اما مشکلی که هست اینه که دفعههای پیش هم تقریبا مطمئن بودم که حق با منه.
حالا نمیدونم واقعا حق با من بوده یا نه، اما همیشه تهش مجبور به عذرخواهی شده بودم و طرف مقابل با بزرگواری تمام منو بخشیده.
حالا نمیدونم واقعا حق با من بوده یا نه، اما همیشه تهش مجبور به عذرخواهی شده بودم و طرف مقابل با بزرگواری تمام منو بخشیده.
مشکل بعدی هم اینه که ماها تمایل زیادی به ردِ تواضع آدمها داریم. یعنی اگر یکی بگه: “من در فلان کار خوب نیستم.”، در حالی که خودمونم میدونیم که طرف واقعا خوب نیست، خودمونو ملزم میکنیم که باهاش مخالفت کنیم و بگیم خوبه. و طرف واقعا شک میکنه که نکنه خوبم؟
خب چه کاریه آخه؟
خب چه کاریه آخه؟
Stuff
یکی از ترسام اینه که همهٔ دوستام برن و من بمونم. نه به یک مقصد، ولی برن.
کسی جایی نرفته اما من چنین حسی دارم.
و بذارید بهتون بگم که چقدر حس بدیه!
و بذارید بهتون بگم که چقدر حس بدیه!
اما حواستون باشه که “کمک کردن” برای شما هیچ سودی نداره، اگر طلبکار بشید یه “میخواستی نکنی” تحویلتون میدن؛ وقتی هم کامل به فنا رفتید میبینید که رضایت درونی هم نداره.
هیچی نداره.
هیچی
هیچی
هیچی نداره.
هیچی
هیچی
Forwarded from Wow . (Wow)
بدبختی های ما معلول تصمیم هاییه که گرفتیم تا خوشحالتر و خوشبختتر باشیم . تقریبا هر تصمیمی که گرفتم تا کیفیت زندگیم بهتر شود در انتها تبدیل شده به یک بدبختی تمام عیار که مثل بختک روی تمام زندگیم سایه انداخته .
در نتیجه فعلا تصمیمی نمیگیرم و در واقع اجازه میدم تا بلعیده بشوم . کاش من هم توسط یک نهنگ بعیده میشدم در دل یه نهنگ واقعا زندگی میکردم و منتظر بودم که کسی دعاهایم را بشنود.اما من در اتاقم زندگی میکنم که هیچ شباهتی به معدهی یک نهنگ آبی ندارد و شاید نهنگهای زندگی من واقعی نباشند و من واقعا توسط آنها بلعیده نشوم و همه فکر کنند فرار کردن از آنها کاری ندارد ولی قسمت بغرنج ماجرا این است که در برابر این نهنگ های غیرواقعی ، برای من نجاتدهندهای وجود ندارد.
در نتیجه فعلا تصمیمی نمیگیرم و در واقع اجازه میدم تا بلعیده بشوم . کاش من هم توسط یک نهنگ بعیده میشدم در دل یه نهنگ واقعا زندگی میکردم و منتظر بودم که کسی دعاهایم را بشنود.اما من در اتاقم زندگی میکنم که هیچ شباهتی به معدهی یک نهنگ آبی ندارد و شاید نهنگهای زندگی من واقعی نباشند و من واقعا توسط آنها بلعیده نشوم و همه فکر کنند فرار کردن از آنها کاری ندارد ولی قسمت بغرنج ماجرا این است که در برابر این نهنگ های غیرواقعی ، برای من نجاتدهندهای وجود ندارد.
اگر تا الان متوجه نشدید، بذارید واضح بگم که سیاهی امروز به اندازهٔ ابراشه. هوای بارونی وقتی نشه رفت بیرون اصلا هم خوب نیست.
امروز رفتم کمک مامان بکنم و انقدر سوال پرسیدم که کلافه شد گفت نمیخواد کمک کنی، برو! منم جیغ زدم که: هیچ کدومتون کار تیمی بلد نیستین!
پ.ن: وسط جمله خودم از این که از چنین چیزی شاکی بودم برگهام ریخت.
پ.ن۲: با همهٔ جهان حرف زدم. هیچ کاری نمونده در این جهان که دلم بخواد انجام بدم و بتونم.
پ.ن: وسط جمله خودم از این که از چنین چیزی شاکی بودم برگهام ریخت.
پ.ن۲: با همهٔ جهان حرف زدم. هیچ کاری نمونده در این جهان که دلم بخواد انجام بدم و بتونم.
با احتساب سنی که میخوام توش بمیرم، الان وقت مناسبی برای midlife crisis عه.
همه چیز طبق برنامه ست. نمیدونم برنامهٔ کی ولی طبق برنامه ست!
همه چیز طبق برنامه ست. نمیدونم برنامهٔ کی ولی طبق برنامه ست!
یه نکتهٔ مثبت راجعبه نسلمون پیدا کردم.
تنها نکتهٔ مثبت زنده بودنمون در این زمان و جغرافیاست احتمالا.
تنها نکتهٔ مثبت زنده بودنمون در این زمان و جغرافیاست احتمالا.
ما شاهدای زندهٔ رشد پادکست فارسی ایم. همونطور که بابابزرگم میتونه دربارهٔ جزئیات لایحهٔ کاپیتالاسیون دقیق حرف بزنه، ماها هم بعدا در این مورد کلی حرف داریم.