همهی بدیهای چاقی یه طرف، این که نمیتونم جای استخونا رو از روی خودم حفظ کنم و هی باید روی بغل دستیم یاد بگیرم یه طرف.
در حدی که دیروز استاده دلش سوخت گفت بیا روی من یاد بگیر اشکالی نداره. :))
پ.ن: روزی چند بار دست میزنم روی آناتومیکال اسنف باکسم و وقتی نمیبینمش دلم میشکنه؛ ولی باز دفعهی بعد به امید معجزه دستمو نگاه میکنم و دنبال استخونام میگردم و این چرخه تا نمیدونم کی ادامه داره.
در حدی که دیروز استاده دلش سوخت گفت بیا روی من یاد بگیر اشکالی نداره. :))
پ.ن: روزی چند بار دست میزنم روی آناتومیکال اسنف باکسم و وقتی نمیبینمش دلم میشکنه؛ ولی باز دفعهی بعد به امید معجزه دستمو نگاه میکنم و دنبال استخونام میگردم و این چرخه تا نمیدونم کی ادامه داره.
امسال که سرما خوردم فهمیدم دلیل دکتر رفتنم در سالهای پیشینْ بیماری نبوده، فقط مجوز غیبت بوده.
اون غم ورود به دههی سوم زندگی بودا! اون الان شده یه خط باریک افقی از بازوی راستم به چپ که درد میکنه، میسوزه و گاهی هم میخاره.
اگه تصمیم گرفتین یه لیست از کسایی که زندگیشون بدون شما میلنگه درست کنید اول مطمئن بشید که اصلا چنین آدمایی وجود دارن.
برای همراهی با جهان و در عین حال حفظ ملیت، ما هم شنبههامون سخت و طاقتفرسان هم دوشنبههامون.
شما اگه میدونستین آدما چقدر در روز به خودشون سیلی میزنن دیگه بهشون سیلی نمیزدید؛ ماچشون میکردید تا جای سیلیها کمتر بسوزه، بغلشون میکردید، مهربون بودید بهجای بیرحم.
Stuff
کیفیت زندگی منو افزایش میده. [بیاین از این قدرتا به کسی ندیم.🤦🏽♀️]
در این مواقع میدوم، فرار میکنم و تمام کارهایی که برای دور کردن آدما بلدمو انجام میدم تا دور شه، قدرتشو از دست بده و تموم شه. خودم بمونم و دایرهی کوچیک اطرافم.
آدم به کی بگه فردا ۱۰ ساعت پشت هم کلاس دارم که در جواب نگه من هر روز ۱۲ ساعت کلاسم تازه کارم میکنم؟
آدم با کی حرف بزنه که صحبت تبدیل به مسابقهی “کی بدبختتره” نشه؟
آدم با کی حرف بزنه که صحبت تبدیل به مسابقهی “کی بدبختتره” نشه؟