Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
از هوا تشکر می‌کنم که از بهترین اتفاقات این ایامه و بسیار دلپذیرْ سرده.
پ.ن: کاش این “ایام” زودتر بگذره و من دیگه روز‌ها رو این “ایام” صدا نکنم.
امتحان روان داریم و چقدر همه مشکل دارند و چقدر خوشحالم که با تموم شدنش چند تا از آدم‌هام هنوز سالمن، حداقل از نظر این هفت فصلی که خوندم.
این دوستان خودشیفته‌ی پلنگ ورودی‌مون یه خوبی داشتن و اونم این بود که من حسم نسبت به خودم از انزجار به نرمال رسید.
دیگه وعده کافی نبود، بُردم نشوندمش کنارم، گفتم ببین! اگه یه هفته دیگه دووم بیاری اینا رو برات میارم، اینا رو می‌بینی، این کارا رو می‌کنی...
پس زنده بمون!
ولی حقیقتا دارم از خستگی متلاشی میشم، متاسفم اگه شما خسته‌ترید یا حق‌دار‌تر برای غر زدن و من هی غر می‌زنم، می‌تونید بیاید غر بزنید تا مساوی بشیم، می‌تونید هم ایگنور کنید؛ ولی من واقعا، حقیقتا، به طور فیزیکی خسته ام.
افرادی در ورودی ما هستند که اگر از اعمالشون براتون بگم ممکنه بعد از فارغ‌التحصیلی‌مون دیگه دکتر نرید و حتا توی تصادف سعی کنید بمیرید که یه وقت زیر دست اونا نیاید. افرادی توی ورودی ما هستند که می‌تونن ورودی ما رو تبدیل به فحش بکنند یا بد‌تر از آن.
بد‌تر از آن یعنی چی؟ بد‌تر از آن چیزی‌ست که این روز‌ها به لطف این افرادْ ما در حال تجربه‌اش هستیم.
همکلاسی کلاس آلمانیم که می‌گفت دندون‌پزشکه درحالی که تصمیم داشت بره آلمان دندون بخونه و من به‌خاطر همین دست کارهاش ازش لجم می‌گرفت یه دفعه بهم گفت چرا هیچ‌وقت باهامون نمیای بیرون؟ گفتم چون شما‌ها دارید می‌رید، وقتی برید من می‌مونم و جاهایی که پر از شمائه و شمایی توش نیست؛ دلم نمی‌خواد باهاتون خاطره بسازم چون حالا حالا‌ها نمی‌تونم نباشم اینجا و نبینم.
و حالا داره میره، داره واقعا میره و با اینکه هیچ اهمیتی توی زندگی‌م نداره و حقیقتا جلسه‌ی آخر اون ترم خوشحال بودم که دیگه نمی‌بینمش دلم گرفت.
لعنت به رفتن(؟)
نه! لعنت به موندن؛ لعنت به باقی موندن.
Forwarded from هذیـــــــــــــون (نــــ🌱ــــال)
«تو می‌دونی چرا ما بغل شدن دوست داریم؟ من فکر می‌کنم آغوش درد رو محدود می‌کنه و اون رو در برمی‌گیره. مگه یه درد چقدر می‌تونه بزرگ باشه؟ بزرگ‌تر از بغل من؟»
Forwarded from هذیـــــــــــــون (نــــ🌱ــــال)
شما ببینید که اسم این گروه سه روزه اینه و من نرفتم ادیتش کنم، شما ببینید که من برای این که چشمم بهش نیفته حتا کاری نکردم که بره پایین و حتا چند ساعتم بود که بهش فکر نکرده بودم، شما ببینید من دارم با این خودم می‌جنگم ولی خدایی wachers؟
آدم‌ها انقدر لایه‌لایه‌ن که من تا حالا پنج بار نظرمو درمورد یکی که فکر می‌کردم خیلی می‌شناسمش عوض کردم.
انقدر خسته‌ام که هیچ قهوه‌ای، هیچ پیتزایی، هیچ بیرونی، هیچ سفری و هیچ خوابی نمی‌تونه خستگی‌مو در کنه، فقط پاس شدن بیوشیمی!
عزیزان
دعا کنید لطفا! خیلی دعا کنید چون بیوشیمیو فقط خدا می‌تونه برام پاس کنه.
من نمی‌تونم برگردم، چون نمی‌تونم برم، من همیشه مونده‌م.
شاید براتون جالب باشه بدونید که ومپایرا واقعی‌ن! نه کاملا واقعی و مدل دیمون و ادوارد به حالت دخترکش، بلکه این اسمو در قرون وسطی به بیمارایی که توی مسیر ساخت هِمشون مشکل داشتن و به همین دلیل به نور حساس بودن دادن. اونا زخمای بدی داشتن و به خاطر حساسیت به نور شب‌ها میومدن بیرون و روز‌ها منزوی بودن و کم‌کم افسانه‌ای شدن و ترسناک‌تر از چیزی که واقعا بودند و مردم اونا رو شیطانی می‌دونستن، واسه همین سرشونو از بدنشون جدا می‌کردن و می‌سوزوندنشون تا روح شیطان از بین بره. خلاصه که اجداد دیمون و استفان و ادوارد راه طویلی رو تا دخترکش شدن طی کردن و باید ازشون قدردانی بشه.
امتحانا تموم شد، بعد از دو ماه و نیم، بعد از اشک‌ها و خنده‌های عصبی فراوان.
دعا کنید بیوشیمیو پاس شم تا بیام با خوشحالی این جمله رو دوباره بنویسم.
I live a double life that no one knows about, until now!
الان یه سری دغدغه‌های پیش پا افتاده و مسخره دارم و بای د تایم آیم اُوِر دِم، دغدغه‌هایی که الان مهم به شمار میان دیگه بیات شدن.