theorem" یا قضیه ی اول و دوم ناتمامیت کرت گودل میباشد.


@ReligionandScience2021
کرت گودل 2 قضیه به نام ناتمامیت در منطق ریاضی یا《propositional logic》دارد:
قضیهٔ ناتمامیت گودل ، شاید مشهورترین نتیجه در منطق ریاضیات باشد که بیان می‌کند طبق منطق کلاسیک و منطق ارسطویی هر گزاره‌ای یا «صادق» است یا «کاذب». در این دیدگاه ، این ادعا جامع می باشد. قضیه ناتمامیت اول می‌گوید جملاتی در این نظام‌ها وجود دارند که نه «اثبات‌پذیر» هستند و نه «انکارپذیر» که جامع بودن ادعای ارسطو و منطق کلاسیک را نقض میکند. این قضیه اول می باشد.
در قضیه دوم او نشان میدهد که هیچ نظام سازگار یا (consistent) قادر نیست سازگاری خود را ثابت کند ، بنابراین کل هستی یک نظام ناتمام یا (Incomplete) است و نه تمام (complete). ماتریالیستها بر این ادعا بودند که نظام هستی کامل و تمام است و دیگر احتیاجی به خدا نیست که آن را کامل کند. پوزوتیویستها (positivism) هم می گفتند که ما احتیاج به خدا نداریم ، فقط عقل علم و ریاضیات را لازم داریم و بس ولی قضایای گودل پایگاه آنها را به چالش کشید. کارل پوپر هم این را تایید کرد که با قضایای گودل پوزیتیویسم پایگاه خود را از دست داد. دقت بفرمایید که عقل و قوانین حاکم بر ذهن دو مولفه دارد:
1_ مولفه ای که دیالکتیکی عمل نمیکند و روند تکاملی ندارد مثل جمع اضداد یا اجتماع نقیضین محال است.
2_ مولفه دوم که به (logic of Observation) معروف است حرکت پویا و تکاملی دارد. مکانیزم این حرکت بر اساس ترکیب تز و آنتی تز و نتیجه تکاملی آن که سنتز (synthesis) باشد ، عمل میکند. این سنتز به صورت (feed back) به تز تزریق می‌شود و روند تکاملی عقل ادامه پیدا می‌کند. جهت تایید وجود حقایق ما از هر دو روش استفاده میکنیم و این کاری است که گودل در فلسفه ریاضی نشان داد. او نشان داد که اگر قبول کنیم که صفات اخلاقی یا (moral aesthetic) بین کلیه انسانها به عنوان (apriori) وجود دارد می‌توان نشان داد که نه تنها وجود خدا ضرورت منطقی است بلکه چنین حقایقی وجود دارند که قابل اثبات هم نیستند. البته ساده عرض میکنم نتیجه قضایای اول ودوم گودل را ، سیستمهای سازگار نمیتوانند سازگاری خودشان را خودشان ثابت کنند مثلاً شما به یک دوچرخه نگاه میکنید که سازگار هست و با چند اصول خاص کار میکند ولی این خودش سازگاری خودش را بوجود نیاورده بلکه توسط یک کارخانه ساخته شده و آن هم توسط اطلاعات انسان آگاه درست شده است و الی آخر. اگر ما هستی را در نظر بگیریم، ( که جسم مادی انسان هم در این هستی است ) این یونیورس ما تشکیل شده از ماده و (space time)، همچنین لازمه ی منسجم بودن این هستی به وجودی خارج این هستی وابسته هست که نه ماده هست و نه فضا-زمان. همانطور که در مثال بالا به موجودی آگاه و ذهن طراح رسیدیم در اینجا نیز بایستی موجودی اگاه باشد. برای همین هست که میگوئیم هستی بر بستر ذهن و اطلاعات موجودات اگاه هم با اتصال به این بستر ذی شعور هست ( در ادیان خدا گفته میشود ) البته این برداشت عامیانه هست که شواهد آن را در گودل و علم (آزمایشات) بایستی بررسی آکادمیک کرد. یعنی دوچرخه مکانیزم وجودش را خود نمی تواند توضیح بدهد و احتیاج به کارخانه دارد و همین طور مکانیزم وجود کارخانه را نمیتوان توسط کارخانه نشان داد و برای توضیح باید دنبال معمار کارخانه باشید و اگر ادامه بدهید به جهان هستی یا یونیورس کشیده میشوید که یونیورس نمی تواند ساختار خود را توسط خود نشان بدهد و باید از فضا-زمان بیرون بیایید و جواب را در مقوله ای خارج از فیزیک پیدا کنید
یعنی متافیزیک ( منظورمان از متافیزیک ، ما بعد الطبیعة و فلسفه که با ماوراء الطبیعة متفاوت است نمی باشد ، بلکه منظورمان فرافیزیکی است ) لزوم و ضرورت منطقی وجود خدا را پروفسور کرت گودل با تیتر《ontological proof of God》نشان داد منتهی جهت درک عمیق این مطالب نیاز به تسلط بر منطق وجهی دارید.
👤Dr.R.H

@ReligionandScience2021
🔺کانال «Science and Religion» تقدیم میکند🔺

#تلگراف
#Near_Death_Experiences (NDE) #Out_of_Body_Experiences (OBE)


⬅️ تجربیات نزدیک به مرگ (NDE)؛ تجرّد یا توهّم؟ تخیّلات مغزی یا واقعیّات فرامغزی؟

تلگراف های اصلی:⬇️
👇👇👇
🟥تلگرافی عالی و جامع: مُشاهدات واقعی خارج و دورتر از بدن در تجربیات نزدیک به مرگ!🟥
(خروج از بدن توأم با اِخبار درست از راه دور «Veridical Long Distance OBE» یا ارائه گزارشِ درست از جزئیاتِ اتفاقات و رویدادهایی فیزیکی اطراف و دورترازبدن مُنطبق بر اسناد و مدارک پزشکی، داشتن اِدراک واقعی «Veridical Perception» در طول فعالیت صفر کورتکس مغز یا «flat EEG» ....)

🔺پاسخی دقیق و کامل به ویدئوی معروف مصاحبه با دکتر نیل دگراس تایسون درباره‌ی (NDE)!🔺 (بررسی شایعه‌ی تقطیع شده‌ راجع به ابطال اُو-بی-إی توسط آزمایش قراردهی تارگت‌های بصری در قفسهٔ اتاق‌های بیماران، رویکرد فراماتریالیستی دانشمندان برجسته این حوزه، بررسی میزان اعتبار تجارب شخصی در علم و شرایط معتبرشدن شان)

🔺معرفی تحقیقات آینده‌نگر راجع به مُشاهدات و اِدراکات خارج از بدن (OBE) در تجارب نزدیک به مرگ!🔺 (مجموعاً 7 آزمایش و تحقیق معتبر همراه با تارگت‌های بصری و تصاویرهدف که همگی توسط دانشمندان مدافع فرامغزی بودن إن-دی-إی انجام شده است و نه ماتریالیست ها، شگ گرایان و امثالهم)
👆👆👆


تلگراف های فرعی:⬇️
◻️تحقیقات علمی: خاطرات تجربیات نزدیک به مرگ «واقعی تر» از «واقعی» یا «Realer than real» هستند!◻️

◻️نقد و بررسی مقاله‌ای در ژورنال ساینتیفیک آمریکن راجع به تجربیات إن-دی-إی از دکتر کریستوف کوخ!◻️

تجربه نزدیک به مرگ و دی‌ام‌تی؛ چرا دی‌اِم‌تی نمی‌تواند تجارب نزدیک به مرگ را توضیح دهد؟

مختصر سخنی راجع به تجربه نزدیک به مرگ خانم پم رینولدز!

⬅️ یک پی دی إف (PDF) جامع به انگلیسی درباره چالش‌های تبیین‌های ساده‌إنگارانه تقلیل-گرایانهٔ مادی-إنگارانه (NDE) جهت بسط مطالعات محققان و علاقمندان. 《نظریاتی همچون: کمبود اکسیژن یا هایپوکسیا، دیپرسونالیزیشن یا شخص زدایی، ازیاد کربن مونوکسید یا هایپرکربیا، تحریک الکتریکی و برانگیختگی تمپورال لوب مغز، ترشح دی-متیل-تریپتامین (DMT) , اندورفین، انکفالین، کتامین (Ketamine) و....



@ReligionandScience2021
👍1
مقاله ای جالب از دکتر دونالد هافمن ( «American cognitive psychologist»):

ORIGINAL RESEARCH article

Front. Psychol., 17 June 2014 | https://doi.org/10.3389/fpsyg.2014.00577

Objects of consciousness.

Donald D. Hoffman1* and Chetan Prakash2

1Department of Cognitive Sciences, University of California, Irvine, CA, USA

2Department of Mathematics, California State University, San Bernardino, CA, USA


https://www.frontiersin.org/articles/10.3389/fpsyg.2014.00577/full


@ReligionandScience2021
👍1
با توماس کوهن، سرنوشت علم به کجا ختم می‌شود؟
شواهد تجربیِ دانشمندان نظریه‌های علمی را رد یا تأیید می‌کنند. کوهن دقیقاً دشمن همین دیدگاه بود.

@ReligionandScience2021
جیمز مارکوم، تایمز لیترری ساپلیمنت — تأثیر توماس کوهن(Thomas Kuhn) بر چشم‌انداز فکری و آکادمیک در نیمۀ دوم قرن بیستم انکارناپذیر است. قلمرو این تأثیرْ علوم طبیعی و رشته‌های فلسفی و تاریخی‌ای که این علوم را بررسی می‌کنند تا هنرهای زیبا و حتی تجارت را در بر می‌گیرد. اما اندیشه‌های کوهن چه بود؟ به‌طور خلاصه، او مفاهیم پارادایم(paradigm) و تغییر پارادایم(paradigm shift) را بر سر زبان‌ها انداخت. از دیدگاه کوهن، پارادایم مجموعه‌ای از معماها، تکنیک‌ها، مفروضات، استانداردها و واژگان است که دانشمندان قبول دارند و از آن‌ها برای انجام فعالیت‌های روزمرۀ خود استفاده می‌کنند و بدین طریق به پیشرفت‌هایی چشمگیر در فهم و تبیین جهان طبیعی دست می‌یابند. باوجوداین، آنچه کوهن به‌طور ناخواسته محقق ساخت عبارت بود از برداشتن موانع معرفتی برای هجوم رشته‌های غیرعلمی. برای نمونه، جاستین فاکس، در مقاله‌ای در نشریۀ هاروارد بیزنس ریویو در سال ۲۰۱۴، به بررسی این پرسش می‌پردازد که آیا اقتصاد در آستانۀ «تغییر پارادایم» است یا خیر. البته، کوهن مخالفان و منتقدان خود را دارد، کسانی که او را تقریباً به هر نوع عیب آکادمیک ممکن متهم می‌کنند، به‌ویژه ترویج نسبی‌گرایی و عقل‌گریزی.

کوهن در ۱۸ جولای ۱۹۲۲ در سینسیناتی در ایالت اوهایو زاده می‌شود. پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی، در ۱۹۴۰ وارد دانشگاه هاروارد می‌شود و در ۱۹۴۳ در رشتۀ فیزیک با درجۀ ممتاز فارغ‌التحصیل می‌شود. او در چندین پروژۀ مرتبط با جنگ جهانی شرکت می‌کند، و پس از پایان جنگ به هاروارد بر می‌گردد و در حوزۀ فیزیک حالت جامد نظری به تحقیق می‌پردازد، و در ۱۹۴۹ موفق به دریافت دکترا در این حوزۀ تحقیقاتی می‌شود. یک سال قبل از آن با حمایت جیمز کونانت، رئیس دانشگاه هاروارد، کوهن به‌عنوان عضو جوان «انجمن نخبگان هاروارد» انتخاب شده بود؛ و او از این فرصت استفاده می‌کند تا حوزۀ تحقیقاتی خود را از فیزیک به تاریخ و فلسفۀ علم تغییر دهد. در ۱۹۵۰، کوهن به‌عنوان مدرس منصوب می‌شود تا درس مطالعۀ موردی تاریخ علم را تدریس کند که طرح درسش از کونانت الهام گرفته شده بود، اما درخواست او برای استخدام با حق استادی دائمی در ۱۹۵۶ رد می‌شود، زیرا کمیتۀ مربوطه تخصص وی را بیش از حد عامه‌پسند و از نظر آکادمیک نابسنده ارزیابی می‌کند.

در ۱۹۵۶، کوهن به دانشگاه کالیفرنیا در برکلی می‌رود تا رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم را تأسیس کند. او در ۱۹۶۱ به مقام استاد تمام ارتقا می‌یابد، اما فقط در دانشکدۀ تاریخ. در ۱۹۶۲، ساختار انقلاب‌های علمی(The Structure of Scientific Revolutions)، در قالب تک‌نگاری پایانی دانش‌نامۀ بین‌المللی علم واحد(International Encyclopedia of Unified Science) منتشر می‌شود. این کتاب دربرگیرندۀ اندیشه‌های کوهن دربارۀ پارادایم‌ها و پیشرفت علمی است. او در ۱۹۶۴ به دانشگاه پرینستون می‌پیوندد و در رشتۀ تاریخ و فلسفۀ علم مشغول به فعالیت می‌شود و، در ۱۹۷۹، دانشگاه پرینستون را ترک می‌کند و به دانشکدۀ زبان‌شناسی و فلسفه در ام.آی.تی می‌رود. کوهن در ۱۹۹۱ استاد بازنشسته می‌شود و در ۱۷ ژوئن ۱۹۹۶ در کمبریج ماساچوست بدرود حیات می‌گوید.

در کتاب ساختار، هدف اصلی کوهن عبارت بود از نقد دیدگاه رایج، که پوزیتیویست‌های منطقی اشاعه داده بودند، مبنی بر اینکه انباشت معرفت علمی در طول زمان افزایشی و پیوسته است.

برای مثال، او این اندیشه را نقد می‌کند که مکانیک نیوتنی صرفاً نمایانگر مورد خاصی از نسبی‌گرایی آینشتاینی است. از دیدگاه کوهن، این دو نظریه قیاس‌ناپذیرند، یعنی واژگان و مفاهیم یکی با دیگری کاملاً ناسازگار است. از نظر کوهن، برای مثال، هنگامی که دانشمند نیوتنی دربارۀ جرم بحث می‌کند، مرجع سخن او در مقایسه با دانشمند آینشتاینی چیزی کاملاً متفاوت است. نسبی‌گرایی آینشتاینی نه‌تنها مرحلۀ بعدی در فرآیندی پیوسته نیست، بلکه نمایانگر تغییر پارادایم است که شامل گسست بنیادی از مکانیک نیوتنی و معرفی مجموعه‌ای کاملاً جدید از استانداردها، معماها و واژگان می‌شود. کوهن همچنین اصل تأییدپذیری پوزیتیویست‌های منطقی را رد می‌کند. از دیدگاه کوهن، واژگان و مفاهیم علمی، در زبانی عینی و مستقل از ذهن به کار نمی‌روند، بلکه دارای ارجاعات و معانی‌ای هستند که به چارچوب‌های مفهومی خاصی وابسته‌اند. به‌دیگر سخن، نظریه‌ها را نمی‌توان صرفاً با مشاهدۀ پدیده‌ها و بیان مستقیم آن‌ها تأیید کرد؛ آن مشاهدات از پیش به‌طرزی گریزناپذیر در چارچوب نظری نهادینه‌اند. بنابراین، هیچ نظریه‌ای را هرگز نمی‌توان به‌صورت منطقی یا تجربی با قطعیت تأیید کرد. کوهن اصل ابطال‌پذیری کارل پوپر را نیز رد می‌کند. درست همان‌طور که شواهد تجربی نمی‌تواند هیچ نظریه‌ای را تأیید کند، هیچ نظریه‌ای را نیز نمی‌تواند ابطال کند.
[1]
@ReligionandScience2021
هیچ چارچوب مفهومی‌ای بر مبنای پیش‌بینی‌هایش بی‌عیب‌ونقص نیست؛ آنچه در دست داریم، صرفاً بهترین نظریۀ موجود برای راهنمایی فعالیت علمی عادی است. طبق تصور کوهن از پیشرفت تاریخی علم، نظریه‌های جدید به حقیقت نزدیک نمی‌شوند، بلکه از پارادایمی به پارادایمی دیگر تغییر می‌کنند و هر یک فعالیت علمی معاصر را راهبری می‌کند.

در کتاب ساختار، کوهن یک فلسفۀ علم تاریخی را پیش می‌نهد که دربرگیرندۀ سه جابه‌جایی مفهومی مهم است. جابه‌جایی نخست از علم پیشاپارادایمی، که در آن چندین پارادایم برای به‌دست‌آوردن حمایت جامعۀ علمی با هم رقابت می‌کنند، به علم عادی(normal science) است، که در آن پارادایمی مقبولِ همه فعالیت علمی را راهبری می‌کند. متأسفانه، پارادایم‌ها با پدیده‌های طبیعی سازگاری یا مطابقت کامل ندارند، و سرانجام ناهنجاری‌ها(anomalies) بین پیش‌بینی‌های پارادایم و مشاهدات تجربی ظهور می‌کند. اگر ناهنجاری‌ها دوام یابد، معمولاً به بحران منجر می‌شود، که به جابه‌جایی دوم منتهی می‌شود، و جامعۀ علمی به امید حل بحران وارد حالت علم غیرعادی می‌شود. اگر پارادایمی رقیب و جدید بحران را حل کند، آنگاه تغییر پارادایم یا انقلاب علمی رخ می‌دهد، یعنی جابه‌جایی سوم، و علم عادی جدیدی تحکیم می‌یابد. این چرخه بدون هیچ نقطۀ پایان روشنی با پیشرفت علم تکرار می‌شود.

کوهن چندین ایدۀ مهم دربارۀ فعالیت علمی مطرح می‌کند. فرضیۀ قیاس‌ناپذیری(incommensurability thesis) احتمالاً مهم‌ترین ایده است. همان‌طور که پیشتر ذکر شد، دو پارادایم رقیب در طول انقلاب علمی قیاس‌ناپذیر هستند در صورتی که محتواهای آن‌ها کاملاً ناسازگار باشد، یعنی در صورتی که هیچ معیار مشترک یا بنیاد متقابل بین آن‌ها وجود نداشته باشد. دلیل این ناسازگاری آن است که یکی از پارادایم‌ها بحرانی را حل می‌کند که پارادایم دیگر به وجود می‌آورد. بنابراین چگونه ممکن است که پارادایم حل‌کنندۀ بحران با پارادایم پدیدآورندۀ بحران دارای هرگونه عنصر مشترک باشد؟ این فرضیه با این ادعا همراه است که تغییر پارادایم‌ها اموری کاملاً عقلانی نیستند: اعضای جامعۀ علمی، که به پارادایم حل‌کنندۀ بحران روی می‌آورند، باید فراتر از شواهد موجود باور داشته باشند که آن می‌تواند علم عادی جدید را راهبری کند. به دیگر سخن، اعضای جامعۀ علمی به‌واسطۀ ایمان تغییر عقیده می‌دهند، اما آن‌چنان که کوهن بعدها در دفاع از تغییرات قیاس‌ناپذیر تأکید می‌کند، ایمانی که ضدعقلانی نیست.

منتقدان کوهن بسیاری از وجوه نظریۀ وی را نقد می‌کنند. آن‌ها استدلال می‌کنند که خود ایدۀ پارادایم اساساً بیش از حد مبهم است که مبنای تحلیل انتقادی و دقیق فعالیت علمی قرار گیرد. به‌علاوه، از دیدگاه آنان، فرضیۀ قیاس‌ناپذیری کوهن بیش از حد بلندپروازانه است. پارادایم‌های رقیب آشکارا به‌نحوی محدود با یکدیگر ناسازگار هستند، زیرا یکی بحرانی را حل می‌کند که دیگری پدید می‌آورد. اما، طبق استدلال آنان، بااین‌حال باید مقداری همپوشانی بین آن‌ها وجود داشته باشد، زیرا در غیر این صورت هیچ‌گونه تبادل‌نظر معقول بین اعضای جامعۀ علمی دربارۀ پارادایم‌های رقیب ممکن نخواهد بود. سرانجام، منتقدان کوهن ادعا می‌کنند که اندیشه‌های او به نسبی‌گرایی منجر می‌شود، زیرا وی معیار حقیقت علمی را به پارادایمی خاص و تغییرپذیر گره می‌زند، و نه به جهان مستقل از ذهن و نظریه که دانشمندان دربارۀ آن پژوهش می‌کنند.

این اتهام نسبی‌گرایی به‌طور تنگاتنگ با اتهام عقل‌گریزی مرتبط است: طبق تبیین کوهن، گزینش پارادایم جدید از سوی اعضای جامعۀ علمی در بحران تا حدودی براساس ایمان صورت می‌گیرد، و نه کاملاً بر مبنای عقل. آن‌چنان که فیلسوف ایمره لاکاتوش ادعا می‌کند، اگر دیدگاه کوهن درست باشد، علم از طریق نوعی «روان‌شناسی عوامانه»(mob psychology) پیشرفت می‌کند نه از طریق پذیرش عقلانی. به‌علاوه، ازآنجاکه پارادایمْ فعالیت علمی را در رابطه با نتایج مورد انتظار تعیین می‌کند، دانشمندان عادی با بی‌توجهی از احکام و پیش‌بینی‌های آن پیروی می‌کنند. از دیدگاه منتقدی دیگر، یعنی کارل پوپر، اگر نظریۀ کوهن دربارۀ پیشرفت علم درست باشد، دانشمندان عادی قهرمانانی سرشناس نخواهند بود که پایه‌های علم را در باتلاق جهل فرو می‌برند تا به سنگ‌بستر حقیقت نزدیک‌تر شوند، بلکه آن‌ها صرفاً دانشمندان «عملی» در تقابل با دانشمندان «محض» خواهند بود.
[2]

@ReligionandScience2021
اگرچه کوهن در فرصت‌های گوناگون به منتقدانش پاسخ می‌دهد، او اساساً در یک پی‌نوشت به این انتقادات پاسخ می‌دهد که در ویراست بازنگری‌شدۀ کتاب ساختار منتشر می‌شود. او در پاسخ به اتهام ابهام، مفهوم ماتریس نظم‌دهنده(disciplinary matrix) را به‌عنوان جایگزین مفهوم پارادایم معرفی می‌کند. ماتریس نظم‌دهنده نمایانگر تنوعی از عناصر شامل تعمیم‌های نمادین، مدل‌ها و ارزش‌هاست. این عناصر علم عادی را راهبری می‌کنند. یکی از عناصری که کوهن بر آن تأکید می‌کند مفهوم الگو(exemplar) است. الگوها برای جامعۀ علمی نقش معماهای حل‌شده را هم برای اهداف پژوهشی و هم برای اهداف آموزشی ایفا می‌کنند، و هر ماتریس نظم‌دهنده دارای مجموعه‌ای از الگوهای خاص خود است.

کوهن در پاسخ به انتقادات از فرضیۀ قیاس‌ناپذیری، تعریفی دقیق‌تر و با جزئیات بیشتر ارائه می‌دهد، که در آن بین قیاس‌ناپذیری موضعی و کلی تمایز می‌نهد. قیاس‌ناپذیری موضعی نمایانگر تفاوت‌های جزئی اما باز هم بنیادی بین پارادایم‌های رقیب است، به‌نحوی که مقایسۀ عقلانی بین آن‌ها ممکن است. بااین‌حال، قیاس‌ناپذیری کلی باز هم بین پارادایم‌هایی با بیشترین اختلاف تحقق می‌یابد، نظیر پارادایم‌های مربوط به انقلاب کپرنیکی.

از دیدگاه کوهن، اتهام نسبی‌گرایی بی‌اهمیت و بچگانه است: او استدلال می‌کند پارادایمی که بحران پارادایمی دیگر را حل می‌کند آشکارا برای راهبری علم عادی مناسب‌تر است. اینکه آیا آن پارادایم صادق است یا به‌طور عینی درست است ربطی به موضوع ندارد؛ دانشمندان عادی تکیه‌گاهی ارشمیدسی در اختیار ندارند که با تکیه بر آن معرفت علمی را مطلقاً یا به‌طور عینی توجیه کنند. آن‌ها با بهترین استانداردهای شواهد و تأیید کار می‌کنند که در دسترس آن‌هاست.

وکوهن در پاسخ به اتهام عقل‌گریزی با منتقدانش موافق است که دلایل عقلی و تجربی برای گزینش بین پارادایم‌ها ضروری هستند، اما آن‌ها ناکافی نیز هستند. او استدلال می‌کند که ارزش‌ها نیزلازم هستند. برای مثال، سادگی در گزاره‌های نظری و قوانین طبیعی ازنظر کسانی که با آن‌ها کار می‌کنند ارجح است: پارادایمی با نظریه‌های ساده‌تر از جذابیت بسیار بیشتری برخوردار است، و بنابراین احتمال گزینش آن بیشتر است. باورها، روابط و عوامل شخصی نیز ممکن است که دانشمند را در ترجیح پارادایمی بر دیگری راهنمایی کند.

اگرچه کوهن، در این پی‌نوشت، می‌کوشد تا از کتاب ساختار در برابر انتقادات وارد بر آن دفاع کند، او بعدتر خودش دستخوش تغییر پارادایم می‌شود. در دهۀ ۱۹۸۰، کوهن فلسفۀ علم تاریخی را، آن‌چنان که در کتاب ساختار عرضه شده است، با فلسفۀ علمی تکاملی جایگزین می‌سازد. درواقع، او در ابتدا در کتاب ساختار اذعان می‌کند که تکامل داروینی بهترین مظهر چشم‌انداز او از پیشرفت علمی است. به‌طور خاص، او ادعا می‌کند درست همان‌طور که گونه‌زاییْ هدف تکامل زیستی است، تخصصی‌سازی نیز هدف تکامل علمی است. به‌دیگر سخن، هدف تکامل علمی حقیقت فی‌نفسه نیست بلکه توصیف دقیق‌تر جهان طبیعی است، به‌ویژه در رابطه با تکثیر تخصص‌های علمی. از دیدگاه کوهن، پیشرفت علمی ظهور تکاملی تدریجی تخصص‌های علمی است. بنابراین همان‌طور که اعضای تخصصی علمی فعالیت خود را پیش می‌برند، تخصصی جدید از بطن تخصص قدیمی تکامل می‌یابد یا ظهور می‌کند، اغلب در پاسخ به ناهنجاری‌هایی که در چارچوب تخصص قدیمی با آن‌ها برخورد می‌شود.

کوهن برنامه‌ریزی می‌کند تا دنباله‌ای بر کتاب ساختار بنویسد و این «چرخش تکاملی» را شرح دهد، واژگان و جهان‌ها: دیدگاهی تکاملی دربارۀ پیشرفت علمی(Words and Worlds: An evolutionary view of scientific development) عنوان این دنباله است. او در آغاز پیشنهاد می‌کند که مفهوم واژه‌نامه(lexicon) جایگزین مفهوم پارادایم شود. واژه‌نامه دربرگیرندۀ مجموعۀ واژگان و مفاهیم یک تخصص علمی است که با استفاده از آن‌ها جهان را به‌شیوۀ طبقه‌بندی ترسیم می‌کند. بنابراین، هنگامی که تخصصی علمی تکامل می‌یابد، واژگان واژه‌نامۀ آن تغییر می‌کنند تا جهانی جدید را توصیف کنند و، از این منظر، آن واژه‌نامه با واژه‌نامۀ مادر قیاس‌ناپذیر است. به‌جای قیاس‌ناپذیری پارادایم‌ها، که مستلزم آن است که معنایی مشترک وجود نداشته باشد، اکنون کوهن استدلال می‌کند که پارادایم‌های قیاس‌ناپذیر فاقد طبقه‌بندی مشترک هستند. اما کوهن استدلال می‌کند که یک زبانِ ترجمۀ جهانی راه‌حل فهم این واژگان قیاس‌ناپذیر نیست، بلکه مورخ باید وارد جهان گذشتۀ علم شود و شخصیتی چندزبانه شود. کوهن همچنین نقش قیاس‌ناپذیری را تغییر می‌دهد، به‌نحوی که قیاس‌ناپذیریْ واژه‌نامه‌های تخصص‌های علمی مختلف را از هم متمایز سازد، به‌طوری که تخصصی جدید بتواند از تخصص مادر به‌مثابۀ تخصص مستقل و خاص خودش تکامل یابد. به‌طور خلاصه، با تکامل تخصص‌های علمی، «واژگان» آن‌ها از «جهان‌های» گشوده در برابر پژوهش علمی فهم بیشتری به چنگ می‌آورند.[3]
👍1
متأسفانه، کوهن قبل از مرگش نمی‌تواند کتاب واژگان و جهان‌ها را کامل کند. در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که آیا این دنباله تأثیری چشمگیر بر فلسفۀ علم معاصر می‌گذاشت یا خیر، فلسفه‌ای که امروز در مقایسه با زمانی که کوهن کتاب ساختار را نوشت، از لحاظ چشم‌انداز، بیشتر تکثرگرا است. فیلسوفان علمِ امروزی نیازی به چارچوبی مقبولِ همه ندارند، زیرا هر علم طبیعی توسط زیرحوزۀ فلسفی خاص خودش مطالعه می‌شود. بااین‌حال، شاید فلسفۀ علمِ تکاملیِ کوهن برای احیای چنین چارچوبی نامزدی ممکن به دست دهد، اما نه در معنای متعارف. معمولاً، این چارچوب به تقلیل علوم غیرفیزیکی به علوم فیزیکی وابسته است. فیزیک مدل آن چیزی است که علم می‌نامیم؛ و علوم غیرفیزیکی باید در برابر واژگان و مفاهیم فیزیکی سر تعظیم فرو آورند. اما این کوشش برای فراهم‌آوردن چارچوبی مقبولِ همه برای علوم سرانجام در اواخر قرن بیستم نقش بر آب می‌شود.

باوجوداین، فلسفۀ علم تکاملیِ کوهن چارچوبی ممکن و مقبولِ همه به دست می‌دهد که روابط علوم طبیعی مختلف را همان‌طور که تکامل می‌یابند و تخصصی می‌شوند ترسیم می‌کند. بنابراین این چارچوب با روشن‌ساختن روابط تکاملی بین علوم به‌ویژه برحسب تبار مشترک آن‌ها نگرش تکثرگرایانۀ فلسفۀ علم معاصر را تبیین می‌کند. هدف این چارچوب آن نیست که علوم مختلف را بالاجبار در یک قالب علمی واحد نظیر علوم فیزیکی بگنجاند، بلکه هدفش تبیین چگونگی رشد این علوم به‌مثابه درختی از تخصص‌های درحال‌تکثیر است که پیوسته شاخه‌های جدیدی به آن افزوده می‌شود. اگرچه شاید تأثیر کامل فلسفۀ علمِ تکاملیِ کوهن هرگز محقق نشود، اما پیوند بین کتاب ساختار و گفتمان آکادمیکِ همچنان محترم پابرجاست، آن‌چنان که گرامیداشتِ اخیرِ پنجاهمین سالگرد انتشارِ ساختار گواهی می‌دهد، و هیچ‌گونه جدایی در این پیوند در آیندۀ نزدیک نیز متصور نیست.
[4]


http://tarjomaan.com/neveshtar/8993/
Science and Religion
@ReligionandScience2021
🔷🔹نگرشی ساده اندیشانه درباره روش
علمی

نگرشی ساده اندیشانه، و در عین حال رایج، درباره روش علمی بدین شرح است: دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فراوان در خصوص وجهی از جهان _ به طور مثال تاثیر گرم شدن آب _ آغاز می کند. این مشاهدات باید تا جای ممکن عینی باشند: قصد دانشمند این است که در ثبت و ضبط داده ها فارغ از پیش داوری و جانبداری باشد. هنگامی که او داده های زیادی را بر پایه مشاهده جمع آوری کرد، گام بعدی ساختن و پرداختن نظریه ای است که الگوی نتایج را تبیین می کند. این نظریه اگر معتبر باشد، هم تبیین می کند چه روی داده، هم پیش بینی می کند که در آینده احتمالا چه روی خواهد داد. اگر نتایج آینده به طور تام و تمام با این پیش بینی ها نخواند، دانشمند معمولا نظریه اش را جرح و تعدیل می کند تا از پس [تبیین] آن نتایج برآید. از آنجا که در جهان طبیعت نظم و ترتیب زیادی هست، پیش بینی های علمی می توانند بسیار درست و دقیق باشند.

بنابراین به طور مثال، دانشمند ممکن اسن کارش را با گرم کردن آب تا دمای صد درجه سانتیگراد در شرایط متعارف آغاز و مشاهده کند که آب در این دما شروع به جوشیدن و بخار شدن می کند. آن گاه ممکن است مشاهداتی درباره رفتار آب در دماها و فشارهای متفاوت انجام دهد. او بر اساس این مشاهدات، نظریه ای درباره نقطه جوش آب در مناسبت با دما و فشار پیشنهاد می کند. این نظریه تنها مشاهدات خاصی را که دانشمند انجام داده است تبیین نمی کند، بلکه،اگر معتبر باشد، همه ی مشاهدات آینده رفتار آب تحت دماها و فشارهای مختلف را نیز تبیین و پیش بینی می کند. از این منظر، روش علمی با مشاهده آغاز می کند، سپس سراغ نظریه پرداز می رود، و به این ترتیب به تعمیم یا بیان حکمی کلی همراه با قابلیت پیش بینی می پردازد. این حکم کلی، در صورتی که معتبر باشد، یکی از قوانین طبیعت محسوب خواهد شد. علم نتایجی عینی به بار می آورد که تایید آن ها از ناحیه هرکس که بخواهد شخصا به تکرار اصل آزمایش ها بپردازد امکان پذیر است. این نگرش درباره روش علمی با کمال تعجب نگرشی است رایج و حتی در میان دانشمندان مشتغل نیز رواج دارد. با این حال، نگرش یاد شده از پاره ایی جهات قابل قبول نیست. مهمترینِ این جهات مفروضات آن است درباره مشاهده و نیز درباره استدلال استقرایی.👇👇

@ReligionandScience2021
🔷🔹نقد نگرش ساده اندیشانه

🔹مشاهده

همان طور که دیدیم، نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی گویای آن است که دانشمند کار خود را با انجام دادن مشاهداتی فارغ از جانبداری و پیش داوری آغاز می کنند و این قبل از آن است که نظریه هایی برای تبیین آن مشاهدات بپردازند. ولی این توصیف نادرستی از واقعیت مشاهده است: نگرش ساده اندیشانه فرض را بر این میگذارد که معرفت و انتظارات ما بر مشاهداتمان تاثیر نمی گذارد و انجام دادن مشاهدات به صورتی کاملا عاری از پیش داوری مقدور است.

با بررسی ادراک، دیدن چیزی صرفا داشتن تصویری از آن بر شبکیه چشم نیست. یا به قول هنسِنِ فیلسوف ،(( دیدن به آن سادگی که به نظر می آید نیست)). معرفت ما و توقعاتمان در این خصوص که چه چیزهایی را احتمالا ببینیم در این که چه چیزی را به واقع ببینیم اثر می گذارد. مثلا وقتی من به سیم های تلفنخانه ای نگاه میکنم، تنها چیزی که می بینم توده برهم برهمی از سیم های رنگارنگ است. مهندس مخابرات وقتی به این سیم ها نگاه می کند، الگوهایی از ارتباطات می بیند و چه و چه. آموخته های این مهندس براین که او به واقع چه می بیند اثر می گذارد. این طور نیست که من و این مهندس تجربه بصری واحدی داشته باشیم و آن گاه آن را به دو شکل متفاوت تعبیر کنیم: همان طور که نظریه واقع گرایی علّی درباره ادراک تاکید می کند، تجربه بصری را نمیتوان از باورهایمان درباره آنچه در حال دیدن آن هستیم مجزا کرد.

به عنوان مثال دیگری از این مطلب، در نظر آورید تفاوت میان آنچه فیزیکدان تعلیم دیده به هنگام مشاهده میکروسکوپی الکترونی می بیند و آنچه فردی متعلق به فرهنگی ما قبل علمی به هنگام مشاهده همین دستگاه رؤیت می کند. فیزیکدان ارتباط میان اجزای گوناگون این وسیله را درک میکند، و می داند که چگونه از آن استفاده کند و با آن چه ها می توان کرد. ولی به نزد شخص اول این وسیله احتمالاتوده ای بی معنی از قطعات پراکنده فلزی و سیم هاست که به شکلی مرموز به هم پیوسته اند.

البته میان چیزهایی که ناظران مختلف از صحنه ای واحد می بینند مشترک بسیاری هست، و الّا ارتباط ممکن نبود. ولی نگرش ساده اندیشانه درباره روش علمی روی به این سو دارد که واقعیت مهم درباره مشاهده را از نظر دور بدارد: آنچه می بینیم را نمی توان به سادگی تا حد تصاویری بر شبکیه چشم هایمان فروکاست.👇👇

@ReligionandScience2021