میگه تو انقدر مشکلات روحی و جنگهای درونی داری که جایی برای آدمای واقعی نمیمونه.
I mean, who doesn’t wanna hear such things?
I mean, who doesn’t wanna hear such things?
Stuff
۱۴ ماه طول کشید تا بره ته لیست، یه روزه دوباره اومد اول لیست. نمایشی از این حقیقت که بعضی تلاشهای ما به هیچ جای یونیورس نیست.
(اشاره به نوار people بالای تلگرامش): ببین چقدر اومدی بالا!
پ.ن: چهار سال پیش احتمالا هر دومون ۷۰۰درصد تلاش بیشتری برای بالا اومدن اون یکی میکردیم و ۹۰۰درصد کمتر موفق بودیم. Because timing’s a bitch
پ.ن: چهار سال پیش احتمالا هر دومون ۷۰۰درصد تلاش بیشتری برای بالا اومدن اون یکی میکردیم و ۹۰۰درصد کمتر موفق بودیم. Because timing’s a bitch
وقتی گیر میکنم، نمیتونم پردازش کنم، نمیتونم حل کنم مشکلو، جوابی برای داد و بیدادهای توی مغزم ندارم، رها میکنم. میرم. دور میشم. به خودم حق تنفس میدم. میرم بیرون، بیرونِ دور! بیرونِ “آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.”-طور. چقدر طول میکشه؟ یه بار هشت ماه طول کشید، یه بار ۱۵ ماه، یه بار یک سال، یه بارشم هست که بعد از سه سال هنوز حل نشدم. لذا نمیدونم! فقط میدونم که دلم میخواد نباشم. دلم میخواد دور باشم. پس میرم. فکر میکنم، فراموش میکنم، برمیگردم، عکسها رو پاک میکنم، از روی دیوار میکنم، یادگاریها رو میندازم دور و مامان نجاتشون میده، میرم، میام، میجنگم با خاطرات، خسته میشم، سعی میکنم غرق شم که یادم بره، و برمیگردم. حداقل تو سه مورد که برگشتم. نزدیک شدم، این بار با فاصلهی درست، با کلمات بهتر، با عقل بیشتر.
Forwarded from . آن دیگری .
- میدونی ترسم از چیه؟
+ ...
- اینکه بالاخره به خودت میای.
به خودت میای و میفهمی اونی که جاش کنار تو خالیه خودتی.
+ ...
- اینکه بالاخره به خودت میای.
به خودت میای و میفهمی اونی که جاش کنار تو خالیه خودتی.
Stuff
#LiberalArts
Nobody feels like an adult. It’s the world’s dirty secret.
#LiberalArts
#LiberalArts
یاد امتحان رانندگیم افتادم که افسره هفتهی اول ردم کرد (زدم آینه رو ترکوندم.) و هفتهی بعد بهم گفت استرس داری؟ گفتم نه! گفت چرا استرس داری! در حالی که تمام بدنم میلرزید، مخصوصا صدام، گفتم نه من اصلا استرس ندارم شما اشتباه میکنید!
میخواستم بگم “تجربهی کمتر دیدن”، الان میگم “تجربهی بیشتر شنیدن”. تجربهای که از اسنلن چارت اتاق عمل شروع شد که تا خط دوموشو تونستم ببینم و با ذوق گفتم؛ آقای دکتر ممنون. میبینم! و دکتر گفت؛ تار میشه ها! ولی دوباره خوب میشه. از اینم بهتر میبینی! و یاد حرف نیایش افتادم که گفت اولین باری که بدون عینک میبینی پر از لذته.
تجربهای بود که توش کلی کیف کردم و همه زیبایی بود؛ پادکست، کتاب صوتی، تقسیم شدن روز به زمانهای ریختن قطرهها ، دور بودن از آدمها و بسته بودن چشمام در هشتاد درصد موارد.
حالا برای چشمهام ارزش ببشتری قائلم و دلم نمیاد به هر چیزی نگاه کنم، از طرفی هم به هر چیزی نگاه میکنم سعی میکنم از دیدنش حداکثر لذتو ببرم، از دیدن بدون عینک.
هزار بار خوندیم که بینایی و شنوایی حواس ویژه اند، این چند روز واقعا لمس کردم این جمله رو.
خدایا مرسی.
تجربهای بود که توش کلی کیف کردم و همه زیبایی بود؛ پادکست، کتاب صوتی، تقسیم شدن روز به زمانهای ریختن قطرهها ، دور بودن از آدمها و بسته بودن چشمام در هشتاد درصد موارد.
حالا برای چشمهام ارزش ببشتری قائلم و دلم نمیاد به هر چیزی نگاه کنم، از طرفی هم به هر چیزی نگاه میکنم سعی میکنم از دیدنش حداکثر لذتو ببرم، از دیدن بدون عینک.
هزار بار خوندیم که بینایی و شنوایی حواس ویژه اند، این چند روز واقعا لمس کردم این جمله رو.
خدایا مرسی.
در یک بازهی زمانی، یک بازهی خیلی کوتاه، دوستی داشتم که فقط از طریق ایمیل با هم در ارتباط بودیم. غریبه بودیم و اینطوری دوستیمون شکل گرفت. وقتی مکالماتمونو انتقال دادیم به تلگرام دوستیمون خراب شد. دیگه حرفی با هم نداشتیم و ارتباطمون قطع شد. دیگه هم به هم ایمیل نزدیم.
الان دوباره دارم یه ایمیل اونطوری مینویسم و دلم رفت برای اون دوران. دلم خواست. خیلی.
به یابنده یک عدد جوراب مژدگانی تقدیم خواهد شد.
الان دوباره دارم یه ایمیل اونطوری مینویسم و دلم رفت برای اون دوران. دلم خواست. خیلی.
به یابنده یک عدد جوراب مژدگانی تقدیم خواهد شد.
فاطمه پیام داده برای کلاسی که تواناییای رو که چند وقت پیش یکی بهم گفت توش افتضاحم تقویت میکنه. تواناییای که فکر میکردم خیلی خوبم توش و وقتی اون آدم نظر واقعیشو گفت حقیقتا کمی شکستم؛ درستترش، حباب توهماتم ترکید. یک سال بعد دوباره اون کارو امتحان کردم و باز یکی دیگه بهم گفت که گند زدم! دو بار ولی برای من کافی نیست! پس سهباره امتحان کردم و این بار آدمی که واقعا قبولش داشتم آب پاکیو زد تو صورتم. حالا فاطمه اومده یه راه درست، منطقی و جواب بده گذاشته جلوم. راهی که لیدرلی ده دقیقه فاصله داره تا خونهمون و تنها کاری که باید بکنم که اینه که شلوار پام کنم برم پایین. و من دارم به این فکر میکنم که من که بلدم این چیزا رو، چرا باید کلاسشو برم؟
چرا مغزم نمیدونه؟ چرا نمیترکه این حباب؟ چرا بهجای این حبابْ دائم اعتماد به نفسم باید ترک بخوره؟
پ.ن: از این داستانِ یک ساله نتیجه میگیریم که قبل از کار نیکو کردن از پر کردن، باید چگونگیشو بلد بود. به عبارت دیگه ( :)))) ) روش دیمی جلو رفتن هیجوقت جواب نمیده.
چرا مغزم نمیدونه؟ چرا نمیترکه این حباب؟ چرا بهجای این حبابْ دائم اعتماد به نفسم باید ترک بخوره؟
پ.ن: از این داستانِ یک ساله نتیجه میگیریم که قبل از کار نیکو کردن از پر کردن، باید چگونگیشو بلد بود. به عبارت دیگه ( :)))) ) روش دیمی جلو رفتن هیجوقت جواب نمیده.