Forwarded from ⸼ ۪۫ 𝑁𝑒𝑐𝑡𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑠 𝑁𝑢𝑖𝑡𝑠 o̶ ۪۫ ⸼ (هـ• ــــارا)
。°🕊
⩨ #𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚
° 。
[این رو که درحال فرار از خودت بودی یا از واقعیتی که توش گرفتار شدی، نمیدونم؛ برام گذشتهات مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره، حضورت توی این کتابخونهی متروکه. جایی با هزاران کتاب و داستان مختلف که هر کدوم، دنیایی مجزا برای خودشون دارن. از وقتی وارد این مکان شدی، احساس کردی که نمیتونی قدمهات رو کنترل کنی پس بهشون اجازه دادی تو رو به سمت کتابی بکشونن که عین یک آهنربا، به خودش جذبت کرده. با برداشتن کتاب و ورق زدنش، متوجه شدی دیگه توی کتابخونه نیستی و به جاش، وارد دنیای جدیدی شدی. همچنین به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی اون داستان، باید رویدادهای جدیدی رو تجربه کنی و یک اتفاق مهم در پیش داری.]
«برای دونستن این که چه داستانی تو رو درون خودش کشیده و اتفاق مهمت چیه، یک ژانر انتخاب کن و منتظر بمون تا بهت بگم چه چیزی انتظارت رو میکشه. خوندن داستان همهتون یکم طول میکشه پس زیاد عجله نداشته باش.»
✓پرایوتها لینک بفرستن.
✓جوین اجباری نیست. (ولی تردد بیجا مانع کسب است.)
• ناشناش 📬
[ظرفیت: ۱۵ نفر اول]
📜@NyctophiliaNights
⩨ #𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚
° 。
[این رو که درحال فرار از خودت بودی یا از واقعیتی که توش گرفتار شدی، نمیدونم؛ برام گذشتهات مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره، حضورت توی این کتابخونهی متروکه. جایی با هزاران کتاب و داستان مختلف که هر کدوم، دنیایی مجزا برای خودشون دارن. از وقتی وارد این مکان شدی، احساس کردی که نمیتونی قدمهات رو کنترل کنی پس بهشون اجازه دادی تو رو به سمت کتابی بکشونن که عین یک آهنربا، به خودش جذبت کرده. با برداشتن کتاب و ورق زدنش، متوجه شدی دیگه توی کتابخونه نیستی و به جاش، وارد دنیای جدیدی شدی. همچنین به عنوان یکی از شخصیتهای اصلی اون داستان، باید رویدادهای جدیدی رو تجربه کنی و یک اتفاق مهم در پیش داری.]
«برای دونستن این که چه داستانی تو رو درون خودش کشیده و اتفاق مهمت چیه، یک ژانر انتخاب کن و منتظر بمون تا بهت بگم چه چیزی انتظارت رو میکشه. خوندن داستان همهتون یکم طول میکشه پس زیاد عجله نداشته باش.»
✓پرایوتها لینک بفرستن.
✓جوین اجباری نیست. (ولی تردد بیجا مانع کسب است.)
• ناشناش 📬
[ظرفیت: ۱۵ نفر اول]
📜@NyctophiliaNights
⸼ ۪۫ 𝑁𝑒𝑐𝑡𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑠 𝑁𝑢𝑖𝑡𝑠 o̶ ۪۫ ⸼
。°🕊 ⩨ #𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚 ° 。 [این رو که درحال فرار از خودت بودی یا از واقعیتی که توش گرفتار شدی، نمیدونم؛ برام گذشتهات مهم نیست. تنها چیزی که اهمیت داره، حضورت توی این کتابخونهی متروکه. جایی با هزاران کتاب و داستان مختلف که هر کدوم، دنیایی مجزا برای خودشون دارن.…
ما اینجا هارایی رو داریم که از مسافرت برنگشته تصمیم گرفت چالش بذاره
Zee
ما اینجا هارایی رو داریم که از مسافرت برنگشته تصمیم گرفت چالش بذاره
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⸼ ۪۫ 𝑁𝑒𝑐𝑡𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑠 𝑁𝑢𝑖𝑡𝑠 o̶ ۪۫ ⸼
هر دفعه میگه زهرا، من اینطوریم که اوه یه بحث و مکالمه جدی تو راهه.
حکایت این زناست که اسم و فامیل کامل شوهرشون رو وسط یه بحث مهم میگن و اون موقع میفهمن دیگه شوخی نیست 😂
🤡1
Zee
زیر بارون، بالای کوه و آهنگ ترکیب قشنگی بود
فقط اگه با آدمای درستی این شرایط رو تجربه میکردم خیلی بهتر میشد
-𝑰𝑰𝑿𝑽𝑰𝑰𝑰- 𝐀𝐲𝐬𝐢𝐝
𝓣𝓸: 𝑬𝒓𝒊𝒆𝒏𝒏𝒆 توی زندگیِ شمارهی ۱۴۳، تو قراره دریا باشی. چیزی که برای آدمهای سطحی، ساده به نظر میرسه اما از درون خیلی پیچیدهست. در ظاهر محکم و با ثباته اما داخلش آشفتگیها و خشمهایی پنهون شده. چیزی که درونش زندگیهای متفاوتی رو خلق کرده و موجودات زیادی…
ایسید من این آهنگ رو ندارم بفرست برام 😂
-𝑰𝑰𝑿𝑽𝑰𝑰𝑰- 𝐀𝐲𝐬𝐢𝐝
این بچه اموی هم داره...
این تیکه ورس سومشه
این تیکه ورس سومشه
عه جزو اون آهنگایی بود که فکر میکردم ازش خوشم نمیاد
به من خیره شدی و با حسرت گفتی:«دیگر شبیه خودت نیستی.»
نگاهی به عکسهای قدیمیم انداختم. در گذشته، آن زمانی که بیدغدغه شاد بودم نیز شبیه خودم نبودم. شاید در لحظهای کوتاه، زمانی که به چشمان تو خیره شدم؛ یا زمانی که با تو خندیدم، خودم بودم. جز آن، انعکاسی از آنچه تو میخواستی درونم شکل میگرفت.
و حالا زمانی که آینه کدر شده و باورهایت به خوبی درونش منعکس نمیشود، خیال میکنی عوض شدهام.
نمیدانم! شاید باز هم خودم باشم. خود واقعیم! اینبار بدون خندیدن کنار تو، بدون تبدیل شدن به باور تو. شاید باز هم خودم باشم. خود واقعیم که حتی برای خودم هم غریبه است.
ولی حالا که نقابها کنار رفته و آینه شکسته، تو دیگر من را نمیبینی. بودن تو، برای نبودن من بود.
Zee
یه فکت جالب اینه که هربار هارا رو به اسم صدا میزنم یعنی خیلی بحث جدیه
یه فکت رندوم دیگه اینه که ما فقط حق داریم توی یه اکانت از هم ناراحت باشیم و بحث کنیم توی اکانت دیگه هیچ حرفی از بحث اکانت قبلی نمیکنیم تا کم کم حل بشه و برگردیم به همون اکانت
⸼ ۪۫ 𝑁𝑒𝑐𝑡𝑎𝑟 𝐷𝑒𝑠 𝑁𝑢𝑖𝑡𝑠 o̶ ۪۫ ⸼
مثلاً من وقتی تو اکانت اصلیم باهاش تو حالت قهرم، این دلخوری رو همونجا نگه میدارم و وقتی رفتم اون یکی اکانت، انگار نه انگار که حرفی زدیم و چیزی شده. خیلی عادی اونجا براش پیام میدم و صحبت میکنیم تا این که توی اکانت اصلی هم از حالت قهر خارج بشم.
کلا سیستم ارتباط برقرار کردنمون رو فقط خودمون میتونیم درک کنیم
حتی به این فکر میکنم که سر چه چیز های احمقانه ای روزها بحث میکنیم هم خندم میگیره ولی توی اون لحظه هر دو کاملا جدیایم
حتی به این فکر میکنم که سر چه چیز های احمقانه ای روزها بحث میکنیم هم خندم میگیره ولی توی اون لحظه هر دو کاملا جدیایم
Forwarded from 𝘏𝘢𝘳𝘢'𝘴 𝘊𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦𝘴 🎞
๋࣭ ⭑Whispers Of The Moon ❚
៰ ژانر: عاشقانه، روانشناختی
៰ افکارش مانند ماری سمی در هم میپیچید و نیش زهرآگینش را بر سینهاش فرو میکرد. در جنگ نافرجام قلب و ذهنش، این تن خستهاش بود که کم میآورد و در نهایت روی پشتبام شیروانی خانهٔ کوچکش، گوشهای کز میکرد. آیا این احساسی که مانند نهنگی خشمگین در سینهاش با هر موجی بالاوپایین میشد، ساخته و پرداختهٔ ذهن فریبکارش بود یا خواستهٔ قلب دردمندش؟ اگر درست بود، پس چرا مانند چاقویی کند که در کالبدش فرو رفته باشد، درد داشت؟ اگر خطایی بیش نبود پس چطور نمیتوانست از این احساس اشتباه روی برگرداند؟
چه جنگ بیثمری به راه افتاده بود که گمان میکرد هرکدام را پیروز شود، باخته. اصلاً دوستداشتن چه بود؟ چطور میتوانست به این حس با تمام وجودش اعتماد کند و رویش قمار؟ دخترک، به جوابی نمیرسید. از مدتها پیش دریافته بود که نمیتواند کسی را دوست بدارد و دوست داشته شود. اگر با پای خودش به لبهٔ پرتگاهی میرفت که انتهایش سیاهی بیپایان بود، چه بر سرش میآمد؟
مدتی میشد که زیر نور ماه، به ستارگان چشمکزن چشم دوخته بود و نسیم خنک پاییزی، پوست گرگرفتهاش را به آرامی نوازش میکرد. در آن زمان، چقدر گمگشته و تنها به نظر میآمد؛ مانند کودکی که لحظهای دست مادرش را رها کرده و پس آن، برای تمام عمرش میان انبوهی غریبه که هیچکدام آشنایش نبودند، گم شده بود. شاید از همان موقع بود که تصمیم بر غریبه ماندن تمام ناآشنایان دور و اطرافش گرفت؛ هیچکدام را در زندگی تنها و خاکستریاش نیاز نداشت. لاقل، این چیزی بود که به خودش میقبولاند و از تمام دستهای درازشده به سمتش، روی برمیگرداند. اگر دستشان را میگرفت، تکیهگاهش را رها میکرد، قدم در دنیای جدید با احساساتی جدید مینهاد و زره جنگیاش را پشت سرش جا میگذاشت، چه بر سرش میآمد اگر در میانهٔ راه رها میشد؟ با تنی خسته، قلبی ترک برداشته و پاهایی که دیگر نای بازگشت به آغوش خانهٔ امنی را که برای خود دست و پا کرده بود، نداشتند. چگونه میتوانست به ناشناختهای که در پیشرو داشت، با تمام وجود و قلبش اعتماد کند؟ اگر دست در دستش میگذاشت و دریای زندگیاش طوفانی میشد، ساحلی بود که جانش را نجات دهد؟
آن شخص، حرفهای زیبایی میزد، لبخندش را بیمنت به او میبخشید، پابهپایش میآمد و بوسههایش طعم نابلدی میدادند. اما آیا این تمام آن چیزی بود که میتوانست به خاطرش بیگدار به آب بزند؟
با نواختن آهنگ ساعتی که نیمهشب را فریاد میزد، قطاری به سمت مقصدی دور حرکت میکرد. با رفتنش، دخترک تنهاتر میماند و قلبش بدون آنکه مجالی برای تجربهکردن داشته باشد، باری دیگر به زندان سینهاش برمیگشت.
تنها ماه بالای سرش شاهد بود که چه بر او گذشت و چه شد که در نهایت خود را درحال دویدن میان راهی که به ایستگاه قطار ختم میشد، یافت. بدون ذرهای درنگ، در امتداد مسیر میدوید و اشک از گوشهٔ چشمانش همانند گنجینهای از در گرانبها بیرون میریخت. به ایستگاه که رسید، تنها ردی از دود سفید میان تاریکی شب به جا مانده بود و سوتی که گوشهایش را میآزرد. دیر کرده بود؛ آنقدر دیر که شجاعت آخر شبیاش را تماماً باخت. در پایان شب پر فراز و نشیبش به یک تصمیم رسیده بود اما زمان، آنقدر با ملاحظه نبود که برایش صبر کند.
ناامید به ایستگاه خالی چشم دوخته بود و بیتوجه به بادی که مدام از گوشهٔ لباسش میگرفت و آن را تکان میداد، در غمش غرق بود.
پشتبام که بود، فهمید آنچه میترسد، دیگران نیست بلکه از تغییر خودش هراس دارد. دیگران تنها یکی دو صفحه از کتاب زندگیاش را پر میکردند اما این خودش بود که تا آخرین نقطهٔ داستان، محکوم به ادامه بود. وحشتی که از دلشکستیهای احتمالی آینده و عبور از دنیایی که به آن عادت کرده بود، داشت، مانعش میشد تا فصلهای جدیدی از زندگیاش را زندگی کند. صد افسوس که بیش از آنچه که باید طول کشید تا دریابد آینده، ناشناختهای نامعلوم بود که هیچکس نمیتوانست رویش شرط ببندد. آنچه که امروز داشت، احساس کردن، زندگی کردن و عشق ورزیدن و عشق دریافت کردن بود که برایش میماند. شاید صفحاتی از کتابش رنگ غم میگرفت، شاید سطرهایی با شادی غیرقابل وصف پر میشد و تمام اینها در کنار هم، او را میساخت.
درسی که آن شب گرفت، به قیمت از دستدادن یک فصل مهیج و جدید زندگیاش بود؛ با این وجود، آن زخم را گرامی شمرد و همانند جواهری گران، در سینهاش نگه داشت. مهم نبود اگر قطار دیگری را سوار شود و به دنبال آنکه رفته بود، بگردد یا بماند و رویای جدیدی را دنبال کند؛ آن پشیمانی متعلق به دیروزش، همیشه سرجایش باقی میماند و گوشهای از ذهنش را همواره اشغال میکرد. مهم آن بود که عبور کردن از پل گذشته را با درسهایی از دیروز مانند یک توشهٔ راه همراه خود داشت، یاد بگیرد.
꒷꒦ Zee ꒦꒷
⁛
៰ ژانر: عاشقانه، روانشناختی
៰ افکارش مانند ماری سمی در هم میپیچید و نیش زهرآگینش را بر سینهاش فرو میکرد. در جنگ نافرجام قلب و ذهنش، این تن خستهاش بود که کم میآورد و در نهایت روی پشتبام شیروانی خانهٔ کوچکش، گوشهای کز میکرد. آیا این احساسی که مانند نهنگی خشمگین در سینهاش با هر موجی بالاوپایین میشد، ساخته و پرداختهٔ ذهن فریبکارش بود یا خواستهٔ قلب دردمندش؟ اگر درست بود، پس چرا مانند چاقویی کند که در کالبدش فرو رفته باشد، درد داشت؟ اگر خطایی بیش نبود پس چطور نمیتوانست از این احساس اشتباه روی برگرداند؟
چه جنگ بیثمری به راه افتاده بود که گمان میکرد هرکدام را پیروز شود، باخته. اصلاً دوستداشتن چه بود؟ چطور میتوانست به این حس با تمام وجودش اعتماد کند و رویش قمار؟ دخترک، به جوابی نمیرسید. از مدتها پیش دریافته بود که نمیتواند کسی را دوست بدارد و دوست داشته شود. اگر با پای خودش به لبهٔ پرتگاهی میرفت که انتهایش سیاهی بیپایان بود، چه بر سرش میآمد؟
مدتی میشد که زیر نور ماه، به ستارگان چشمکزن چشم دوخته بود و نسیم خنک پاییزی، پوست گرگرفتهاش را به آرامی نوازش میکرد. در آن زمان، چقدر گمگشته و تنها به نظر میآمد؛ مانند کودکی که لحظهای دست مادرش را رها کرده و پس آن، برای تمام عمرش میان انبوهی غریبه که هیچکدام آشنایش نبودند، گم شده بود. شاید از همان موقع بود که تصمیم بر غریبه ماندن تمام ناآشنایان دور و اطرافش گرفت؛ هیچکدام را در زندگی تنها و خاکستریاش نیاز نداشت. لاقل، این چیزی بود که به خودش میقبولاند و از تمام دستهای درازشده به سمتش، روی برمیگرداند. اگر دستشان را میگرفت، تکیهگاهش را رها میکرد، قدم در دنیای جدید با احساساتی جدید مینهاد و زره جنگیاش را پشت سرش جا میگذاشت، چه بر سرش میآمد اگر در میانهٔ راه رها میشد؟ با تنی خسته، قلبی ترک برداشته و پاهایی که دیگر نای بازگشت به آغوش خانهٔ امنی را که برای خود دست و پا کرده بود، نداشتند. چگونه میتوانست به ناشناختهای که در پیشرو داشت، با تمام وجود و قلبش اعتماد کند؟ اگر دست در دستش میگذاشت و دریای زندگیاش طوفانی میشد، ساحلی بود که جانش را نجات دهد؟
آن شخص، حرفهای زیبایی میزد، لبخندش را بیمنت به او میبخشید، پابهپایش میآمد و بوسههایش طعم نابلدی میدادند. اما آیا این تمام آن چیزی بود که میتوانست به خاطرش بیگدار به آب بزند؟
با نواختن آهنگ ساعتی که نیمهشب را فریاد میزد، قطاری به سمت مقصدی دور حرکت میکرد. با رفتنش، دخترک تنهاتر میماند و قلبش بدون آنکه مجالی برای تجربهکردن داشته باشد، باری دیگر به زندان سینهاش برمیگشت.
تنها ماه بالای سرش شاهد بود که چه بر او گذشت و چه شد که در نهایت خود را درحال دویدن میان راهی که به ایستگاه قطار ختم میشد، یافت. بدون ذرهای درنگ، در امتداد مسیر میدوید و اشک از گوشهٔ چشمانش همانند گنجینهای از در گرانبها بیرون میریخت. به ایستگاه که رسید، تنها ردی از دود سفید میان تاریکی شب به جا مانده بود و سوتی که گوشهایش را میآزرد. دیر کرده بود؛ آنقدر دیر که شجاعت آخر شبیاش را تماماً باخت. در پایان شب پر فراز و نشیبش به یک تصمیم رسیده بود اما زمان، آنقدر با ملاحظه نبود که برایش صبر کند.
ناامید به ایستگاه خالی چشم دوخته بود و بیتوجه به بادی که مدام از گوشهٔ لباسش میگرفت و آن را تکان میداد، در غمش غرق بود.
پشتبام که بود، فهمید آنچه میترسد، دیگران نیست بلکه از تغییر خودش هراس دارد. دیگران تنها یکی دو صفحه از کتاب زندگیاش را پر میکردند اما این خودش بود که تا آخرین نقطهٔ داستان، محکوم به ادامه بود. وحشتی که از دلشکستیهای احتمالی آینده و عبور از دنیایی که به آن عادت کرده بود، داشت، مانعش میشد تا فصلهای جدیدی از زندگیاش را زندگی کند. صد افسوس که بیش از آنچه که باید طول کشید تا دریابد آینده، ناشناختهای نامعلوم بود که هیچکس نمیتوانست رویش شرط ببندد. آنچه که امروز داشت، احساس کردن، زندگی کردن و عشق ورزیدن و عشق دریافت کردن بود که برایش میماند. شاید صفحاتی از کتابش رنگ غم میگرفت، شاید سطرهایی با شادی غیرقابل وصف پر میشد و تمام اینها در کنار هم، او را میساخت.
درسی که آن شب گرفت، به قیمت از دستدادن یک فصل مهیج و جدید زندگیاش بود؛ با این وجود، آن زخم را گرامی شمرد و همانند جواهری گران، در سینهاش نگه داشت. مهم نبود اگر قطار دیگری را سوار شود و به دنبال آنکه رفته بود، بگردد یا بماند و رویای جدیدی را دنبال کند؛ آن پشیمانی متعلق به دیروزش، همیشه سرجایش باقی میماند و گوشهای از ذهنش را همواره اشغال میکرد. مهم آن بود که عبور کردن از پل گذشته را با درسهایی از دیروز مانند یک توشهٔ راه همراه خود داشت، یاد بگیرد.
꒷꒦ Zee ꒦꒷
⁛