امم. ببینید. من احساس گناه میکنم که زنده ام. خیلی ساده ست و یکی از مراحل سوگه که نتونستم ازش عبور کنم اما شرمنده ام که من هستم ولی پونه نیست. صبا نیست. اونا نیستن. در حالی که حق همهمونه که باشیم. و حقمونه که بابت بودنمون شرمنده نباشیم.
Forwarded from زوربای سیاه (Saber)
خوابم میومد، یه سطل قهوه خوردم و الان در حالی که تپش قلب دارم خوابم میاد
هرکی که میگه کاش زمستون تموم بشه جوری تن و بدنم از بهار و تابستون میلرزه که سی بار بعدش به درگاه کائنات دعا میکنم که زمستون دیر بگذره که آرزوی اونا چیز بشه. هنوز از بهار ۱۴۰۰ تراماتایزدم :((
جراحی پلاستیک و سوختگی اینطوریه که ما یک روزه رفتیم ولی اندازهٔ یک ماه خاطرههای پشمریزان دارم ازش.
نوروسرجری مثل اون کراشی بود که نمیتونستم بهش برسم و اصلا در حد من نبود و تمام اون دو هفته تلاشم این بود که توش عمیق نشم که عاشقترش نشم و خر بشم تخصصو برم.
وقتی از خستگی در حال پارهشدن و گریه کردن و افتادنم واقعا نمیتونم کسی رو درک کنم. واقعا نمیتونم حتا ادای اهمیت دادن در بیارم. لذا با خواب من شوخی نکنید.