Forwarded from [ هزار قصّه ]
یه پارت از فلیبگ هست که اندرو اسکات داره با دختره حرف میزنه، و خود فلیبگ ضمن حرف زدن باهاش، مدام ما بین حرفاش دیوار چهارم رو میشکنه و رو به دوربین اشاره میکنه که:«دستاش»، «گردنش»، «موهاش» و مخاطب رو در پروسه جذب شدنش به اون کشیشه همراه میکنه؛ واقعا زیباست.
دارم رفتنم رو مهیا میکنم و مثل آدمی که قراره از خونهش بره، هرجا رو به یکی میسپارم و دقیقهای ده بار میگم خدا رو شکر که یگانه هست.