اون غم ورود به دههی سوم زندگی بودا! اون الان شده یه خط باریک افقی از بازوی راستم به چپ که درد میکنه، میسوزه و گاهی هم میخاره.
اگه تصمیم گرفتین یه لیست از کسایی که زندگیشون بدون شما میلنگه درست کنید اول مطمئن بشید که اصلا چنین آدمایی وجود دارن.
برای همراهی با جهان و در عین حال حفظ ملیت، ما هم شنبههامون سخت و طاقتفرسان هم دوشنبههامون.
شما اگه میدونستین آدما چقدر در روز به خودشون سیلی میزنن دیگه بهشون سیلی نمیزدید؛ ماچشون میکردید تا جای سیلیها کمتر بسوزه، بغلشون میکردید، مهربون بودید بهجای بیرحم.
Stuff
کیفیت زندگی منو افزایش میده. [بیاین از این قدرتا به کسی ندیم.🤦🏽♀️]
در این مواقع میدوم، فرار میکنم و تمام کارهایی که برای دور کردن آدما بلدمو انجام میدم تا دور شه، قدرتشو از دست بده و تموم شه. خودم بمونم و دایرهی کوچیک اطرافم.
آدم به کی بگه فردا ۱۰ ساعت پشت هم کلاس دارم که در جواب نگه من هر روز ۱۲ ساعت کلاسم تازه کارم میکنم؟
آدم با کی حرف بزنه که صحبت تبدیل به مسابقهی “کی بدبختتره” نشه؟
آدم با کی حرف بزنه که صحبت تبدیل به مسابقهی “کی بدبختتره” نشه؟
Forwarded from دال
حقیقتا اگر امید برای رسیدن به تعطیلی سهشنبه نبود، از پروسه بیدار شدن صبح امروز جون سالم به در نمیبردم.