دیشب درحالی که داشتم وظایفشو توی گروه مینوشتم، توی اسکایپ کال گفت: من دارم میرم.
گفتم: بابا من تازه دارم کارهاتو مینویسم، کجا داری میری؟
منتاها دستام وصل نبودن به گوشهام، وظایف نوشتهشده رو فرستاد توی گروه و تگش کرد.
گفتم: بابا من تازه دارم کارهاتو مینویسم، کجا داری میری؟
منتاها دستام وصل نبودن به گوشهام، وظایف نوشتهشده رو فرستاد توی گروه و تگش کرد.
حرف، حرف، حرف زد.
حرفاش که تموم شد، به ایمان گفتم: من میخوام برم بالای منبر. گفت: برو.
حرفاش که تموم شد، به ایمان گفتم: من میخوام برم بالای منبر. گفت: برو.
ته تمام حرفهام بهش گفتم: اگر این کارو دوست داری به خاطر سختیهاش کنارش نذار. سخت بودن یه چیزی دلیل خوبی برای انجام ندادنش نیست. صبوری کن. اگر نیاز داری بزن کنار استراحت کن. ولی رها نکن.
این حرفها رو به خودم زدم. نه فقط به خودِ پارسال این موقعم که اون باشه. به خود الانم. به خود دیشبم. به خود فردام. به خود همیشهم.
کات- سکانس بعدی:
یگانهٔ صبح آمد، گفت: درمورد مرخصیت صحبت کنیم؟
نگفتم بهش که چقدر نگران بودم که یادشون رفته باشه و نتونم برم مرخصی.
یگانهٔ صبح آمد، گفت: درمورد مرخصیت صحبت کنیم؟
نگفتم بهش که چقدر نگران بودم که یادشون رفته باشه و نتونم برم مرخصی.
پیام دراز و وحشیای برای مرخصیم توی گروه دادم که یک جاش توحش به پیک خودش رسیده بود:
“در این ده روز برای هیچ کاری مزاحم من نشید. مطلقا هیچ کاری.”
“در این ده روز برای هیچ کاری مزاحم من نشید. مطلقا هیچ کاری.”
به پرزیدنت گفتم: میرم صبوری تمرین کنم. میرم نفس بگیرم که بتونم برگردم زیر آب. شایدم آبشش درآوردم.
گفت: برو. اشکالی نداره.
گفت: برو. اشکالی نداره.