. آن دیگری .
آخه جای خالی آدم ها فقط با خودشون پر میشه. فقط با خودشون پر میشه.
بعد، دلتنگی میشه یه قسمتی از آدم، مثل قلب، سیستم لیمبیک یا اندام تحتانی، باهاش زندگی میکنی، حس میکنی و میری.
Stuff
امتحانا تموم شد، بعد از دو ماه و نیم، بعد از اشکها و خندههای عصبی فراوان. دعا کنید بیوشیمیو پاس شم تا بیام با خوشحالی این جمله رو دوباره بنویسم.
با خوشحالی بخونید:
امتحانا تموم شد، بعد از دو ماه و نیم، بعد از اشکها و خندههای عصبی فراوان.
امتحانا تموم شد، بعد از دو ماه و نیم، بعد از اشکها و خندههای عصبی فراوان.
باید کم کم بفهمی که نباید انتظار داشته باشی حتا بعد از تلاش کردنْ اوضاع بهتر بشه.
بهم میگه زندگیتو بکن! همه دارن همین کارو میکنن! چرا باید واسه هرکار درستی که میکنی جشن بگیری و جایزه تقدیم خودت بکنی؟ grow up! چرا انقدر برات عجیبه که داری زندگی میکنی؟! زندگی همینه خب!
الان دلم میخواد یکی بهم بگه نیاز نیست بلند شم درس بخونم. حقیقتا اینو با تمام وجود میخوام.
همیشه یک بیوشیمی هست که آدم را آزار بدهد، مغز آدم را تلیت کند و آدم را به تلخی بکشاند، اما خدا را شکر که بیوشیمی واقعی تمام شد، رفت، دیگر هم برنخواهد گشت.
چندین نفرو توی زندگیم میشناسم که تمام چیزی اند که من نیستم. آدمهای خوشحالین، در واقع راههای دیگهی منن، آلترنتیوهای مختلف از انتخابامن و من با دیدنشون حالم خوب میشه، خوشحال میشم که اونا نیستم.
شدیدا احساس خوشبختی میکنم، خوشبختیای که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. بله! من برای مدت زیادی خوشبخت بودم و ندیده بودمش. امیدوارم فردا خوب پیش بره و این خوشبختی بمونه. امیدوارم شما هم خوب، بهتر یا کمتر بدحال باشید.
Stuff
شدیدا احساس خوشبختی میکنم، خوشبختیای که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. بله! من برای مدت زیادی خوشبخت بودم و ندیده بودمش. امیدوارم فردا خوب پیش بره و این خوشبختی بمونه. امیدوارم شما هم خوب، بهتر یا کمتر بدحال باشید.
خبر بد از یه جایی میرسه که آدم فکرشم نمیکنه، میاد و آدمو میدَره، جوری که آدم فرصت فکر و عکسالعملم نداشته باشه و بعد از نه ساعت، تازه بفهمه که هیچ کاری نمیتونه بکنه؛ نه حتا گریه.
بعد از این که بهش گفتم، هزار و دویست بار ازش عذرخواهی کردم که بهش گفتم، که بهش “خبر” رو دادم. گفتم اصلا نمیدونم چرا اومدم بهت گفتم. گفت اشکال نداره، من میدونستم حستو درمورد این قضیه، حالا میتونی غمتو نصف کنی، بار روی شونههات کمتر بشه. گفتم واسهی کم شدن بارم نگفتمش. غمو که تقسیم نمیکنن! اونم اینطوری! فقط احساس کردم باید از من بشنوی تا دهن به دهن.
هیچی نگفت.
حالا دارم فکر میکنم که یه خبر برنده شدن نوبل بهش بدهکارم. حداقل نوبل!
هیچی نگفت.
حالا دارم فکر میکنم که یه خبر برنده شدن نوبل بهش بدهکارم. حداقل نوبل!