یه چیزایی رو به خودم میگم، که نمیدونم چقدر درستن و چقدر برای آروم کردن خودم این حرفا رو میزنم.
دلم میخواد درست باشن و در حال گول زدن خودم نباشم.
دلم میخواد درست باشن و در حال گول زدن خودم نباشم.
اما ته همهٔ اینا، احساس میکنم به راهی کشیده شدم که انتخاب من نبوده و نیست. در واقع احساس میکنم که تنها اختیاری که دارم اینه که انتخاب کنم کی منو بکشه به راهی که دلش میخواد.
سر کلاس بیوشیمی ام، آخرین کلاسی که ممکن بود اگه شرکت توش داوطلبی بشه، براش داوطلب بشم.
But here we are.
But here we are.
امروز روز سمپاده، همونطور که دیشب کلی خاطرات خوب هجوم آوردن، امروز هم خاطرات بد، شکستنها، ناامیدیها و تنهاییها هجوم آوردن.
من همیشه راهی برای غمگین بودن/موندن پیدا میکنم.
I’m just gonna have to make my peace with it.
I’m just gonna have to make my peace with it.
یه چیزی درست کردم که به هر کس که انلاینه نشون میدم و منتظر میمونم بفهمه چیه. فکر کنم یکی از بهترین چیزاییه تا حالا درست کردم. کمی زنده بودن هم خوبه.
Faeldor
باید یه دونه از اینا بگیرم بذارم کنار تختم، چشامو که باز میکنم ببینم داره هوووو م میکنه. خجالت بکشم و انقدر الکی نغلتم.
دقیقا به همین قوت من روزی ۱۴ ساعت میخوابم و بازم خسته ام.