امروز که یهو همه زدن زیر خنده و لبخند لرزان زدیم، فکر کردم که نکنه دیگه نتونیم از ته دل بخندیم؟ نکنه قهقهه زدن انقدر یادمون بره که عضلات قهقههمون دچار آتروفی بشن و اعصابش قهر کنن؟
امروز با حالت بدی (۳ ساعت دیرتر از اون موقع که باید) از خواب بیدار شدم و از چهار تا دست و پا، فقط درد اون پایی که موقع راه رفتن پیچ خورد رو حس میکردم و یک ساعت اول بیداریم فضاهای سیاه با نماهایی از در و دیوار خونه دیدم و پاهامو به دیوار زدم بلکه کمی خون به مغزم برسه. حالا موندم توی دو راهی که نفرین عقب موندن از امتحانی که یک ماهه دارم براش استرس میکشم برسه به رانندهی اسنپی که انقدر سیگار کشیده بود که مجبور شدم تمام مسیر شیشه رو توی این آلودگی بکشم پایین، یا اون کسایی که توی هوا گرد مرگ پاشیدن و ما هوا نداریم نفس بکشیم؟
نکتهٔ اخلاقی این برنامه: عزیزانم، شیر بخورید، مایعات بخورید، چیزهای خوب بخورید که چیزهای بد جا برای موندن در بدنتون پیدا نکنن!
نکتهٔ اخلاقی این برنامه: عزیزانم، شیر بخورید، مایعات بخورید، چیزهای خوب بخورید که چیزهای بد جا برای موندن در بدنتون پیدا نکنن!
ساینا میگه: ناراحت نباش، هنوز امیدهایی برای زنده موندن هست؛ همین که توی راهی هستی که بتونی جون آدما رو نجات بدی، همین که یه مطلبو برای یکی توضیح میدی، همین که صبحها میای با خنده سلام میکنی و آدما اخمشون پاک میشه، اینا همهشون “روزنههای امید”ن. به مردن فکر نکن، فکر کردن به مردن از خود مردن کشندهتره! به این فکر کن که تا میتونی زندگی ببخشی! لبخند بزن جوجه! فعلا زوده واسه مردن.
(ساینا به همهمون میگه جوجه)
و من به این فکر میکنم که اینها کافی نیستند، هیچ کدومشون کافی نیستند، ولی نامجو میگه: “و نور نیز لازم.”
و نور نیز لازم!
(ساینا به همهمون میگه جوجه)
و من به این فکر میکنم که اینها کافی نیستند، هیچ کدومشون کافی نیستند، ولی نامجو میگه: “و نور نیز لازم.”
و نور نیز لازم!
دیروز مینا نشست کنارم، لپتاپش دستش بود، گرفتمش ازش، بغلش کردم، گفتم: دلم برای لپتاپت تنگ شده بود! مینا فهمید که لپتاپش یعنی شهریور، یعنی مهر، یعنی هر شب صحبت کردن و بحث کردنهامون، یعنی هر صبح هم رو دیدنهامون، یعنی بزرگ شدنهامون. مینا فهمید! واسه همینم وقتی بهش گفتم بذار من جزوهتو ادیت کنم، مقاومت نکرد.
هوای امروز؟ آلوده، به همراه بغض و خستگی و دلشکستگی از لیدرلی تمام کسانی که دستشون به دل آدم میرسید!
دنیا از ما بدش میاد، وگرنه چه دلیلی وجود داره که وسط جنین خوندن، وقتی سی تا پیام داری که فلان کارو بکن و فلان کارو درست کن، وقتی سه تا ماگ قهوه خوردی و قلبت با خودش مسابقه گذاشته، یهو یه اکانت آشنای سمّی ظاهر بشه و حالتو بد کنه؟ دنیا از ما خیلی بدش میاد!
منم از جنین بدم میاد، از توراکس بدم، و از ریه، قلب و تمام چیزهایی که نفس آدمو بند میارن.
منم از جنین بدم میاد، از توراکس بدم، و از ریه، قلب و تمام چیزهایی که نفس آدمو بند میارن.
یادم رفت بگم که با هر “جانم” ـِ آدما یه روزنه نور تو دلم باز میشه؛ تو اون دلیم که پر از سیاهچالههای در هم رفته ست!
وقتی یه کاری تموم میشه، وقتی اون تیکه از قلبم دیگه نمیتپه، جای خالیشو یه غم پر میکنه.
و همهٔ راهها به این ختم میشه که اینجا فقط میشه مُرد.
و همهٔ راهها به این ختم میشه که اینجا فقط میشه مُرد.
Forwarded from کلمهبازی (Maryam)
انگلیسیا به ترک کردن جمع بدون خداحافظی میگند «خداحافظی ایرلندی»/ Irish goodbye. همون جیم شدن خودمون.
دلیلش میتونه این باشه که طرف اون جمع رو دوست نداره یا زیادی مسته یا اینکه حوصلهی یه ساعت یه لنگهپا ایستادن و خداحافظی کردن رو نداره.
یکی از قصههای پشت این اصطلاح اینه که اواسط قرن نوزدهم تعداد زیادی ایرلندی به خاطر قحطی، بدون اینکه نگاهی به پشت سرشون بندازند، بریتانیای کبیر رو به قصد آمریکا ترک کردند. یه روایت میگه ایرلندیها برای اینکه گرفتار خداحافظیای پر سوز و گداز و اشک و گریه نشند، صبح از خواب پا میشدند و بدون اینکه به کسی بگند، میرفتند که برای همیشه برند.
#انگلیسی
@kalamebazi
دلیلش میتونه این باشه که طرف اون جمع رو دوست نداره یا زیادی مسته یا اینکه حوصلهی یه ساعت یه لنگهپا ایستادن و خداحافظی کردن رو نداره.
یکی از قصههای پشت این اصطلاح اینه که اواسط قرن نوزدهم تعداد زیادی ایرلندی به خاطر قحطی، بدون اینکه نگاهی به پشت سرشون بندازند، بریتانیای کبیر رو به قصد آمریکا ترک کردند. یه روایت میگه ایرلندیها برای اینکه گرفتار خداحافظیای پر سوز و گداز و اشک و گریه نشند، صبح از خواب پا میشدند و بدون اینکه به کسی بگند، میرفتند که برای همیشه برند.
#انگلیسی
@kalamebazi
شرایطی پیش اومده که برای تصمیمگیری درموردش، نیاز به مشورت دارم، اما نمیتونم برای افرادی که میتونن بهم مشورت بدن توضیحش بدم؛ افرادی هم که در جریانشن یا نمیتونن بهم مشورت بدن یا مشورتشون به دردم نمیخوره. الان بیشتر از همیشه تنهام و راستش این اواخر انقدر زمین خوردم که میترسم یه قدم دیگه جلو برم و بیفتم توی دره. شما که غریبه نیستید، ۳۲ ساعته خشکم زده و فقط میتونم زل بزنم به دور. اگر تونستید دعا کنید برام. اگر هم منو میشناسید لطفا چیزی نپرسید.
امروز بعد از امتحان نمیتوانستم در جمع نبودن را تاب بیاورم. رفتم سر کاری که یک ماه پیش با علاقه شروعش کرده بودم و فقط میخواستم تمام شود. بعد به هاشمی زنگ زدم و گفت ده دقیقهی دیگر، یا بیشتر، میرسد و کار دارد و بعدش میتوانتیم برویم. در آن “ده دقیقه یا بیشتر”، به چهار نفر زنگ زدم که تنهایی و فکرهای مزخرف سراغم نیاید، که در آن ساعت، در دسترس نبودنشان طبیعی بود. چیت چتم با پریناز را کش دادم، روی برگها خش خش راه رفتم و نامجو در گوشم ناله کرد!
حالا یک ساعت است بیدار شده ام، چشمهایم، چشمهای عزیزم، از بغضی که پشتشان است درد میکنند، سرم غصهدار و دردناک است و دارم به این فکر میکنم که وقتی تمام تیم مشورتی آدم فردا امتحان داشته باشند آدم این شکلی میشود!
حالا یک ساعت است بیدار شده ام، چشمهایم، چشمهای عزیزم، از بغضی که پشتشان است درد میکنند، سرم غصهدار و دردناک است و دارم به این فکر میکنم که وقتی تمام تیم مشورتی آدم فردا امتحان داشته باشند آدم این شکلی میشود!