بعد از خوردن همهی جهان، فهمیدم که واقعا غمگینم.
پ.ن: دیشب خواب دیدم که ماشین خریدم. بعد با ماشین رفتم یه کرئوکه بار، یه آهنگ دو نفره خوندم (از همین جا باید میفهمیدم که اینا همش خوابه. اما ادامه دادم.) بعد صدای اذان اومد و گفتم لطفا به احترام اذان آهنگو قطع کنید. (اینجا واقعا سر صبح بود و داشتن اذان میگفتن.). بعد نشستم پشت رول ماشین و توی یه جادهی جنگلی روندم. تنها نبودم، ولی نمیدونم کی باهام بود. چندین روز بیتوقف روندم و جاده تموم نمیشد. بهش گفتم چرا نمیرسیم؟ گفت رسیدنی در کار نیست. باید فقط برونی. عصبانی شدم، پیاده شدم نشستم لب جاده به طرف دره. اونم نشست سمت راننده و رفت. بعد صدای یه آقایی اومد که هی میگفت درو باز کن. (مورنینگ روتینِ سرکارگرِ ساختمون روبرویی برای بیدار کردن کارگرها.) بعد همسایه پایینی دریلشو روشن کردن و “کوفت!” ِ من گم شد توی سر و صداها. بهم گفتن بیا دانشگاه، گفتم نمیام. گفتن فایلها رو بفرست، گفتم نمیفرستم. حالا از صبح نشستم لب جاده به طرف دره و عصبانی ام از این که با انتخابهای چپر چلاقم گند زدم به تابستونم و دوستم ناراحته که جای من نیست. چندین بار سعی کردم یادم بیاد چرا اومدم توی این دو تا کار، یادم نیومد. رفتم موتویشن لتر و حرفهایی که با مسئولهاش برای قبول شدنم زده بودم رو خوندم که گفته بودم انقدر از جهان گرفتم که الان وقتشه یه ذرهشو پس بدم. به این فکر کردم که الان چی دارم که بتونم بدم به جهان؟
مامان به پوریا قولِ ماشین داد و من گریهم گرفت و قورتش دادم و دلم میخواست برم گواهینامهمو با قیچی نصف کنم، اما فقط به یه جیغ و “لعنت به من با این انتخابهام” بسنده کردم و رفتم بخوابم که همسایه پایینی (که نفرین خدا بر او باد.) دوباره دریلشو روشن کرد. هنوز لب جاده ام، پشت به دره، منتظرم یه ماشین بیاد، یا اونوری بیفتم یا اینوری.
پوریا میگه حالت بده که بده، بقیه چه گناهی کردن که فایلاشون دست توئه؟
سجاد افشاریان میخونه “حالا باید برای چَشمهات و إن یکاد بخوانم.”، به این فکر میکنم که اگر نشه چشمهامو لیزیک کنم چی؟ چشمهامو میبندم ولی گله هاسکی نمیاد.
پ.ن: دیشب خواب دیدم که ماشین خریدم. بعد با ماشین رفتم یه کرئوکه بار، یه آهنگ دو نفره خوندم (از همین جا باید میفهمیدم که اینا همش خوابه. اما ادامه دادم.) بعد صدای اذان اومد و گفتم لطفا به احترام اذان آهنگو قطع کنید. (اینجا واقعا سر صبح بود و داشتن اذان میگفتن.). بعد نشستم پشت رول ماشین و توی یه جادهی جنگلی روندم. تنها نبودم، ولی نمیدونم کی باهام بود. چندین روز بیتوقف روندم و جاده تموم نمیشد. بهش گفتم چرا نمیرسیم؟ گفت رسیدنی در کار نیست. باید فقط برونی. عصبانی شدم، پیاده شدم نشستم لب جاده به طرف دره. اونم نشست سمت راننده و رفت. بعد صدای یه آقایی اومد که هی میگفت درو باز کن. (مورنینگ روتینِ سرکارگرِ ساختمون روبرویی برای بیدار کردن کارگرها.) بعد همسایه پایینی دریلشو روشن کردن و “کوفت!” ِ من گم شد توی سر و صداها. بهم گفتن بیا دانشگاه، گفتم نمیام. گفتن فایلها رو بفرست، گفتم نمیفرستم. حالا از صبح نشستم لب جاده به طرف دره و عصبانی ام از این که با انتخابهای چپر چلاقم گند زدم به تابستونم و دوستم ناراحته که جای من نیست. چندین بار سعی کردم یادم بیاد چرا اومدم توی این دو تا کار، یادم نیومد. رفتم موتویشن لتر و حرفهایی که با مسئولهاش برای قبول شدنم زده بودم رو خوندم که گفته بودم انقدر از جهان گرفتم که الان وقتشه یه ذرهشو پس بدم. به این فکر کردم که الان چی دارم که بتونم بدم به جهان؟
مامان به پوریا قولِ ماشین داد و من گریهم گرفت و قورتش دادم و دلم میخواست برم گواهینامهمو با قیچی نصف کنم، اما فقط به یه جیغ و “لعنت به من با این انتخابهام” بسنده کردم و رفتم بخوابم که همسایه پایینی (که نفرین خدا بر او باد.) دوباره دریلشو روشن کرد. هنوز لب جاده ام، پشت به دره، منتظرم یه ماشین بیاد، یا اونوری بیفتم یا اینوری.
پوریا میگه حالت بده که بده، بقیه چه گناهی کردن که فایلاشون دست توئه؟
سجاد افشاریان میخونه “حالا باید برای چَشمهات و إن یکاد بخوانم.”، به این فکر میکنم که اگر نشه چشمهامو لیزیک کنم چی؟ چشمهامو میبندم ولی گله هاسکی نمیاد.
میگه تو انقدر مشکلات روحی و جنگهای درونی داری که جایی برای آدمای واقعی نمیمونه.
I mean, who doesn’t wanna hear such things?
I mean, who doesn’t wanna hear such things?
Stuff
۱۴ ماه طول کشید تا بره ته لیست، یه روزه دوباره اومد اول لیست. نمایشی از این حقیقت که بعضی تلاشهای ما به هیچ جای یونیورس نیست.
(اشاره به نوار people بالای تلگرامش): ببین چقدر اومدی بالا!
پ.ن: چهار سال پیش احتمالا هر دومون ۷۰۰درصد تلاش بیشتری برای بالا اومدن اون یکی میکردیم و ۹۰۰درصد کمتر موفق بودیم. Because timing’s a bitch
پ.ن: چهار سال پیش احتمالا هر دومون ۷۰۰درصد تلاش بیشتری برای بالا اومدن اون یکی میکردیم و ۹۰۰درصد کمتر موفق بودیم. Because timing’s a bitch
وقتی گیر میکنم، نمیتونم پردازش کنم، نمیتونم حل کنم مشکلو، جوابی برای داد و بیدادهای توی مغزم ندارم، رها میکنم. میرم. دور میشم. به خودم حق تنفس میدم. میرم بیرون، بیرونِ دور! بیرونِ “آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.”-طور. چقدر طول میکشه؟ یه بار هشت ماه طول کشید، یه بار ۱۵ ماه، یه بار یک سال، یه بارشم هست که بعد از سه سال هنوز حل نشدم. لذا نمیدونم! فقط میدونم که دلم میخواد نباشم. دلم میخواد دور باشم. پس میرم. فکر میکنم، فراموش میکنم، برمیگردم، عکسها رو پاک میکنم، از روی دیوار میکنم، یادگاریها رو میندازم دور و مامان نجاتشون میده، میرم، میام، میجنگم با خاطرات، خسته میشم، سعی میکنم غرق شم که یادم بره، و برمیگردم. حداقل تو سه مورد که برگشتم. نزدیک شدم، این بار با فاصلهی درست، با کلمات بهتر، با عقل بیشتر.
Forwarded from . آن دیگری .
- میدونی ترسم از چیه؟
+ ...
- اینکه بالاخره به خودت میای.
به خودت میای و میفهمی اونی که جاش کنار تو خالیه خودتی.
+ ...
- اینکه بالاخره به خودت میای.
به خودت میای و میفهمی اونی که جاش کنار تو خالیه خودتی.
Stuff
#LiberalArts
Nobody feels like an adult. It’s the world’s dirty secret.
#LiberalArts
#LiberalArts
یاد امتحان رانندگیم افتادم که افسره هفتهی اول ردم کرد (زدم آینه رو ترکوندم.) و هفتهی بعد بهم گفت استرس داری؟ گفتم نه! گفت چرا استرس داری! در حالی که تمام بدنم میلرزید، مخصوصا صدام، گفتم نه من اصلا استرس ندارم شما اشتباه میکنید!
میخواستم بگم “تجربهی کمتر دیدن”، الان میگم “تجربهی بیشتر شنیدن”. تجربهای که از اسنلن چارت اتاق عمل شروع شد که تا خط دوموشو تونستم ببینم و با ذوق گفتم؛ آقای دکتر ممنون. میبینم! و دکتر گفت؛ تار میشه ها! ولی دوباره خوب میشه. از اینم بهتر میبینی! و یاد حرف نیایش افتادم که گفت اولین باری که بدون عینک میبینی پر از لذته.
تجربهای بود که توش کلی کیف کردم و همه زیبایی بود؛ پادکست، کتاب صوتی، تقسیم شدن روز به زمانهای ریختن قطرهها ، دور بودن از آدمها و بسته بودن چشمام در هشتاد درصد موارد.
حالا برای چشمهام ارزش ببشتری قائلم و دلم نمیاد به هر چیزی نگاه کنم، از طرفی هم به هر چیزی نگاه میکنم سعی میکنم از دیدنش حداکثر لذتو ببرم، از دیدن بدون عینک.
هزار بار خوندیم که بینایی و شنوایی حواس ویژه اند، این چند روز واقعا لمس کردم این جمله رو.
خدایا مرسی.
تجربهای بود که توش کلی کیف کردم و همه زیبایی بود؛ پادکست، کتاب صوتی، تقسیم شدن روز به زمانهای ریختن قطرهها ، دور بودن از آدمها و بسته بودن چشمام در هشتاد درصد موارد.
حالا برای چشمهام ارزش ببشتری قائلم و دلم نمیاد به هر چیزی نگاه کنم، از طرفی هم به هر چیزی نگاه میکنم سعی میکنم از دیدنش حداکثر لذتو ببرم، از دیدن بدون عینک.
هزار بار خوندیم که بینایی و شنوایی حواس ویژه اند، این چند روز واقعا لمس کردم این جمله رو.
خدایا مرسی.