پریا خانوم آیا مجبوری اینقدر وحشیانه برنامه بریزی که نتونی انجامش بدی و اعصابتو خرد کنی؟ آیا دیروز تا حالا معجزهای در تو رخ داده که وقتی دیروز نتونستی انجامش بدی دوباره امروز همون برنامه رو میریزی؟
میخوام از این تریبون (تا وصله) استفاده کنم و پوزخندی بزنم به اونایی که از آبان و پاییز و متعلقاتش دفاع میکردن. خوشحالین الان؟ دیدید داشتید از چی دفاع میکردید؟
Forwarded from My Safe Place
ولی عزیزم من دیگه واقعاً از اینجا زندگی کردن خستهم. از نگرانِ تکتک جزئیات زندگیم بودن خستهم. کلی نوشتم و همشو پاک کردم، تهش امّا اینکه ایرانی بودن بزرگترین و سختترین کاریه که هرروز باید انجام بدم.
میلی در من به وجود آمده که دلم نمیخواد مکالماتم رو تموم کنم؛ اینطوریه که تماسهام پر از سکوت میشه ولی قطع نمیکنیم، پیامهام به ایموجی و گیف میرسه و ادامه میدم، به سکوت و مکث راضیم تا فعلا و خداحافظ!
امروز که یهو همه زدن زیر خنده و لبخند لرزان زدیم، فکر کردم که نکنه دیگه نتونیم از ته دل بخندیم؟ نکنه قهقهه زدن انقدر یادمون بره که عضلات قهقههمون دچار آتروفی بشن و اعصابش قهر کنن؟
امروز با حالت بدی (۳ ساعت دیرتر از اون موقع که باید) از خواب بیدار شدم و از چهار تا دست و پا، فقط درد اون پایی که موقع راه رفتن پیچ خورد رو حس میکردم و یک ساعت اول بیداریم فضاهای سیاه با نماهایی از در و دیوار خونه دیدم و پاهامو به دیوار زدم بلکه کمی خون به مغزم برسه. حالا موندم توی دو راهی که نفرین عقب موندن از امتحانی که یک ماهه دارم براش استرس میکشم برسه به رانندهی اسنپی که انقدر سیگار کشیده بود که مجبور شدم تمام مسیر شیشه رو توی این آلودگی بکشم پایین، یا اون کسایی که توی هوا گرد مرگ پاشیدن و ما هوا نداریم نفس بکشیم؟
نکتهٔ اخلاقی این برنامه: عزیزانم، شیر بخورید، مایعات بخورید، چیزهای خوب بخورید که چیزهای بد جا برای موندن در بدنتون پیدا نکنن!
نکتهٔ اخلاقی این برنامه: عزیزانم، شیر بخورید، مایعات بخورید، چیزهای خوب بخورید که چیزهای بد جا برای موندن در بدنتون پیدا نکنن!
ساینا میگه: ناراحت نباش، هنوز امیدهایی برای زنده موندن هست؛ همین که توی راهی هستی که بتونی جون آدما رو نجات بدی، همین که یه مطلبو برای یکی توضیح میدی، همین که صبحها میای با خنده سلام میکنی و آدما اخمشون پاک میشه، اینا همهشون “روزنههای امید”ن. به مردن فکر نکن، فکر کردن به مردن از خود مردن کشندهتره! به این فکر کن که تا میتونی زندگی ببخشی! لبخند بزن جوجه! فعلا زوده واسه مردن.
(ساینا به همهمون میگه جوجه)
و من به این فکر میکنم که اینها کافی نیستند، هیچ کدومشون کافی نیستند، ولی نامجو میگه: “و نور نیز لازم.”
و نور نیز لازم!
(ساینا به همهمون میگه جوجه)
و من به این فکر میکنم که اینها کافی نیستند، هیچ کدومشون کافی نیستند، ولی نامجو میگه: “و نور نیز لازم.”
و نور نیز لازم!
دیروز مینا نشست کنارم، لپتاپش دستش بود، گرفتمش ازش، بغلش کردم، گفتم: دلم برای لپتاپت تنگ شده بود! مینا فهمید که لپتاپش یعنی شهریور، یعنی مهر، یعنی هر شب صحبت کردن و بحث کردنهامون، یعنی هر صبح هم رو دیدنهامون، یعنی بزرگ شدنهامون. مینا فهمید! واسه همینم وقتی بهش گفتم بذار من جزوهتو ادیت کنم، مقاومت نکرد.
هوای امروز؟ آلوده، به همراه بغض و خستگی و دلشکستگی از لیدرلی تمام کسانی که دستشون به دل آدم میرسید!
دنیا از ما بدش میاد، وگرنه چه دلیلی وجود داره که وسط جنین خوندن، وقتی سی تا پیام داری که فلان کارو بکن و فلان کارو درست کن، وقتی سه تا ماگ قهوه خوردی و قلبت با خودش مسابقه گذاشته، یهو یه اکانت آشنای سمّی ظاهر بشه و حالتو بد کنه؟ دنیا از ما خیلی بدش میاد!
منم از جنین بدم میاد، از توراکس بدم، و از ریه، قلب و تمام چیزهایی که نفس آدمو بند میارن.
منم از جنین بدم میاد، از توراکس بدم، و از ریه، قلب و تمام چیزهایی که نفس آدمو بند میارن.
یادم رفت بگم که با هر “جانم” ـِ آدما یه روزنه نور تو دلم باز میشه؛ تو اون دلیم که پر از سیاهچالههای در هم رفته ست!
وقتی یه کاری تموم میشه، وقتی اون تیکه از قلبم دیگه نمیتپه، جای خالیشو یه غم پر میکنه.
و همهٔ راهها به این ختم میشه که اینجا فقط میشه مُرد.
و همهٔ راهها به این ختم میشه که اینجا فقط میشه مُرد.