روز هفتم قرنطینه: تا الان توی سبد خریدم استیکر دیوار اتاق نوجوان، رومیزی برای میزهای خونه، پردهٔ حمام برای دبیری مینا و دو جفت جوراب هست. سه تا موز و دو تا گوزن دارن توی مغزم تانگو میرقصند.
همهٔ نمراتمون نهایی شدن و غمگینم.
مهشاد، چقدر تو بدی دختر، یه تنه ۰/۳ از معدلم کاستی. چقدر بدی. چقدر بدی. چقدر بدی!
مهتاب، لعنت بهت با مشکلات روحی روانیت که ایمنیمو خراب کرد.
بله
همه مقصرند در این شکست؛ مخصوصا مهشاد و مهتاب لعنت الله.
غمگینم.
مهشاد، چقدر تو بدی دختر، یه تنه ۰/۳ از معدلم کاستی. چقدر بدی. چقدر بدی. چقدر بدی!
مهتاب، لعنت بهت با مشکلات روحی روانیت که ایمنیمو خراب کرد.
بله
همه مقصرند در این شکست؛ مخصوصا مهشاد و مهتاب لعنت الله.
غمگینم.
به تنها کسایی که تونستم از نزدیک عیدو تبریک بگم و براشون سال خوبی آرزو بکنم متصدیهای کتابخونه بودن. در جوابم گفتن: باشه! برو میخوایم تعطیل کنیم!
Forwarded from Nefelibata 🍃🐳🦦
میدونین چی جالبه ؟
هیچی :( ب خدا هیچی دیگه جالب نیست:(
گرفتار شدیم ب خدا 😐
هیچی :( ب خدا هیچی دیگه جالب نیست:(
گرفتار شدیم ب خدا 😐
ما چهار نفر آدم توی این بیست و چند سال تا حالا این همه مدت طولانی مجبور نشده بودیم کنار هم زندگی کنیم و چقدر سخته. دیوارهای خونه هر روز تنگتر میشه و عشقامونو میندازیم توی دریا که خودمون جا بشیم.
Broken house? I don’t think so, it’s more like 3 selfish people and mom.
Broken house? I don’t think so, it’s more like 3 selfish people and mom.
یه وقتایی وقتی دلم میخواد با یکی حرف بزنم و حرف نمیزنیم، میام اینجا حرف میزنم باهاش.