پس کی میاد اون رفیقی که بشینم باهاش فیلمای خفن ببینم ؟
پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور شیم .
قرار بود من برم شیراز و این هدفو محقق کنیم ؛ و الان تمام چیزی که واسم مونده از اون هدف ، بغض کردن موقع دیدن فیلمای خفن و سرکلیدی یادگاریایه که داد بهم .
کاش جهان بهمون وقت بیشتری میداد ؛ کاش شیراز اصفهان بود و اصفهان شیراز ؛ کاش من شیراز قبول میشدم و کاش جرأتشو داشتم که بهمن شیرازو بزنم و کاش ، کاش الان پیشش بودم و میتونستم روز تولدش بغلش کنم .
پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور شیم .
قرار بود من برم شیراز و این هدفو محقق کنیم ؛ و الان تمام چیزی که واسم مونده از اون هدف ، بغض کردن موقع دیدن فیلمای خفن و سرکلیدی یادگاریایه که داد بهم .
کاش جهان بهمون وقت بیشتری میداد ؛ کاش شیراز اصفهان بود و اصفهان شیراز ؛ کاش من شیراز قبول میشدم و کاش جرأتشو داشتم که بهمن شیرازو بزنم و کاش ، کاش الان پیشش بودم و میتونستم روز تولدش بغلش کنم .
Stuff
پس کی میاد اون رفیقی که بشینم باهاش فیلمای خفن ببینم ؟ پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور…
اردیبهشت همیشه اینطوری شروع میشه ؛ همیشه که نه البته ! در سه سال اخیر اینطوری شروع میشه ؛ با بغض و دلتنگیِ باقی مونده از روز آخر فروردین ؛ از بس که حجم این بغض و دلتنگی زیاده ؛ از بس که دلم تنگشه و نمیتونم اینهمه دلتنگی رو .
یادمه روزی که گفت داره میره بهش گفتم میرم ازت شکایت میکنم و از اصفهان ممنوعالخروجت میکنم ؛ گفتم نمیذارم بری ؛ گفتم اجازه نداری بری ؛ گفتم زوده واسه اینکه لانگدیستنس بشیم ؛ گفتم بش که رفاقتمون هنوز بچهست و نمیشه روی محکم موندنش توی لانگدیستنس حساب کرد .
گفتم و گفتم و گفتم و رفت ؛ عین رفتن جان از بدن .
گفتم و گفتم و گفتم و رفت ؛ عین رفتن جان از بدن .
“What happens after i saved you ?” I ask
“Then I save you right back .“ you answer.
“Then I save you right back .“ you answer.
یه نظری بود که میگفت قصههایی که نویسنده ها مینویسن یا فیلما تعریف میکنن درواقع چکه کردنِ داستانهای واقعی زندگی آدمهاست در جهان های موازی ؛ و به این دلیل خیلی وقتا حق داریم که برای مرگ یا عذاب یا خوشبخت نشدن شخصیتای موردعلاقهمون توی داستانا غصه بخوریم ؛ و از طرفی هم زندگی با شخصیتهای خیالیْ خیلی چیز عجیبی نیست و نشون میده که یه نفر قادره همزمان در چند جهان موازی زندگی کنه .
در ادامهش در بحث سرنوشت مقدر شده میگفت که تمام راههایی که جلومون قرار میگیره یه سرنوشت مشخص دارن و ما ، یا نسخه ای از ما ، همه ی این راهها رو در بینهایت جهان موازی رفتیم و میریم و دچارِ سرنوشتش شدیم و خواهیمشد ؛ توسطشون کشته شدیم یا خوشبخت میشیم و منتظر قیامتی هستیم؛ و مدیریت همش در دست خدای واحد ، الله ، هست.
در ادامهش در بحث سرنوشت مقدر شده میگفت که تمام راههایی که جلومون قرار میگیره یه سرنوشت مشخص دارن و ما ، یا نسخه ای از ما ، همه ی این راهها رو در بینهایت جهان موازی رفتیم و میریم و دچارِ سرنوشتش شدیم و خواهیمشد ؛ توسطشون کشته شدیم یا خوشبخت میشیم و منتظر قیامتی هستیم؛ و مدیریت همش در دست خدای واحد ، الله ، هست.
Forwarded from وهمِ سبز
باید از آدمایی که اعتماد به نفسات رو میارن پایین تا حد ممکن دور شد.
تنها خوبیِ از الان به بعد اینه که چون همیشه امتحان دارم مجبور نیستم توی مهمونی های احمقانه ی فامیلی شرکت کنم .
Forwarded from . آن دیگری .
You know it all will pass..
And we’re gonna be fine.
[We're gonna be fine]
And we’re gonna be fine.
[We're gonna be fine]
. آن دیگری .
You know it all will pass.. And we’re gonna be fine. [We're gonna be fine]
اگه نشیم چی ؟
اگه آخرش خوب نشه چی ؟
من خیلی باور داشتم بهش ولی آدمایی رو میبینم با این باور و بیست سال بزرگتر از منْ که خوب نشدن ؛ که هنوز حالشون بده .
اگه نشه چی ؟
اگه آخرش خوب نشه چی ؟
من خیلی باور داشتم بهش ولی آدمایی رو میبینم با این باور و بیست سال بزرگتر از منْ که خوب نشدن ؛ که هنوز حالشون بده .
اگه نشه چی ؟
تا وقتی نگرانی که نکنه حرفامون و دغدغههامون تباه باشن ، هیچی تباه نیست . استیکر آبکی هم بفرستیم صبح تا شبْ بازم تباه نیستیم .
مهم با کی حرف زدنشه بیشترْ تا تباه بودن و نبودنش .
مهم با کی حرف زدنشه بیشترْ تا تباه بودن و نبودنش .
آدم یه وقتایی توی زندگیش از خواب بلند میشه ، با خودش میگه چیشد که اینجوری شد ؟ و هی میره عقب و عقبتر تا برسه به اون “چیشد”ش ؛ بعد میبینه که اون تیکه تاره ، ماته و نمیشه درست دیدش ؛ بعد سعی میکنه بهش فکر نکنه تا آروم آروم غرق شه ؛ بره مرحله ی بعد .
من الان چندوقته هرروز صبحم اینطوریه ؛ هرچقدرم سعی میکنم فقط بیشتر میرم تو قعر ، ولی غرق نمیشم .
من الان چندوقته هرروز صبحم اینطوریه ؛ هرچقدرم سعی میکنم فقط بیشتر میرم تو قعر ، ولی غرق نمیشم .
سر کلاسای دارو وقتی درسشون به جاهای حفظی سخت میرسه استاد بهشون میگه “اينا رو دیده باشید ولی ما از دانشجو انتظار نداریم این چیزا رو حفظ کنه . “
گریه کنم یا جامه بدرم یا دانشکدهمونو به آتیش بکشم یا خودمو ؟
گریه کنم یا جامه بدرم یا دانشکدهمونو به آتیش بکشم یا خودمو ؟