امروز از وقتی که به شیما پیام دادم که میخوام مهتابو حذف کنم، تا ده دقیقه بعد که جوابمو داد که نه نکن، خوشحالترینِ این چند روزم (به جز اون روز که رفتم لب آب) بودم و بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد.
و بعدش زدم زیر گریه (news!) برای تمام اتفاقاتی که میتونست خوب بیفته اما نیفتاد و تقصیر خودم بوده، و برای این که آدمهای کوچکی در این دنیا پیدا میشن که طرز حرف زدن آدمو مسخره میکنن و آخرشم تو آدم بده میشی.
دو هفتهٔ گذشته از پابلیش جلسهٔ آخر فرار میکردم؛ امروز ولی بلاخره به پریناز گفتم که امشب تمومش میکنم. این کار که تموم بشه من آفیشیالی دیگه هیچی نیستم.
جمعیتی رو تصور کنید که موهای همهشون آتش گرفته و هر کسی داره جیغ میزنه، میدوه و حرفای نامفهمومی میزنه؛ این تصویر تمام گروههای دانشگاهی ما بعد از هر اساماس دانشگاه، هر پست شورای مشاورین و در کل هر چیزی نسبت به آیندهٔ گنگ زندگیمون توی این خراب شده ست.
گاهی فکر میکنم خوب شده، گذر کردم، تموم شده، یک آن به خودم میام میبینم یک ساعت و نیمه که نشستم با عقربهها گریه میکنم.
چیه این زندگی؟
چیه این زندگی؟
Stuff
Adna – Working Titles
حدود دو سال پیش این آهنگو با همین حسها گوش دادم، با همین معلق بودن؛ امیدوارم شباهتش فقط در همین حد بمونه و اتفاقات بعدش تکرار نشن.