در تمام این چند ماه اخیر از خودم پرسیدم چی شد که اینطوری شد؟ جوابش جلوی چشمم بود، میتونستم ازش درس بگیرم و اون "چی شد"ها دوباره چی نشن؛ اما نگرفتم، باز هم همون چی ها رو انجام دادم و ذکر چی شد اینطوری شد گفتم و جلو رفتم، یا بهتر بگم، فروتر رفتم.
متاسفم که انقدر غر زدم.
الان آقای دوروف با خودش میگه که تو لیاقت استراحت نداری، همون حقته مثل اسب بدوی.
شاید.
شاید هم نه آقای دوروف
Only god can judge me
الان آقای دوروف با خودش میگه که تو لیاقت استراحت نداری، همون حقته مثل اسب بدوی.
شاید.
شاید هم نه آقای دوروف
Only god can judge me
دارم به این فکر میکنم که توی این تعطیلیها مشخص شد که چقدر از روابطم، رفاقتام، صرفا جبر جغرافیایی بودند؛ هم رو که نمیبینیم دیگه رفیق هم نیستیم؟ 🚶🏻♀️
مهشاد مهشاد مهشاد وای که چقدر تو بدی دختر.
پ.ن: مهشاد داریم اینجا؟ اگه داریم لفت بده.
این مهشاد اینقدر ما رو زخمی کرده که برای هفتاد نسلمون کافیه.
پ.ن: مهشاد داریم اینجا؟ اگه داریم لفت بده.
این مهشاد اینقدر ما رو زخمی کرده که برای هفتاد نسلمون کافیه.
توانایی بیرون کشیدن نکتهٔ غمگین از هر اتفاق و مورد، توانایی بیخودی ست، خیلی خیلی بیخود!
Forwarded from Wow . (Wow)
بنا که باشد بپردازم به عزیزترین چیزی که تاکنون از کسی به من رسیده است، باید بروم سراغ همین پذیرفته شدن.
پذیرفتهشدن بی قید و شرط، به تمامی و به کمال، نه فقط وقتی که سرحال و باهوش و زیبایم، که وقتی که ترسو شدهام، یا زیاده از حد زودرنجام، یا حتی احمق، یا خودخواه (یا هرچیز دیگری که خوی انسانی، همهمان را گاهی به سمتش میکشد).
پذیرفتهشدن مطلق، از فرق سر تا نوک پا، بدون اینکه از سلولی، از سر لطف یا اجبار، گذشته باشیم.
و پذیرفتهشدن بی چون و چرا، بیآنکه ضرورت تغییری حس شود، ولو به قدر شانه زدن به مویی که آشفتهست.
به گمانم زیباترین هدیهای که بتوانم به کسی بدهم هم همین است.
پذیرفتهشدن بی قید و شرط، به تمامی و به کمال، نه فقط وقتی که سرحال و باهوش و زیبایم، که وقتی که ترسو شدهام، یا زیاده از حد زودرنجام، یا حتی احمق، یا خودخواه (یا هرچیز دیگری که خوی انسانی، همهمان را گاهی به سمتش میکشد).
پذیرفتهشدن مطلق، از فرق سر تا نوک پا، بدون اینکه از سلولی، از سر لطف یا اجبار، گذشته باشیم.
و پذیرفتهشدن بی چون و چرا، بیآنکه ضرورت تغییری حس شود، ولو به قدر شانه زدن به مویی که آشفتهست.
به گمانم زیباترین هدیهای که بتوانم به کسی بدهم هم همین است.
Wow .
بنا که باشد بپردازم به عزیزترین چیزی که تاکنون از کسی به من رسیده است، باید بروم سراغ همین پذیرفته شدن. پذیرفتهشدن بی قید و شرط، به تمامی و به کمال، نه فقط وقتی که سرحال و باهوش و زیبایم، که وقتی که ترسو شدهام، یا زیاده از حد زودرنجام، یا حتی احمق، یا…
شما چند نفر از اینها دارید توی زندگیتون؟
•نوشتن اسمشون برام آرامش خاصی ایجاد کرد.
•نوشتن اسمشون برام آرامش خاصی ایجاد کرد.
روز هفتم قرنطینه: تا الان توی سبد خریدم استیکر دیوار اتاق نوجوان، رومیزی برای میزهای خونه، پردهٔ حمام برای دبیری مینا و دو جفت جوراب هست. سه تا موز و دو تا گوزن دارن توی مغزم تانگو میرقصند.
همهٔ نمراتمون نهایی شدن و غمگینم.
مهشاد، چقدر تو بدی دختر، یه تنه ۰/۳ از معدلم کاستی. چقدر بدی. چقدر بدی. چقدر بدی!
مهتاب، لعنت بهت با مشکلات روحی روانیت که ایمنیمو خراب کرد.
بله
همه مقصرند در این شکست؛ مخصوصا مهشاد و مهتاب لعنت الله.
غمگینم.
مهشاد، چقدر تو بدی دختر، یه تنه ۰/۳ از معدلم کاستی. چقدر بدی. چقدر بدی. چقدر بدی!
مهتاب، لعنت بهت با مشکلات روحی روانیت که ایمنیمو خراب کرد.
بله
همه مقصرند در این شکست؛ مخصوصا مهشاد و مهتاب لعنت الله.
غمگینم.
به تنها کسایی که تونستم از نزدیک عیدو تبریک بگم و براشون سال خوبی آرزو بکنم متصدیهای کتابخونه بودن. در جوابم گفتن: باشه! برو میخوایم تعطیل کنیم!