Stuff
Ali Bandari – ChannelB podcast Episode 35
چون این روزها دائم به سپتیسمی برمیخورم و یاد این اپیزود چنل بی میفتم.
Stuff
این روزها دائم از خودم میپرسم: من چه جایگاهی در زندگیِ آدمهای اصلی زندگیم دارم؟ And I’m afraid of the answer!
نزدیک شدن به جواب این سوال، میتونه ترسناک یا شیرین باشه
So far, it’s been a loooong Halloween!
So far, it’s been a loooong Halloween!
دلم میخواد برای یک روز برم توی اون اپیزود HIMYM زندگی کنم که میخواستن سوپربال ببینن.
به قول زهرا: الان فقط حسرت کارهایی که نکردیم، جاهایی که نرفتیم، آدمهایی که بغل نکردیم مونده برامون.
امروز ۷۰٪ راه رو پیاده اومدم، دو تا پادکست گوش دادم، یک فصل کتاب محبوبم رو خوندم، غذای محبوبم رو خوردم و برنامهٔ مناسبی داشتم، اما هیچ کدومشون حالم رو خوب نکرد.
فکر نکنم حالا حالاها حالمون از این روزها خوب بشه.
فکر نکنم حالا حالاها حالمون از این روزها خوب بشه.
Forwarded from متَّکی به خود
به انتخابها احترام میذارم و تلاش میکنم در راستای پذیرفتن و کنار اومدن و راه خودمو رفتن، فقط سوالِ "چرا من هیچوقت اولویت هیچکس نبودم؟" خیلی اذیتم میکنه!
برای فرار از فکر کردن، به کار پناه میبریم، به فکر کردن به کار، به کار کردن و فکر کردن، برای فکر نکردن...
یه تومور توی مغزم درست شد، به اسم ۲۱ دی ۹۸. یه تومور با غدد اشکی فراوان، به همراه بغض و نفرین و به قول نیایش بیپناهی.
عصر زنگ زدم به نیایش، یک دقیقه حرف زدیم، گفت: خودمون باید مراقب خودمون باشیم.
امروز ظهر اگر هاشمی، عصر و شب اگر زهرا و مریم دستمو نمیگرفتن احتمالا دق میکردم. دست همو بگیرین. تو این روزا دست همو بیشتر بگیرین!
امروز ظهر اگر هاشمی، عصر و شب اگر زهرا و مریم دستمو نمیگرفتن احتمالا دق میکردم. دست همو بگیرین. تو این روزا دست همو بیشتر بگیرین!