کات- سکانس بعدی:
یگانهٔ صبح آمد، گفت: درمورد مرخصیت صحبت کنیم؟
نگفتم بهش که چقدر نگران بودم که یادشون رفته باشه و نتونم برم مرخصی.
یگانهٔ صبح آمد، گفت: درمورد مرخصیت صحبت کنیم؟
نگفتم بهش که چقدر نگران بودم که یادشون رفته باشه و نتونم برم مرخصی.
پیام دراز و وحشیای برای مرخصیم توی گروه دادم که یک جاش توحش به پیک خودش رسیده بود:
“در این ده روز برای هیچ کاری مزاحم من نشید. مطلقا هیچ کاری.”
“در این ده روز برای هیچ کاری مزاحم من نشید. مطلقا هیچ کاری.”
به پرزیدنت گفتم: میرم صبوری تمرین کنم. میرم نفس بگیرم که بتونم برگردم زیر آب. شایدم آبشش درآوردم.
گفت: برو. اشکالی نداره.
گفت: برو. اشکالی نداره.
Forwarded from [ هزار قصّه ]
یه پارت از فلیبگ هست که اندرو اسکات داره با دختره حرف میزنه، و خود فلیبگ ضمن حرف زدن باهاش، مدام ما بین حرفاش دیوار چهارم رو میشکنه و رو به دوربین اشاره میکنه که:«دستاش»، «گردنش»، «موهاش» و مخاطب رو در پروسه جذب شدنش به اون کشیشه همراه میکنه؛ واقعا زیباست.
دارم رفتنم رو مهیا میکنم و مثل آدمی که قراره از خونهش بره، هرجا رو به یکی میسپارم و دقیقهای ده بار میگم خدا رو شکر که یگانه هست.