شونههام درد میکنن و فکر میکنم مقدار زیادیش به این دلیله که همش خودمو جمع میکنم و سرمو میندازم پایین و در انظار عموم ظاهرمیشم ؛ به منظور حداقل ظاهر شدن .
فشار فیزیکی و روانیْ همزمان باعثش شدن .
فشار فیزیکی و روانیْ همزمان باعثش شدن .
ترسم اینه که در فرندزِ زندگی ، من گانتر باشم .
میدونید ؟ عروسی هم دعوتش نکردن حتا :(
میدونید ؟ عروسی هم دعوتش نکردن حتا :(
Stuff
ترسم اینه که در فرندزِ زندگی ، من گانتر باشم . میدونید ؟ عروسی هم دعوتش نکردن حتا :(
و در آشنایی با مادرِ زندگی ، پاتریس .
اومدم توی باکتلیستِ امسالم بنویسم نمایشگاهکتابتهران ؛ دیدم بحثش شده و تصمیم گرفتم نرم .
در این حد یعنی روح و جسمم از هم بیخبرن .
در این حد یعنی روح و جسمم از هم بیخبرن .
دلیل اصلی استرسم واسه میانترما اینه که به محض اینکه نمراتمو ببینن ازم انتظار دارن کمتر فیلم ببینم و بیشتر درس بخونم ؛ که انتظار بیجاییه .
Stuff
دلیل اصلی استرسم واسه میانترما اینه که به محض اینکه نمراتمو ببینن ازم انتظار دارن کمتر فیلم ببینم و بیشتر درس بخونم ؛ که انتظار بیجاییه .
راستش چند بار بهش اشاره کردم و هیچکس به هیچجاش نگرفته ؛
حقیقت اینه که هیچکس به من نگفته بود که بعد از کنکور همه چی اینقدر سخته .
هیچکس !
درحالی که تمام آدمای اطرفم در مرحله ی بعدازکنکور به سر میبردند ؛ همشون میگفتند که اگه دانشگاه خوب قبول بشی راحتی !
من فکر میکردم راحتی یعنی میریم دانشگاه درسو یادمیگیریم و میایم خونه تمرین میکنیم یادگرفته هامونو ؛ اینطوری نیست ولی !
میریم دانشگاه زل میزنیم به ساعت تا وقت تموم شه ، میریم کتابخونه درسو میکوبیم بر سرمون .
هیچکس نگفته بود که اینطوریه .
و من الان به همه ی آدمای اطرافم پنجاه درصد کمتر از قبلِ دانشگاه اعتماد دارم .
حقیقت اینه که هیچکس به من نگفته بود که بعد از کنکور همه چی اینقدر سخته .
هیچکس !
درحالی که تمام آدمای اطرفم در مرحله ی بعدازکنکور به سر میبردند ؛ همشون میگفتند که اگه دانشگاه خوب قبول بشی راحتی !
من فکر میکردم راحتی یعنی میریم دانشگاه درسو یادمیگیریم و میایم خونه تمرین میکنیم یادگرفته هامونو ؛ اینطوری نیست ولی !
میریم دانشگاه زل میزنیم به ساعت تا وقت تموم شه ، میریم کتابخونه درسو میکوبیم بر سرمون .
هیچکس نگفته بود که اینطوریه .
و من الان به همه ی آدمای اطرافم پنجاه درصد کمتر از قبلِ دانشگاه اعتماد دارم .
پس کی میاد اون رفیقی که بشینم باهاش فیلمای خفن ببینم ؟
پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور شیم .
قرار بود من برم شیراز و این هدفو محقق کنیم ؛ و الان تمام چیزی که واسم مونده از اون هدف ، بغض کردن موقع دیدن فیلمای خفن و سرکلیدی یادگاریایه که داد بهم .
کاش جهان بهمون وقت بیشتری میداد ؛ کاش شیراز اصفهان بود و اصفهان شیراز ؛ کاش من شیراز قبول میشدم و کاش جرأتشو داشتم که بهمن شیرازو بزنم و کاش ، کاش الان پیشش بودم و میتونستم روز تولدش بغلش کنم .
پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور شیم .
قرار بود من برم شیراز و این هدفو محقق کنیم ؛ و الان تمام چیزی که واسم مونده از اون هدف ، بغض کردن موقع دیدن فیلمای خفن و سرکلیدی یادگاریایه که داد بهم .
کاش جهان بهمون وقت بیشتری میداد ؛ کاش شیراز اصفهان بود و اصفهان شیراز ؛ کاش من شیراز قبول میشدم و کاش جرأتشو داشتم که بهمن شیرازو بزنم و کاش ، کاش الان پیشش بودم و میتونستم روز تولدش بغلش کنم .
Stuff
پس کی میاد اون رفیقی که بشینم باهاش فیلمای خفن ببینم ؟ پ.ن : ریحانه ! که الان خلاصه شده در زل زدن به عکس پروفایلش و پیام ندادن بهش و سرکلیدی ای که یا سعی میکنم نگاهم بهش نیفته یا اگه بیفته صددرصد گریهم میگیره ؛ قرار بود انقدر فیلم ببینیم با هم که کور…
اردیبهشت همیشه اینطوری شروع میشه ؛ همیشه که نه البته ! در سه سال اخیر اینطوری شروع میشه ؛ با بغض و دلتنگیِ باقی مونده از روز آخر فروردین ؛ از بس که حجم این بغض و دلتنگی زیاده ؛ از بس که دلم تنگشه و نمیتونم اینهمه دلتنگی رو .
یادمه روزی که گفت داره میره بهش گفتم میرم ازت شکایت میکنم و از اصفهان ممنوعالخروجت میکنم ؛ گفتم نمیذارم بری ؛ گفتم اجازه نداری بری ؛ گفتم زوده واسه اینکه لانگدیستنس بشیم ؛ گفتم بش که رفاقتمون هنوز بچهست و نمیشه روی محکم موندنش توی لانگدیستنس حساب کرد .
گفتم و گفتم و گفتم و رفت ؛ عین رفتن جان از بدن .
گفتم و گفتم و گفتم و رفت ؛ عین رفتن جان از بدن .
“What happens after i saved you ?” I ask
“Then I save you right back .“ you answer.
“Then I save you right back .“ you answer.
یه نظری بود که میگفت قصههایی که نویسنده ها مینویسن یا فیلما تعریف میکنن درواقع چکه کردنِ داستانهای واقعی زندگی آدمهاست در جهان های موازی ؛ و به این دلیل خیلی وقتا حق داریم که برای مرگ یا عذاب یا خوشبخت نشدن شخصیتای موردعلاقهمون توی داستانا غصه بخوریم ؛ و از طرفی هم زندگی با شخصیتهای خیالیْ خیلی چیز عجیبی نیست و نشون میده که یه نفر قادره همزمان در چند جهان موازی زندگی کنه .
در ادامهش در بحث سرنوشت مقدر شده میگفت که تمام راههایی که جلومون قرار میگیره یه سرنوشت مشخص دارن و ما ، یا نسخه ای از ما ، همه ی این راهها رو در بینهایت جهان موازی رفتیم و میریم و دچارِ سرنوشتش شدیم و خواهیمشد ؛ توسطشون کشته شدیم یا خوشبخت میشیم و منتظر قیامتی هستیم؛ و مدیریت همش در دست خدای واحد ، الله ، هست.
در ادامهش در بحث سرنوشت مقدر شده میگفت که تمام راههایی که جلومون قرار میگیره یه سرنوشت مشخص دارن و ما ، یا نسخه ای از ما ، همه ی این راهها رو در بینهایت جهان موازی رفتیم و میریم و دچارِ سرنوشتش شدیم و خواهیمشد ؛ توسطشون کشته شدیم یا خوشبخت میشیم و منتظر قیامتی هستیم؛ و مدیریت همش در دست خدای واحد ، الله ، هست.
Forwarded from وهمِ سبز
باید از آدمایی که اعتماد به نفسات رو میارن پایین تا حد ممکن دور شد.