Stuff
شما رو نمیدونم، ما مثل زنجیره، یکی میاد از یکی میپرسه حالت چطوره و اون شروع میکنه به تایپ کردن، وویس گرفتن، اشک ریختن، گفتن! وقتی خالی شد، نوبت خودشه که بره از بعدی بپرسه. شما رو نمیدونم، ما حالمون خیلی بده، رفتیم دانشگاه، با اشک شمعا اشک ریختیم، با هم گریه…
که این جهان حتا ده دقیقه هم به ما زمان نمیده که غمگین نباشیم، سیاهپوش نباشیم، بغض نکنیم!
#conversations
#conversations
۹۰ درصد این روزها اینطوری میگذره که من میشینم پشت میز، گوشیو باز میکنم، یه چیزی میخونم یا گوش میدم و گریه میکنم، از درون یا بیرون.
دلم شکسته.
دلم شکسته.
-There’s always a reason not to be with you.
-How come?
-Because I’m always looking for them.
-How come?
-Because I’m always looking for them.
اگر دو هفته پیش که غمگین بودم، اون هودی سیاه فرندز رو خریده بودم، الان میپوشیدمش و مطمئنا کمتر گریه میکردم. آخه کی میتونه توی هودی فرندز گریهٔ طولانی بکنه؟
دلم میخواد به وحید آنلاین پیام بدم بگم یه روز منو ریموو کنه از کانالش، بعدش دوباره بذاره بیام. نیاز دارم به این که یه نیروی خارجی نذاره ویدیوها رو برای چهارصدمین بار ببینم.
یه کانال تک نفره دارم که توش قسمتهای مورد علاقهم از مکالماتم رو فورارد میکنم یا مینویسم، این چند روز از بس خوندمشون ترتیبشونم حفظ شدم، اما بهتر نشدم.
همه چیز سیاهه، سیاهی مطلق.
همه چیز سیاهه، سیاهی مطلق.
یک حالتی هست که آدم از استرس زیاد فلج میشود؛ در هفتهٔ اخیر چهار بار تجربهاش کرده ام، چیز خوبی نیست.
Forwarded from Vannie
دی عزیز،
تمام شدی. بالاخره.
تو آن دی تاریخ هستی، که تمام ناامیدیهای جهان را، همگی، با هم تجربه کردیم.
من هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.
زمستان سالی که بیست و هفت ساله شدم،
تو مرا ترسنادی که اگر جنگ شود؟
تو صد و هفتاد و شش نفر را بردی.
و غم این دی هرگز از وجودم نخواهد رفت.
تمام شدی. بالاخره.
تو آن دی تاریخ هستی، که تمام ناامیدیهای جهان را، همگی، با هم تجربه کردیم.
من هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.
زمستان سالی که بیست و هفت ساله شدم،
تو مرا ترسنادی که اگر جنگ شود؟
تو صد و هفتاد و شش نفر را بردی.
و غم این دی هرگز از وجودم نخواهد رفت.
Stuff
واسه این که بعد نزنی زیرش پریا خانوم! [baby steps] #conversations
امروز دو بار سر جلسه امتحان دیدمش، یه بار نگاهش نکردم، یه بار سلام و شاید شما نفهمید که وقتی میگویم سلامش کردم و دلم از نفرت و غم پر نشد یعنی چه!
Stuff
سجاد افشاریان|علیرضا قربانی – باهام حرف بزن| بیقرار
به مینا گفتم: پر از پارادوکسی برام، هم هر روز توی ذهنم دارم باهات دعوا میکنم، هم وقتی میبینمت دلم میخواد بغلت کنم. هم دلم رو شکوندی، هم دلم میخواد بشینم تکههای دل خودتو وصله کنم برات.
سجاد افشاریان داد زد: باهام حرف بزن!
سجاد افشاریان داد زد: باهام حرف بزن!