Forwarded from March rain 🦓 (مهسا)
چقدر تنهاییم هممون، چقدر فرو رفتیم توی خودمون، چقدر از هم بیخبریم، چقدر به هم میگیم خوبیم و نیستیم، چقدر به هم میگیم ما هستیم و نیستیم، چقدر بار اضافهایم رو دوش هم.
خسته نشدیم؟ از این حال مستأصل تنها؟ از این حال اضافه بودن همه جا و نبودن در هیچ جا؟ از این حال رها شده تنها؟ این حال درک نکردن سادهترین چیزها؟
چشمامو میبندم، اونچیزی که میبینم بقیه نیستن. خودمم. من خیلی وقته دارم خودمو میبینم. فقط خودمو. گیر کردم تو یه دخمه.
اشتیاق در من فوران میکنه ولی توی این دخمه راه برون رفتنی نداره؛
من دارم توی هجوم اشتیاقها، خفه میشم.
خسته نشدیم؟ از این حال مستأصل تنها؟ از این حال اضافه بودن همه جا و نبودن در هیچ جا؟ از این حال رها شده تنها؟ این حال درک نکردن سادهترین چیزها؟
چشمامو میبندم، اونچیزی که میبینم بقیه نیستن. خودمم. من خیلی وقته دارم خودمو میبینم. فقط خودمو. گیر کردم تو یه دخمه.
اشتیاق در من فوران میکنه ولی توی این دخمه راه برون رفتنی نداره؛
من دارم توی هجوم اشتیاقها، خفه میشم.
من ته ته این کمد نشستم گریه میکنم و تقریبا مطمئنم که دارم نمیتونم و تمام این تونستنها حبابیه که وقتی بترکه میفتم ته دره و کسی یادش نمیاد که