Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
نمیدونم اسمش رو بذارم خدا؟ کائنات؟ اصلا هیچی و هیچکی؟
ولی هر چی هست، واقعا موندم چجور بعضی وقت ها یه چیز هایی سر راهتون میاد که تو تاریک ترین زمان های زندگی یهو یه نور چشمک زن ته دلتون رو روشن میکنه.
ولی هر چی هست، واقعا موندم چجور بعضی وقت ها یه چیز هایی سر راهتون میاد که تو تاریک ترین زمان های زندگی یهو یه نور چشمک زن ته دلتون رو روشن میکنه.
Forwarded from Shower Thoughts 🚿
People are so amazed by the fact that every snowflake is different, but nobody cares that every potato is unique
Forwarded from فاوانیا
«...و بهاحترام تمام نیمهشبهایی که به سقف خیره میشدیم و به این فکر میکردیم که نکند روزی بیاید که دیگر دلمان از نور دیدار، روشن نشود.»
-یه چیزی تعریف کن.
-چند روزه جایی نرفتم، کاری نکردم که تعریف کنم.
-پس از اتفاقایی که توی ذهنت افتاده تعریف کن.
#conversations
-چند روزه جایی نرفتم، کاری نکردم که تعریف کنم.
-پس از اتفاقایی که توی ذهنت افتاده تعریف کن.
#conversations
Stuff
بمونه اینجا به یادگار، برای یادآوری اتفاقای خوبش. برای فراموش کردن اتفاقای بدش. و برای یادآوری این نکته که همیشه همه چیز اونطور که فکر میکنی پیش نمیره، اما به هر حال انجام میشه. این تازه اول قصه ست! #IRAP
این روزها خیلی به مینا غر میزنم. چرا به مینا؟ چون مینا میفهمه! چون اون تنها کسیه که مثل بقیهی اعضای گروه دقیقه نودی نیست؛ تنها کسیه که میفهمه وقتی قراره یه کاری ساعت ۹ تحویل داده بشه، نباید ساعت ۸ شروعش کرد؛ تنها کسیه که به ددلاینها احترام میذاره و واقعا قبل از تموم شدنشون کارشو انجام میده. مینا نمونهی پرفکت آدمیه که میدونه چی میخواد و میدونه چطوری بهش برسه، تنها مانعش هم انسانهایی هستن که قول میدن یک کاری اولویت پنجمشون باشه، اما اولویت بیست و پنجم قرارش میدن. این روزها خیلی از مینا یاد گرفتم. از صبرش، از روحیهی کار گروهیش، یاد گرفتم وقتی کسی وظیفهشو انجام نمیده من نباید براش انجام بدم، و یاد گرفتم که توی هر گروهی، حتا اگر داوطلبانه عضوش بشم، وظایفی دارم که انجام دادنشون لطف نیست، دقیقا وظیفه ست!
امیدوارم از استرس انجام شدن کارها با دو ساعت تاخیر سکته نکنم، امیدوارم از این قصهها یه اتفاق خوب بیفته، امیدوارم این حرصهایی که میخوریم فایده داشته باشه.
#IRAP
امیدوارم از استرس انجام شدن کارها با دو ساعت تاخیر سکته نکنم، امیدوارم از این قصهها یه اتفاق خوب بیفته، امیدوارم این حرصهایی که میخوریم فایده داشته باشه.
#IRAP
Forwarded from Stuff
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Just keep swimming, just keep swimming, just keep swimming swimming swiming.
نشسته بودیم کتاب میخوندیم، گفتم: ببین من باید از این لحظه قدردانی کنم، میدونی چند وقت بود از این کارا نکرده بودیم؟ گفت: نمیخوام برم خونه، بیا تا آخر جهان همین جا بمونیم.
ته همهی غرغرام یادم میره بگم که دارم لذت میبرم از این که دارم کاری میکنم که actually matters.
خدایا مرسی
(Doesn’t matter to me, but matters to somebody.)
خدایا مرسی
(Doesn’t matter to me, but matters to somebody.)
هر وقت حس میکنم ممکنه دلم برای اینجا تنگ بشه میرم کامنتهای یکی از پستهای اینستا که راجعبه کادر پزشکیه رو میخونم و مطمئنتر میشم که مهم نیست اگه بهترین نباشم، در هر صورت این جا برای موندن نیست.
[گذشتن و رفتن پیوسته]
[گذشتن و رفتن پیوسته]
کمکم به هوای شرجی اکتبر، بوهای تند و زیادی، قضاوت شتابزده دوستانش، به این که فردا میبینم، دکتر جان، نگران نباشید، عادت کرد؛ تا جایی که بالاخره از مقاومت در برابر افسون عادت دست کشید. خیلی طول نداد تا توجیهی آسان برای تسلیمش پیدا کند. به خود گفت آنجا دنیایش است، دنیایی اندوهبار و خفقانآور که پروردگار نصیبش کرده و باید راضی باشد به رضایتش.
[عشق سالهای وبا]
[عشق سالهای وبا]
دیروز یادم رفت بگم که بلاخره برای اولین بار روی صندلی ننوی مامان، در نور روز کتاب خوندم و لذت بردم.
(با تشدید روی نور روز)
(با تشدید روی نور روز)
-گوشیم داره خاموش میشه.
-من شارژر دارم.
-نمیخواد، بذار خاموش بشه، خسته شدم، بذار یه ذره خاموش باشم.
#conversations
-من شارژر دارم.
-نمیخواد، بذار خاموش بشه، خسته شدم، بذار یه ذره خاموش باشم.
#conversations
امروز وسط دویدنها و استرسها و کارها را با ترس از بیدقتی انجام دادن، یکهو یاد یکی از بدترین اتفاقات این زندگیم افتادم. داشتم میدویدم، یکهو ایستادم. دلم میخواست بنشینم زیر آفتاب و تبخیر شوم، آنستلی اگر یک ساعت و نیم از برنامه عقب نبودم همین کار را هم میکردم، اما وقت نبود! خلاصه که اشکم را قورت دادم و دویدم، این بار با چشمهایی که هی پر میشدند. عصر هنوز بغضی بودم، با یک سلام، چطوری؟! تازه شدم. دویدم! بدون اشک و خستگی و غصه.
(فقط یک سلام! خودم هم باور نمیشود!!)
(فقط یک سلام! خودم هم باور نمیشود!!)
Forwarded from متَّکی به خود
آدمی که کسیو نداره تا از روز و حالش براش بگه کمکم از بین میره!
در حالی که جمعه ست و نتونستم حتا یک وعدهی غذایی مطابق میلم بخورم، دارم انواع سقط رو میخونم و جملهی “پریا نخوندههاشو بخونه، مهشاد که خونده درسنامه بنویسه”ی سرگروه توی مغزم تکرار میشه و آرزو میکنم که ای کاش مثل مهشاد بلد بودم کردههامو بزرگ جلوه بدم و نکردههامو بیاهمیت، استوری پیانو زدن مریمو نگاه میکنم و از زنده بودنم راضی نیستم.
یونیورس عزیز! در حال حاضر ازت متنفرم.
یونیورس عزیز! در حال حاضر ازت متنفرم.