Stuff
شبهای روشن ناامیدم کرد از ادبیات کلاسیک.
حالا یکی میاد میگه شما داستایوفسکی هم باشید یکی میگه اثرتون خوب نیست پس کاری به حرف مردم نداشته باشید.
ولی نه نمیگم خوب نبود، فقط میگم uneventful بود. یعنی نمیدونم شاید هم من کلاسیکها رو بد انتخاب میکنم ولی انگار خیلی خلوته و نه خلوت خوب، خلوت آکوارد که استرس بگیری.
تقصیر فیدیبو هم شد، خلاصهش رو یه جوری بیان کرده بود که کلا فکر میکردم داستان چیز دیگهایه و هی منتظر بودم اون شروع بشه ولی یهو دیدم عه کتاب تموم شد و اون داستانه اتفاق نیفتاد.
یکی از فاکتورهای انتخاب کتابم اینه که توی طاقچه بینهایت/فیدیبو پلاس باشه که نخوام خودشو دستم بگیرم.
جواب سوال بعدیای که کسی نپرسید:
یکی دیگه از فاکتورهام هم میزان رضایتم از کتاب قبلیه.
یکی دیگه از فاکتورهام هم میزان رضایتم از کتاب قبلیه.
یه لحظه فهمیدم که اینجا رو دارم و میتونم هرچقدر بخوام توش حرف بزنم و خیلی خوشحال شدم.
مثل اونجای Liberal Arts که جسی وسط چهارراه فهمید دست داره و تعجب کرده بود و غرق لذت شده بود.
اونجای هایمیم که لیلی به تد میگه معماری هیچ کاری برات نکرده جز این که بهت درد و رنج بده، چرا ولش نمیکنی؟