Stuff – Telegram
Stuff
1.25K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
دیروز مینا نشست کنارم، لپ‌تاپش دستش بود، گرفتمش ازش، بغلش کردم، گفتم: دلم برای لپ‌تاپت تنگ شده بود! مینا فهمید که لپ‌تاپش یعنی شهریور، یعنی مهر، یعنی هر شب صحبت کردن و بحث کردن‌هامون، یعنی هر صبح هم رو دیدن‌هامون، یعنی بزرگ شدن‌هامون. مینا فهمید! واسه همینم وقتی بهش گفتم بذار من جزوه‌تو ادیت کنم، مقاومت نکرد.
کاش یه پت داشتم و برای اون دلم می‌خواست زنده بمونم.
It’s not called a coping mechanism if you live it for two weeks!
هوای امروز؟ آلوده، به همراه بغض و خستگی و دل‌شکستگی از لیدرلی تمام کسانی که دستشون به دل آدم می‌رسید!
دنیا از ما بدش میاد، وگرنه چه دلیلی وجود داره که وسط جنین خوندن، وقتی سی تا پیام داری که فلان کارو بکن و فلان کارو درست کن، وقتی سه تا ماگ قهوه خوردی و قلبت با خودش مسابقه گذاشته، یهو یه اکانت آشنای سمّی ظاهر بشه و حالتو بد کنه؟ دنیا از ما خیلی بدش میاد!
منم از جنین بدم میاد، از توراکس بدم، و از ریه، قلب و تمام چیزهایی که نفس آدمو بند میارن.
یادم رفت بگم که با هر “جانم” ـِ آدما یه روزنه نور تو دلم باز میشه؛ تو اون دلی‌م که پر از سیاهچاله‌های در هم رفته ست!
وقتی یه کاری تموم میشه، وقتی اون تیکه از قلبم دیگه نمی‌تپه، جای خالیشو یه غم پر می‌کنه.
و همهٔ راه‌ها به این ختم میشه که اینجا فقط میشه مُرد.
[صدای خرده شیشه در قلب، رگ‌ها، مغز و تمام متعلقاتش.]
این دیگه آخرشه!
Forwarded from کلمه‌بازی (Maryam)
انگلیسیا به ترک کردن جمع بدون خداحافظی می‌گند «خداحافظی ایرلندی»/ Irish goodbye. همون جیم شدن خودمون.

دلیلش می‌تونه این باشه که طرف اون جمع رو دوست نداره یا زیادی مسته یا اینکه حوصله‌ی یه ساعت یه لنگه‌پا ایستادن و خداحافظی کردن رو نداره.

یکی از قصه‌های پشت این اصطلاح اینه که اواسط قرن نوزدهم تعداد زیادی ایرلندی به خاطر قحطی، بدون اینکه نگاهی به پشت سرشون بندازند، بریتانیای کبیر رو به قصد آمریکا ترک کردند. یه روایت می‌گه ایرلندی‌ها برای اینکه گرفتار خداحافظیای پر سوز و گداز و اشک و گریه نشند، صبح از خواب پا می‌شدند و بدون اینکه به کسی بگند، می‌رفتند که برای همیشه برند.

#انگلیسی
@kalamebazi
شرایطی پیش اومده که برای تصمیم‌گیری درموردش، نیاز به مشورت دارم، اما نمی‌تونم برای افرادی که می‌تونن بهم مشورت بدن توضیحش بدم؛ افرادی هم که در جریانشن یا نمی‌تونن بهم مشورت بدن یا مشورتشون به دردم نمی‌خوره. الان بیشتر از همیشه تنهام و راستش این اواخر انقدر زمین خوردم که می‌ترسم یه قدم دیگه جلو برم و بیفتم توی دره. شما که غریبه نیستید، ۳۲ ساعته خشکم زده و فقط می‌تونم زل بزنم به دور. اگر تونستید دعا کنید برام. اگر هم منو می‌شناسید لطفا چیزی نپرسید.
کاش تموم میشد، یا حداقل من رو زودتر تموم می‌کرد. خسته شدم.
امروز بعد از امتحان نمی‌توانستم در جمع نبودن را تاب بیاورم. رفتم سر کاری که یک ماه پیش با علاقه شروعش کرده بودم و فقط می‌خواستم تمام شود. بعد به هاشمی زنگ زدم و گفت ده دقیقه‌ی دیگر، یا بیشتر، می‌رسد و کار دارد و بعدش می‌توانتیم برویم. در آن “ده دقیقه یا بیشتر”، به چهار نفر زنگ زدم که تنهایی و فکرهای مزخرف سراغم نیاید، که در آن ساعت، در دسترس نبودنشان طبیعی بود. چیت چتم با پریناز را کش دادم، روی برگ‌ها خش خش راه رفتم و نامجو در گوشم ناله کرد!
حالا یک ساعت است بیدار شده ام، چشم‌هایم، چشم‌های عزیزم، از بغضی که پشتشان است درد می‌کنند، سرم غصه‌دار و دردناک است و دارم به این فکر می‌کنم که وقتی تمام تیم مشورتی آدم فردا امتحان داشته باشند آدم این شکلی می‌شود!
نفس‌های عمیق. عمیقِ عمیق!
#conversations
کاش آدم باشم و این حجمِ خالی بودن، خلاءی که ایجاد شد توی زندگیم رو با گریه و جنگ‌های داخلی پر نخوام بکنم.
همیشه روزهای دوم سخت‌ترند و من از فردا می‌ترسم.
گفت: من اگه جای تو بودم داد می‌زدم، فحش می‌دادم، عصبانی می‌شدم!
گفتم: منم اولش دلم می‌خواست این کارها رو بکنم، ولی آخه سر کی داد می‌زدم؟
گفت: سر من!
اجازه بدید کمی چس‌ناله بکنم:
دیشب هم‌زمان که داشتم بهشون می‌گفتم که دیگه نیستم، نامجو داشت توی گوشم اون جای کیمیاگرو می‌خوند که می‌گفت: وقتی یک چیزی یک بار اتفاق بیفته، یک اتفاقه و ممکنه دیگه هیچ وقت رخ نده، اما وقتی دو بار پیش بیاد، دیگه اتفاق نیست...
[روزی سه بار با خودت تکرار کن: دیگه اتفاق نیست!]