به نام خدا
#ارتباط
#اثر_رفتار
#طرحواره
#مقدمه_نردبان_استنتاج
#خودکارآمدی
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش اول
برای شروع با بچه ها یک بازی کردم.
این بازی را معمولا به جای انرژی زا به کار می برم اما در این کلاس اتفاق دیگری افتاد.
بازی به این صورت است که همه بچه ها باید با هم یک عملکرد را یاد بگیرند و همزمان با هم آن را انجام دهند. در این کلاس بچه هایی که بازی را سریع تر یادگرفته بودند انتظار داشتند دیگران به سرعت آنها بازی را انجام دهند و به آنهایی که بازی را درست انجام نمی دادند عبارت های کنایه آمیزی می گفتند.
با استفاده از روش های تسهیل گری شرایط را به گونه ای تغییر دادم که همه بازی را یادبگیرند و آن را انجام دهند.
پس از بازی از بچه ها پرسیدم در این بازی چه احساسی داشتید؟
-من عصبی شده بودم از اینکه بعضی ها کارشان را درست انجام نمی دادند و کل تیم را به هم ریخته بودند
-من گیچ شده بودم نمی دانستم چرا نمی توانیم این کار را درست انجام دهیم
-من نگران آنهایی بودم که هنوز یادنگرفته اند و فکر می کردم ما که عجله ای نداریم اگر کمی تمرین کنیم و صبر کنیم آنها هم یادمی گیرند و همه با هم بازی می کنیم
-من خیلی ناراحت شده بودم از اینکه بچه ها شخصیت من را خورد کردند و گفتند که اگر نمی توانی بازی کنی خوب از بازی برو بیرون واقعا اگر شما اینجا نبودید حالم خیلی بد می شد
به بچه ها گفتم بیایید در این بازی به اثری که رفتارمان بر یکدیگر گذاشته است نگاه کنیم، در این بازی اگر قرار بود این کار را تنها انجام دهیم آن را خیلی خوب انجام می دادیم اما وقتی قرار شد چند نفری آن را انجام دهیم مسائلی از این قبیل که گفتید ایجاد شد، به عبارت بهتر ما در ارتباط با دیگران و با رفتاری که با آنها می کنیم روی آنها اثر می گذاریم.
یکی از بچه ها گفت خانم من فکر کردم که چقدر بی عرضه هستم و نمی توانم حتی یک بازی ساده انجام دهم در حالی که الان فهمیدم فقط من نبوده ام و چند نفر دیگر از بچه ها هم مثل من دیرتر یادگرفته اند اما چون دیگران طاقت نداشته اند به آنها برچسب زذده اند.
حرف او را تایید کردم و گفتم این اتفاق خیلی بدی است که در ارتباط های ما دیده می شود و اتفاق بدتر از آن، این است که ذهن ما از آن یک الگو در خودش درست می کند و بارها بارها آن را تکرار می کند تا جایی که ما باورمان بشود که واقعا به درد این کار نمی خوریم.
سپس از آنها پرسیدم آیا در جمع ما کسی هست که تابحال از ارتباط با دیگران آسیب ندیده باشد؟ هیچ دستی بلند نشد و همه بچه ها از این موضوع بسیار تعجب کردند.
سپس به آنها گفتم آیا کسی می تواند مثالی از یک ارتباط که در آن آسیب دیده است را برای کلاس تعریف کند؟ دو نفر از بچه ها مثال شخصی شان را تعریف کردند که در این نوشتار نمی توانم آن را بنویسم اما بسیار دردناک بود.
بعد از تشکر و همدلی با آنها گفتم حالا هر کس به این فکر کند که چه چیزهایی در ارتباط با دیگران من را ناراحت کرده است و باعث شده احساس گچ خورد شده پیدا کنم؟ این احساس چه ذهنیتی در من ایجاد کرده است و این ذهنیت باعث شده من درباره خودم و دیگران چگونه فکر کنم و بر آن اساس عمل کنم؟
پس از این تمرین بچه ها زمینه های تعدادی از ناتوانی ها و ناکارآمدی ها و مسائل شان را پیدا کردند. این کار برای شان خیلی سخت بود و سعی کردم با یک مثال شخصی از خودم موضوع را جلو ببرم. به آنها گفتم این مسائل مانند حلقه های افزایشی هستند در طول زمان زیاد و زیادتر می شوند. اگر الان آن را بشناسم و برای بهبودش تلاش کنم بهتر از ۱۰ سال دیگر است زیرا ده سال دیگر چنان قدرتی پیدا کرده اکه من احتمالا آن را به عنوان یک ویژگی که نیاز به اصلاح دارد نگاه نمی کنم، بلکه آن را توجیه می کنم. یکی از بچه ها گفت دقیقا همینطور است، مادر من نمی تواند نه بگوید، همیشه هم به خاطر این موضوع خودش و ما را به زحمت می اندازد وقتی هم صحبتش می شود می گوید آدم باید به دیگران محبت کند و احترام بگذارد.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#ارتباط
#اثر_رفتار
#طرحواره
#مقدمه_نردبان_استنتاج
#خودکارآمدی
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش اول
برای شروع با بچه ها یک بازی کردم.
این بازی را معمولا به جای انرژی زا به کار می برم اما در این کلاس اتفاق دیگری افتاد.
بازی به این صورت است که همه بچه ها باید با هم یک عملکرد را یاد بگیرند و همزمان با هم آن را انجام دهند. در این کلاس بچه هایی که بازی را سریع تر یادگرفته بودند انتظار داشتند دیگران به سرعت آنها بازی را انجام دهند و به آنهایی که بازی را درست انجام نمی دادند عبارت های کنایه آمیزی می گفتند.
با استفاده از روش های تسهیل گری شرایط را به گونه ای تغییر دادم که همه بازی را یادبگیرند و آن را انجام دهند.
پس از بازی از بچه ها پرسیدم در این بازی چه احساسی داشتید؟
-من عصبی شده بودم از اینکه بعضی ها کارشان را درست انجام نمی دادند و کل تیم را به هم ریخته بودند
-من گیچ شده بودم نمی دانستم چرا نمی توانیم این کار را درست انجام دهیم
-من نگران آنهایی بودم که هنوز یادنگرفته اند و فکر می کردم ما که عجله ای نداریم اگر کمی تمرین کنیم و صبر کنیم آنها هم یادمی گیرند و همه با هم بازی می کنیم
-من خیلی ناراحت شده بودم از اینکه بچه ها شخصیت من را خورد کردند و گفتند که اگر نمی توانی بازی کنی خوب از بازی برو بیرون واقعا اگر شما اینجا نبودید حالم خیلی بد می شد
به بچه ها گفتم بیایید در این بازی به اثری که رفتارمان بر یکدیگر گذاشته است نگاه کنیم، در این بازی اگر قرار بود این کار را تنها انجام دهیم آن را خیلی خوب انجام می دادیم اما وقتی قرار شد چند نفری آن را انجام دهیم مسائلی از این قبیل که گفتید ایجاد شد، به عبارت بهتر ما در ارتباط با دیگران و با رفتاری که با آنها می کنیم روی آنها اثر می گذاریم.
یکی از بچه ها گفت خانم من فکر کردم که چقدر بی عرضه هستم و نمی توانم حتی یک بازی ساده انجام دهم در حالی که الان فهمیدم فقط من نبوده ام و چند نفر دیگر از بچه ها هم مثل من دیرتر یادگرفته اند اما چون دیگران طاقت نداشته اند به آنها برچسب زذده اند.
حرف او را تایید کردم و گفتم این اتفاق خیلی بدی است که در ارتباط های ما دیده می شود و اتفاق بدتر از آن، این است که ذهن ما از آن یک الگو در خودش درست می کند و بارها بارها آن را تکرار می کند تا جایی که ما باورمان بشود که واقعا به درد این کار نمی خوریم.
سپس از آنها پرسیدم آیا در جمع ما کسی هست که تابحال از ارتباط با دیگران آسیب ندیده باشد؟ هیچ دستی بلند نشد و همه بچه ها از این موضوع بسیار تعجب کردند.
سپس به آنها گفتم آیا کسی می تواند مثالی از یک ارتباط که در آن آسیب دیده است را برای کلاس تعریف کند؟ دو نفر از بچه ها مثال شخصی شان را تعریف کردند که در این نوشتار نمی توانم آن را بنویسم اما بسیار دردناک بود.
بعد از تشکر و همدلی با آنها گفتم حالا هر کس به این فکر کند که چه چیزهایی در ارتباط با دیگران من را ناراحت کرده است و باعث شده احساس گچ خورد شده پیدا کنم؟ این احساس چه ذهنیتی در من ایجاد کرده است و این ذهنیت باعث شده من درباره خودم و دیگران چگونه فکر کنم و بر آن اساس عمل کنم؟
پس از این تمرین بچه ها زمینه های تعدادی از ناتوانی ها و ناکارآمدی ها و مسائل شان را پیدا کردند. این کار برای شان خیلی سخت بود و سعی کردم با یک مثال شخصی از خودم موضوع را جلو ببرم. به آنها گفتم این مسائل مانند حلقه های افزایشی هستند در طول زمان زیاد و زیادتر می شوند. اگر الان آن را بشناسم و برای بهبودش تلاش کنم بهتر از ۱۰ سال دیگر است زیرا ده سال دیگر چنان قدرتی پیدا کرده اکه من احتمالا آن را به عنوان یک ویژگی که نیاز به اصلاح دارد نگاه نمی کنم، بلکه آن را توجیه می کنم. یکی از بچه ها گفت دقیقا همینطور است، مادر من نمی تواند نه بگوید، همیشه هم به خاطر این موضوع خودش و ما را به زحمت می اندازد وقتی هم صحبتش می شود می گوید آدم باید به دیگران محبت کند و احترام بگذارد.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#ارتباط
#اثر_رفتار
#طرحواره
#مقدمه_نردبان_استنتاج
#خودکارآمدی
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش دوم
بعد از این صحبت ها، با هم به این فکر کردیم که در اثر رفتار دیگران بر ما در ارتباط هایی که با هم داریم ذهنیت هایی در ما ایجاد می شود که زمینه رفتاری ما در ارتباط های بعدی مان شکل می دهد. مثلا اگر در دوران پیش دبستانی توسط معلم به خاطر حرفی که زده ام مسخره شده باشم، ممکن است این ذهنیت را پیدا کنم که از این به بعد نباید نظرم را بگویم یا اگربرای انجام یک کار توبیخ شوم و پس از آن به هر نحوی تنبیه شوم، ممکن است انقدر احساس خورد شدن پیدا کنم که دیگر سراغ آن کار نروم. بعد به بچه ها گفتم حالا بیایید به این فکر کنیم که تا اینجای زندگی مان دیگران آگاهانه یا ناآگاهانه رفتاری با ما کرده اند که باعث شده ما ذهنیت های منفی نسبت به خودمان پیدا کنیم، از اینجا به بعد تصمیم مان چیست؟ می خواهیم با همان ذهنیت ها زندگی کنیم و به آنها بگوییم از این طرف زدی توی صورتم، بیا طرف دیگر را هم بزن یا می خواهیم ذهنیت مان را تغییر دهیم و توانمندی های مان را باور کنیم؟
به اینجا که رسیدیم کلاس پایان گرفت و همه ما با کلی فکر از کلاس خارج شدیم.
با این مقدمه، جلسه بعدی می خواهم در این کلاس نردبان استنتاج را با بچه ها پیش بروم.
به امید خدا.
پایان
بهاره میرزاپور
۳۰ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
#اثر_رفتار
#طرحواره
#مقدمه_نردبان_استنتاج
#خودکارآمدی
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش دوم
بعد از این صحبت ها، با هم به این فکر کردیم که در اثر رفتار دیگران بر ما در ارتباط هایی که با هم داریم ذهنیت هایی در ما ایجاد می شود که زمینه رفتاری ما در ارتباط های بعدی مان شکل می دهد. مثلا اگر در دوران پیش دبستانی توسط معلم به خاطر حرفی که زده ام مسخره شده باشم، ممکن است این ذهنیت را پیدا کنم که از این به بعد نباید نظرم را بگویم یا اگربرای انجام یک کار توبیخ شوم و پس از آن به هر نحوی تنبیه شوم، ممکن است انقدر احساس خورد شدن پیدا کنم که دیگر سراغ آن کار نروم. بعد به بچه ها گفتم حالا بیایید به این فکر کنیم که تا اینجای زندگی مان دیگران آگاهانه یا ناآگاهانه رفتاری با ما کرده اند که باعث شده ما ذهنیت های منفی نسبت به خودمان پیدا کنیم، از اینجا به بعد تصمیم مان چیست؟ می خواهیم با همان ذهنیت ها زندگی کنیم و به آنها بگوییم از این طرف زدی توی صورتم، بیا طرف دیگر را هم بزن یا می خواهیم ذهنیت مان را تغییر دهیم و توانمندی های مان را باور کنیم؟
به اینجا که رسیدیم کلاس پایان گرفت و همه ما با کلی فکر از کلاس خارج شدیم.
با این مقدمه، جلسه بعدی می خواهم در این کلاس نردبان استنتاج را با بچه ها پیش بروم.
به امید خدا.
پایان
بهاره میرزاپور
۳۰ دی ۹۷
@SocialSystemsThinking
Forwarded from روزهای زیبای زندگی
همراه با مدیر و معلمان مدرسه و دانشآموزان کلاس پنجم و ششم مدرسه شهید مصطفی خمینی روستای خودبچر
۲۹ دی ۱۳۹۷
#گزارش بازدید از مدرسه مصطفی خمینی روستای خودبچر
۲۹ دی ۱۳۹۷
امروز همراه با دانشآموزان کلاس پنجم و ششم به راههایی برای بهتر کردن وضعیت مدرسهشان فکر کردیم.
بچهها اول مشکلات را به صورت انفرادی نوشتند و بعد در گروههای سه تا پنج نفره، با همکاری هم خلاصهای از مشکلات و راهکارها تهیه کردند.
در مرحله بعد، به بررسی هزینه هر راهکار و اولویتبندی آنها پرداختند. جنس مسالههای دخترها و پسرها خیلی متفاوت به نظر میرسید.
قرار شد بودجهای به گروه پسرها و گروه دخترها تخصیص پیدا کند تا با همراهی خانوادههایشان به اجرایی کردن راهکارهایشان بپردازند.
@ahakelan
۲۹ دی ۱۳۹۷
#گزارش بازدید از مدرسه مصطفی خمینی روستای خودبچر
۲۹ دی ۱۳۹۷
امروز همراه با دانشآموزان کلاس پنجم و ششم به راههایی برای بهتر کردن وضعیت مدرسهشان فکر کردیم.
بچهها اول مشکلات را به صورت انفرادی نوشتند و بعد در گروههای سه تا پنج نفره، با همکاری هم خلاصهای از مشکلات و راهکارها تهیه کردند.
در مرحله بعد، به بررسی هزینه هر راهکار و اولویتبندی آنها پرداختند. جنس مسالههای دخترها و پسرها خیلی متفاوت به نظر میرسید.
قرار شد بودجهای به گروه پسرها و گروه دخترها تخصیص پیدا کند تا با همراهی خانوادههایشان به اجرایی کردن راهکارهایشان بپردازند.
@ahakelan
به نام خدا
#فواید_نردبان_استنتاج
#خطاهای_شناختی_وادراکی
#مدل_ذهنی
#الگوهای_ذهنی
#ارتباط
#پیامد_رفتار
#طرحواره
#اعتمادبنفس
بخش اول
گزارش زیر ادامه طرح درس یادگیری نردبان استنتاج است. این گزارش برای دو جلسه است که بین آنها یک هفته فاصله دارد.
وارد کلاس شدم و با بچه ها به صورت دایره نشستیم. خودم هم بین آنها نشستم و پرسیدم از نردبان استنتاج چه خبر؟
«نردبان باعث می شود که بفهمیم نحوه فکر کردن ما چقدر روی کارهای ما تأثیر می گذارد»
سپس از بچه ها پرسیدم اطلاعات دنیای واقعی چه ویژگی هایی دارند؟
«ما تمام آن را نمی دانیم و از آن خبر نداریم»
پرسیدم، دانستن این موضوع چه کمکی به ما می کند؟
«باعث می شود که بدانیم به همه چیز دسترسی نداریم و حداقل قضاوت های مان را کم کنیم»
«باعث می شود همدیگر را بهتر درک کنیم. مثلا من دیروز یک رفتاری کرده بودم و مادرم فکر کرده بود که من بی ادبی کرده ام اما وقتی با نردبان استنتاج به او توضیح دادم که چطور فکر کرده ام، مادرم متوجه شد که من خیلی ناراحت بودم و اصلا بی ادبی نکرده ام»
بعد از آنها پرسیدم حالا اینکه بدانیم ذهن ما از کل اطلاعاتی که به آنها دسترسی ندارد، یک بخشی را انتخاب می کند، چه کمکی به ما می کند؟
«باعث می شود که حواس مان باشد که ممکن است یک چیزهایی را دوست نداشته باشیم یا مورد علاقه ما نباشد و هیچ وقت هم به آنها توجه نکنیم»
«باعث می شود بفهیمم به بعضی از چیزها توجه نداریم و تمرین کنیم به آنها هم توجه کنیم»
«باعث می شود حسادت مان کم شود» از او پرسیدم چگونه؟ گفت: «وقتی بدانم که ممکن است اطلاعات اشتباهی را انتخاب کرده باشم و یا اطلاعات دیگری باشد که من نمی دانم حسودی نمی کنم»
«باعث می شود بفهمیم در خیلی از تصمیم های مان اطلاعات را اشتباه انتخاب کردیم و روی اطلاعات غلط فرضیه ساختیم و نتیجه گرفتیم و اقدام کردیم و بعد همه چیز را خراب کرده ایم. مثلا چند سال پیش تولدم بود و یکی از اقوام هم به رحمت خدا رفته بود. در خانه مان خبری از تولد نبود و من فکرکردم که دیگر برای من تولد نمی گیرند و کلی بدرفتاری کردم. شب به خانه مادربزرگم رفتیم و وقتی وارد شدیم برایم تولد گرفته بودند و من کلی شرمنده شدم»
سپس یک نفر از بچه ها پرسید: من یک سوال جدی برایم ایجاد شده است، چرا با وجود اینکه بعضی وقت ها می دانیم اطلاعاتی که داریم انتخاب می کنیم اشتباه است، اما باز هم همان را انتخاب می کنیم و به همان صورت فرضیه می سازیم؟
زمان کلاس مان داشت تمام می شد، به او گفتم این سوال خیلی مهمی است و اگر اجازه دهی الان درباره اش با هم صحبت نکنیم و کمی روی آن فکر کنیم.
پای تخته رفتم و روی آن نوشتم: خطاهای ادارکی و خطاهای شناختی و به بچه گفتم همانطور که خودتان گفتید ذهن ما نه تنها بعضی از اطلاعات را انتخاب می کند، ممکن است همان هایی را که انتخاب کرده است با خطا انتخاب کند. به این خطاها، خطاهای ادارکی و خطاهای شناختی می گویند.
بعد از بچه ها پرسیدم چه کسانی به اینترنت دسترسی دارند و راحت می توانند از آن استفاده کنند؟ همه دست های خود را بلند کردند. گفتم می خواهم گشت و گذاری در اینترنت بزنید و راجع به این خطاها اطلاعاتی به کلاس بیاورید و هر کدام تان برای ارائه حداقل سه تا از آنها آمادگی داشته باشد.
برای ارائه از شیوه های خلاقانه استفاده کنید، نمایش بسازید یا داستان بنویسید و یا تصویر مرتبط بیاورید. یک سایت هم به آنها معرفی کردم.
کلاس به پایان رسید.
در جلسه بعدی همه بچه ها با دست پر آمده بودند.
نفر اول برای خودش یک یار انتخاب کرده بود و یک نمایش برای خطای دید اجرا کردند. موضوع نمایش ندیدن درست سوال ها سر امتحان و پیدا کردن جواب های غلط بود.
نفر دوم اقدام عجیب و جالبی انجام داده بود. با خودش برگه هایی از اختلال رفتاری اضطراب، وسواس و اختلال توهم و افسردگی آورده بود و شروع به توضیح کرد. کمی که از توضیحش گذشت به او گفتم: فکر کنم یک خطایی پیش آمده، برخی از مطالبی که داری توضیح می دهی خطاهای ادراکی یا شناختی به حساب نمی آیند. گفت: من فکر می کنم خطا هستند، کسی که وسواس دارد مدام فکر می کند که دستش کثیف است و باید دستش را بشوید در حالیکه واقعا دستش کثیف نیست. به حرف های او فکر کردم، به نظرم درست می گفت و ارائه او پاسخ به آخرین سوال جلسه قبل بود؛ اینکه چرا بعضی وقت ها با وجود اینکه می دانیم داریم اشتباه انتخاب می کنیم اما باز هم همان را تکرار می کنیم.
سرم را به علامت تایید حرفش تکان دادم و گفتم قبوله، تو درست می گویی، متشکرم که انقدر خوب به خطاها فکر کردی، لطفا توضیحاتت را تکمیل کن.
توضیحاتش را که تکمیل کرد و تعدادی از دانش آموزان هم مثال هایی درباره وسواس هایی که داشته اند تعریف کردند.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#فواید_نردبان_استنتاج
#خطاهای_شناختی_وادراکی
#مدل_ذهنی
#الگوهای_ذهنی
#ارتباط
#پیامد_رفتار
#طرحواره
#اعتمادبنفس
بخش اول
گزارش زیر ادامه طرح درس یادگیری نردبان استنتاج است. این گزارش برای دو جلسه است که بین آنها یک هفته فاصله دارد.
وارد کلاس شدم و با بچه ها به صورت دایره نشستیم. خودم هم بین آنها نشستم و پرسیدم از نردبان استنتاج چه خبر؟
«نردبان باعث می شود که بفهمیم نحوه فکر کردن ما چقدر روی کارهای ما تأثیر می گذارد»
سپس از بچه ها پرسیدم اطلاعات دنیای واقعی چه ویژگی هایی دارند؟
«ما تمام آن را نمی دانیم و از آن خبر نداریم»
پرسیدم، دانستن این موضوع چه کمکی به ما می کند؟
«باعث می شود که بدانیم به همه چیز دسترسی نداریم و حداقل قضاوت های مان را کم کنیم»
«باعث می شود همدیگر را بهتر درک کنیم. مثلا من دیروز یک رفتاری کرده بودم و مادرم فکر کرده بود که من بی ادبی کرده ام اما وقتی با نردبان استنتاج به او توضیح دادم که چطور فکر کرده ام، مادرم متوجه شد که من خیلی ناراحت بودم و اصلا بی ادبی نکرده ام»
بعد از آنها پرسیدم حالا اینکه بدانیم ذهن ما از کل اطلاعاتی که به آنها دسترسی ندارد، یک بخشی را انتخاب می کند، چه کمکی به ما می کند؟
«باعث می شود که حواس مان باشد که ممکن است یک چیزهایی را دوست نداشته باشیم یا مورد علاقه ما نباشد و هیچ وقت هم به آنها توجه نکنیم»
«باعث می شود بفهیمم به بعضی از چیزها توجه نداریم و تمرین کنیم به آنها هم توجه کنیم»
«باعث می شود حسادت مان کم شود» از او پرسیدم چگونه؟ گفت: «وقتی بدانم که ممکن است اطلاعات اشتباهی را انتخاب کرده باشم و یا اطلاعات دیگری باشد که من نمی دانم حسودی نمی کنم»
«باعث می شود بفهمیم در خیلی از تصمیم های مان اطلاعات را اشتباه انتخاب کردیم و روی اطلاعات غلط فرضیه ساختیم و نتیجه گرفتیم و اقدام کردیم و بعد همه چیز را خراب کرده ایم. مثلا چند سال پیش تولدم بود و یکی از اقوام هم به رحمت خدا رفته بود. در خانه مان خبری از تولد نبود و من فکرکردم که دیگر برای من تولد نمی گیرند و کلی بدرفتاری کردم. شب به خانه مادربزرگم رفتیم و وقتی وارد شدیم برایم تولد گرفته بودند و من کلی شرمنده شدم»
سپس یک نفر از بچه ها پرسید: من یک سوال جدی برایم ایجاد شده است، چرا با وجود اینکه بعضی وقت ها می دانیم اطلاعاتی که داریم انتخاب می کنیم اشتباه است، اما باز هم همان را انتخاب می کنیم و به همان صورت فرضیه می سازیم؟
زمان کلاس مان داشت تمام می شد، به او گفتم این سوال خیلی مهمی است و اگر اجازه دهی الان درباره اش با هم صحبت نکنیم و کمی روی آن فکر کنیم.
پای تخته رفتم و روی آن نوشتم: خطاهای ادارکی و خطاهای شناختی و به بچه گفتم همانطور که خودتان گفتید ذهن ما نه تنها بعضی از اطلاعات را انتخاب می کند، ممکن است همان هایی را که انتخاب کرده است با خطا انتخاب کند. به این خطاها، خطاهای ادارکی و خطاهای شناختی می گویند.
بعد از بچه ها پرسیدم چه کسانی به اینترنت دسترسی دارند و راحت می توانند از آن استفاده کنند؟ همه دست های خود را بلند کردند. گفتم می خواهم گشت و گذاری در اینترنت بزنید و راجع به این خطاها اطلاعاتی به کلاس بیاورید و هر کدام تان برای ارائه حداقل سه تا از آنها آمادگی داشته باشد.
برای ارائه از شیوه های خلاقانه استفاده کنید، نمایش بسازید یا داستان بنویسید و یا تصویر مرتبط بیاورید. یک سایت هم به آنها معرفی کردم.
کلاس به پایان رسید.
در جلسه بعدی همه بچه ها با دست پر آمده بودند.
نفر اول برای خودش یک یار انتخاب کرده بود و یک نمایش برای خطای دید اجرا کردند. موضوع نمایش ندیدن درست سوال ها سر امتحان و پیدا کردن جواب های غلط بود.
نفر دوم اقدام عجیب و جالبی انجام داده بود. با خودش برگه هایی از اختلال رفتاری اضطراب، وسواس و اختلال توهم و افسردگی آورده بود و شروع به توضیح کرد. کمی که از توضیحش گذشت به او گفتم: فکر کنم یک خطایی پیش آمده، برخی از مطالبی که داری توضیح می دهی خطاهای ادراکی یا شناختی به حساب نمی آیند. گفت: من فکر می کنم خطا هستند، کسی که وسواس دارد مدام فکر می کند که دستش کثیف است و باید دستش را بشوید در حالیکه واقعا دستش کثیف نیست. به حرف های او فکر کردم، به نظرم درست می گفت و ارائه او پاسخ به آخرین سوال جلسه قبل بود؛ اینکه چرا بعضی وقت ها با وجود اینکه می دانیم داریم اشتباه انتخاب می کنیم اما باز هم همان را تکرار می کنیم.
سرم را به علامت تایید حرفش تکان دادم و گفتم قبوله، تو درست می گویی، متشکرم که انقدر خوب به خطاها فکر کردی، لطفا توضیحاتت را تکمیل کن.
توضیحاتش را که تکمیل کرد و تعدادی از دانش آموزان هم مثال هایی درباره وسواس هایی که داشته اند تعریف کردند.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#فواید_نردبان_استنتاج
#خطاهای_شناختی_وادراکی
#مدل_ذهنی
#الگوهای_ذهنی
#ارتباط
#پیامد_رفتار
#طرحواره
#اعتمادبنفس
بخش دوم
پس از آنها من هم توضیحاتی درباره اختلال ها دادم. سپس از آنها پرسیدم خاطرتان هست پرسیدید چرا گاهی با اینکه می دانیم اطلاعات اشتباه را داریم انتخاب می کنیم باز هم به انتخاب مان ادامه می دهیم و همان انتخاب قبلی را می کنیم؟ گفتند بله، گفتم ما وقتی که به این دنیا می آییم در ذهن مان هیچ تصوری نسبت به دنیای اطراف مان نداریم، مثلا نمی دانیم مرد مهربانی که شب ها با ما بازی می کند پدر ماست و یا حتی نمی دانیم او مرد است و یا نمی دانیم خانمی که ما را در آغوشش می گیرد و به ما محبت می کند مادر ماست و یا نمی دانیم شکلی که چهار ضلع یکسان دارد مربع است اینها را کم کم در روابط اجتماعی که با دیگران و دنیای واقعی داریم کشف می کنیم.
چیزهایی که کشف می کنیم به مرور زمان تصور ما از این دنیا را درست می کند و کم کم تصوراتی نسبت به خودمان بدست می آوریم. مثلا اگر یک کاری انجام دهیم و پدر یا مادر ما اخم کنند می فهمیم کار بدی انجام دادیم، اگر چند بار دیگر همراه با آن کار، با اخم مواجه شویم یک الگو در ذهن مان شکل می گیرد که این کار را نباید انجام دهیم.
حالا به اینها که گفتم درباره کل طرز فکری که درباره دنیای واقعی و خودمان و دیگران داریم فکر کنید و حواس تان به این باشد که اینها طی سالیان در وجود ما شکل گرفته است و با یک بار نردبان استنتاج کشیدن به راحتی پیدا نمی شود و نمی توان آن را کشف کرد زیرا چیزهای پیچیده ای است.
تازه اگر برای مثال برای ارتباط های مختلفم با دیگران نردبان استنتاجم را رسم کنم و بفهمم اعتماد به نفسم پایین است و خودم را دست کم می گیرم یا معمولا فکر می کنم دیگران من را مسخره می کنند یا برای شان مهم نیستم و بخواهم آن را تغییر دهم باید حواسم به دو چیز باشد: اول حواسم را به این جمع می کنم که من با اعتماد به نفس پایین به دنیا نیامده ام و احتمالا طی سال های زندگی ام در اثر ارتباط ها و تعامل هایی که با اطرافیانم داشته ام این موضوع در ذهن من شکل گرفته است و دوم اینکه تغییر دادن ذهنیتم نسبت به اعتماد به نفسم به راحتی تغییر دادن لباسی که می پوشم نیست بلکه مانند تغییر دادن فرم بینی ام است و به عمل جراحی نیاز دارد، جراحی ای که در مغزم می کنم.
همانطور که دوست تان ارائه داد در بعضی از تعامل ها و ارتباط های مان الگوهایی در ذهن ما ایجاد می شود که به مرور زمان تبدیل به یک اختلال رفتاری یا یک اختلال شخصیتی می شود و در این حالت بهتر است برای ایجاد تغییر، از یک روانشناس بالینی کمک بگیریم و آن را تغییر دهیم.
اگر به فکر تغییرش نباشیم مشکل با ما بزرگ و بزرگ تر می شود و تغییر دادنش هم سخت و سخت تر می شود. البته در سن و سالی که شما قرار دارید می توانید با همین تمرین هایی که درباره نحوه فکر کردن و احساس کردن تان انجام می دهید بسیاری از الگوهای ذهنی تان را شناسایی کنید و برای تغییر آنها کارهای منظم و پیوسته و هدفمندی انجام دهید و تغییر را بعد از مدتی احساس کنید.
بعد یکی از بچه ها گفت خانم یک الگوی ذهنی من این است که هیچ وقت نمی توانم اگر از دست کسی ناراحت شدم به او ناراحتی ام را بگویم. همیشه در دل خودم می ریزم و برای همین همیشه در ذهنم دعواست و فکر می کنم هیچ کس من را نمی فهمد.
دوباره زمان مان به انتها رسید و موضوع دیگری در کلاس یادگیری مان رو شد: جرأت ورزی
به بچه ها گفتم کم کم داریم به پایان کلاس نزدیک می شویم، بیایید فردا ادامه ارائه های خطاهای شناختی و خطاهای ادراکی را داشته باشیم و به این هم فکر کنیم که وقتی تصمیم می گیریم که تغییراتی در زندگی مان شروع کنیم و با الگوهای ذهنی مان مواجه می شویم چگونه می توانیم آنها را رفع کنیم و به چه مهارت هایی نیاز داریم.
پایان
بهاره میرزاپور
۵ بهمن ۱۳۹۷
@SocialSystemsThinking
#خطاهای_شناختی_وادراکی
#مدل_ذهنی
#الگوهای_ذهنی
#ارتباط
#پیامد_رفتار
#طرحواره
#اعتمادبنفس
بخش دوم
پس از آنها من هم توضیحاتی درباره اختلال ها دادم. سپس از آنها پرسیدم خاطرتان هست پرسیدید چرا گاهی با اینکه می دانیم اطلاعات اشتباه را داریم انتخاب می کنیم باز هم به انتخاب مان ادامه می دهیم و همان انتخاب قبلی را می کنیم؟ گفتند بله، گفتم ما وقتی که به این دنیا می آییم در ذهن مان هیچ تصوری نسبت به دنیای اطراف مان نداریم، مثلا نمی دانیم مرد مهربانی که شب ها با ما بازی می کند پدر ماست و یا حتی نمی دانیم او مرد است و یا نمی دانیم خانمی که ما را در آغوشش می گیرد و به ما محبت می کند مادر ماست و یا نمی دانیم شکلی که چهار ضلع یکسان دارد مربع است اینها را کم کم در روابط اجتماعی که با دیگران و دنیای واقعی داریم کشف می کنیم.
چیزهایی که کشف می کنیم به مرور زمان تصور ما از این دنیا را درست می کند و کم کم تصوراتی نسبت به خودمان بدست می آوریم. مثلا اگر یک کاری انجام دهیم و پدر یا مادر ما اخم کنند می فهمیم کار بدی انجام دادیم، اگر چند بار دیگر همراه با آن کار، با اخم مواجه شویم یک الگو در ذهن مان شکل می گیرد که این کار را نباید انجام دهیم.
حالا به اینها که گفتم درباره کل طرز فکری که درباره دنیای واقعی و خودمان و دیگران داریم فکر کنید و حواس تان به این باشد که اینها طی سالیان در وجود ما شکل گرفته است و با یک بار نردبان استنتاج کشیدن به راحتی پیدا نمی شود و نمی توان آن را کشف کرد زیرا چیزهای پیچیده ای است.
تازه اگر برای مثال برای ارتباط های مختلفم با دیگران نردبان استنتاجم را رسم کنم و بفهمم اعتماد به نفسم پایین است و خودم را دست کم می گیرم یا معمولا فکر می کنم دیگران من را مسخره می کنند یا برای شان مهم نیستم و بخواهم آن را تغییر دهم باید حواسم به دو چیز باشد: اول حواسم را به این جمع می کنم که من با اعتماد به نفس پایین به دنیا نیامده ام و احتمالا طی سال های زندگی ام در اثر ارتباط ها و تعامل هایی که با اطرافیانم داشته ام این موضوع در ذهن من شکل گرفته است و دوم اینکه تغییر دادن ذهنیتم نسبت به اعتماد به نفسم به راحتی تغییر دادن لباسی که می پوشم نیست بلکه مانند تغییر دادن فرم بینی ام است و به عمل جراحی نیاز دارد، جراحی ای که در مغزم می کنم.
همانطور که دوست تان ارائه داد در بعضی از تعامل ها و ارتباط های مان الگوهایی در ذهن ما ایجاد می شود که به مرور زمان تبدیل به یک اختلال رفتاری یا یک اختلال شخصیتی می شود و در این حالت بهتر است برای ایجاد تغییر، از یک روانشناس بالینی کمک بگیریم و آن را تغییر دهیم.
اگر به فکر تغییرش نباشیم مشکل با ما بزرگ و بزرگ تر می شود و تغییر دادنش هم سخت و سخت تر می شود. البته در سن و سالی که شما قرار دارید می توانید با همین تمرین هایی که درباره نحوه فکر کردن و احساس کردن تان انجام می دهید بسیاری از الگوهای ذهنی تان را شناسایی کنید و برای تغییر آنها کارهای منظم و پیوسته و هدفمندی انجام دهید و تغییر را بعد از مدتی احساس کنید.
بعد یکی از بچه ها گفت خانم یک الگوی ذهنی من این است که هیچ وقت نمی توانم اگر از دست کسی ناراحت شدم به او ناراحتی ام را بگویم. همیشه در دل خودم می ریزم و برای همین همیشه در ذهنم دعواست و فکر می کنم هیچ کس من را نمی فهمد.
دوباره زمان مان به انتها رسید و موضوع دیگری در کلاس یادگیری مان رو شد: جرأت ورزی
به بچه ها گفتم کم کم داریم به پایان کلاس نزدیک می شویم، بیایید فردا ادامه ارائه های خطاهای شناختی و خطاهای ادراکی را داشته باشیم و به این هم فکر کنیم که وقتی تصمیم می گیریم که تغییراتی در زندگی مان شروع کنیم و با الگوهای ذهنی مان مواجه می شویم چگونه می توانیم آنها را رفع کنیم و به چه مهارت هایی نیاز داریم.
پایان
بهاره میرزاپور
۵ بهمن ۱۳۹۷
@SocialSystemsThinking
#ارسال_تجربه_یادگیری
#حل_مسأله
#همدلی
#دبستان
#عزت_نفس
#خاطره_نوشت_هایم:
امروز سر کلاس نمایش، درسا یه دفعه انگار که یه اتفاق خیلی بد براش افتاده باشه با ناراحتی گفت: خاله من نمایشنامه رو یادم رفت بیارم😰😔
بهار: تو که دیشب تلفنی به من گفتی چه چیزایی رو باید بیاریم، چرا خودت یادت رفت؟😲
مریم: حالا میخوای چیکار کنی؟😱
انگار اولین پیش فرض ذهنی بچه ها برای چنین مسائلی فقط نگرانی و سرزنش شنیدنه. 😤 خب ما در سبد وسایل همیشه یه نمایشنامه اضافه برای مربی ها داریم اما این فقط یه راه حل سریع برای گذشتن از مشکل بود و شاید اینطوری حال درسا هم مثل اول کلاس خوب نمیشد.
در همین حین و بین دیدم هر کدام از بچه ها خیلی خوب دارن با درسا #همدردی میکنن و #پیشنهادهایی رو برای حل شدن مشکلش میدن👌 خیلی این همدردی و پیشنهاد دادنهاشون برام قشنگ بود😍 و نمیخواستم این همدلی و کمک رسانیشون رو نادیده بگیرم.
یه دفعه به فکرم 💡رسید، من که اینقدر دلم میخواست بچه ها یاد بگیرن حداقل مشکلات کوچیکشون رو با فکر کردن حل کنن، خب الان وقتشه😜
لو ندادم که یه نمایشنامه دیگه هست😶😶
به درسا گفتم: بیا خاله این ماژیک برو رو تخته بنویس:
📍مشکل: جا گذاشتن نمایشنامه🎭
❇️ پیشنهادها:
هر کدام از بچه ها با هم فکر میکردن و راه حلی رو میگفتن و درسا مینوشت
1. زنگ بزنه مامانش بیاره
2. از روی یه نمایشنامه برای خودش بنویسه
3. بره کنار یکی که نمایشنامه داره وایسه تا از روی نمایشنامه اون بخونه
4. نمایشنامه یکی که خیییییلی نقش کمتری داره رو بگیره و موقعی که نقش اون رسید بده بهش
بعد بهش گفتم : حالا هر کدوم از این پیشنهادها رو بررسی کن ببین میشه انجام بدی یا نه؟ هر کدوم میشد جلوش تیک بزن و علتها رو هم بنویس
1.مسیر دوره و دیر میشه😩
2. زمان نداریم/سخته😓
3.بازیگر نقش باید حرکت داشته باشه و نمیشه یه جا وایسه🚶♂️
4.آهان. این میشه👏✔️
بچه ها اینقدر از اینکه خودشون یه راه حلی برای مشکل به وجود اومده پیدا کرده بودن لذت بردن و خوششون اومده بود که برای مشکل لباس نمایش هم به همین شیوه پیش رفتن و نتیجه گرفتن😁
حالا دیگه زمین و آسمان را مشکل میبینن ،کم مونده برای بارش برف هم راه حلی پیدا کنن😅
مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
#حل_مسأله
#همدلی
#دبستان
#عزت_نفس
#خاطره_نوشت_هایم:
امروز سر کلاس نمایش، درسا یه دفعه انگار که یه اتفاق خیلی بد براش افتاده باشه با ناراحتی گفت: خاله من نمایشنامه رو یادم رفت بیارم😰😔
بهار: تو که دیشب تلفنی به من گفتی چه چیزایی رو باید بیاریم، چرا خودت یادت رفت؟😲
مریم: حالا میخوای چیکار کنی؟😱
انگار اولین پیش فرض ذهنی بچه ها برای چنین مسائلی فقط نگرانی و سرزنش شنیدنه. 😤 خب ما در سبد وسایل همیشه یه نمایشنامه اضافه برای مربی ها داریم اما این فقط یه راه حل سریع برای گذشتن از مشکل بود و شاید اینطوری حال درسا هم مثل اول کلاس خوب نمیشد.
در همین حین و بین دیدم هر کدام از بچه ها خیلی خوب دارن با درسا #همدردی میکنن و #پیشنهادهایی رو برای حل شدن مشکلش میدن👌 خیلی این همدردی و پیشنهاد دادنهاشون برام قشنگ بود😍 و نمیخواستم این همدلی و کمک رسانیشون رو نادیده بگیرم.
یه دفعه به فکرم 💡رسید، من که اینقدر دلم میخواست بچه ها یاد بگیرن حداقل مشکلات کوچیکشون رو با فکر کردن حل کنن، خب الان وقتشه😜
لو ندادم که یه نمایشنامه دیگه هست😶😶
به درسا گفتم: بیا خاله این ماژیک برو رو تخته بنویس:
📍مشکل: جا گذاشتن نمایشنامه🎭
❇️ پیشنهادها:
هر کدام از بچه ها با هم فکر میکردن و راه حلی رو میگفتن و درسا مینوشت
1. زنگ بزنه مامانش بیاره
2. از روی یه نمایشنامه برای خودش بنویسه
3. بره کنار یکی که نمایشنامه داره وایسه تا از روی نمایشنامه اون بخونه
4. نمایشنامه یکی که خیییییلی نقش کمتری داره رو بگیره و موقعی که نقش اون رسید بده بهش
بعد بهش گفتم : حالا هر کدوم از این پیشنهادها رو بررسی کن ببین میشه انجام بدی یا نه؟ هر کدوم میشد جلوش تیک بزن و علتها رو هم بنویس
1.مسیر دوره و دیر میشه😩
2. زمان نداریم/سخته😓
3.بازیگر نقش باید حرکت داشته باشه و نمیشه یه جا وایسه🚶♂️
4.آهان. این میشه👏✔️
بچه ها اینقدر از اینکه خودشون یه راه حلی برای مشکل به وجود اومده پیدا کرده بودن لذت بردن و خوششون اومده بود که برای مشکل لباس نمایش هم به همین شیوه پیش رفتن و نتیجه گرفتن😁
حالا دیگه زمین و آسمان را مشکل میبینن ،کم مونده برای بارش برف هم راه حلی پیدا کنن😅
مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
Forwarded from ☺ دست به کار شو ☺
#روز_مادر #هدیه #طراحی #سلیقه #شخصی_سازی
چه تاثیرگذار !
برای روز مادر سفارش مخصوص گرفتم. 🙂
خاص مادرشون برای ایشون 😊
شما هم مایلید برای #مادر عزیزتر از جونتون، #هدیه_ویژه_خودتونو بدید که باسلیقه خودتون طراحی شده ؟ خوب #دست_به_کار بشید . 🙂
🤩 خبر 🌟 خبر 🌟 خبر 🤩
🌟 دنبال این هستی که
#ایده_شخصی خودت رو
بریزی تو کاسه عشق
بدی به #مادرت ؟ 😍
من آماده، سرحال و قبراق هستم 🥳
تا #باهم برای شما درستش کنیم. 🌟
@dastbekarsho
چه تاثیرگذار !
برای روز مادر سفارش مخصوص گرفتم. 🙂
خاص مادرشون برای ایشون 😊
شما هم مایلید برای #مادر عزیزتر از جونتون، #هدیه_ویژه_خودتونو بدید که باسلیقه خودتون طراحی شده ؟ خوب #دست_به_کار بشید . 🙂
🤩 خبر 🌟 خبر 🌟 خبر 🤩
🌟 دنبال این هستی که
#ایده_شخصی خودت رو
بریزی تو کاسه عشق
بدی به #مادرت ؟ 😍
من آماده، سرحال و قبراق هستم 🥳
تا #باهم برای شما درستش کنیم. 🌟
@dastbekarsho
☺ دست به کار شو ☺
#روز_مادر #هدیه #طراحی #سلیقه #شخصی_سازی چه تاثیرگذار ! برای روز مادر سفارش مخصوص گرفتم. 🙂 خاص مادرشون برای ایشون 😊 شما هم مایلید برای #مادر عزیزتر از جونتون، #هدیه_ویژه_خودتونو بدید که باسلیقه خودتون طراحی شده ؟ خوب #دست_به_کار بشید . 🙂 🤩…
یادگیری برای حل مسائل واقعی دغدغه زندگی امروزی ماست
اینجا محل یادگیری های یکی از دخترهای این سرزمین است برای حل مسائل واقعی زندگی خودش
اینجا محل یادگیری های یکی از دخترهای این سرزمین است برای حل مسائل واقعی زندگی خودش
به نام خدا
#برچسب_زدن
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش اول
در ادامه تمرین ارائه های #خطاهای شناختی گروه دیگری از بچه ها برای خطای برچسب زدن یک نمایش درست کرده بودند.
از بچه ها خواستم مقنعه خود را سر کنند تا از این فرایند جمعی فیلمبرداری کنیم. یکی از آنها گفت خانم من نمی توانم ناراحتم، از او درباره علت ناراحتی پرسیدم، گفت کتاب علومم از زنگ دوم گمشده است. گفتم بچه ها می خواهم درخواست کنم همگی بادقت جامیز و کیف تان را بگردید ممکن است یک خطا ایجاد شده باشد. همه گشتند اما کتاب پیدا نشد. بعد گفتم حالا بروید کمدتان را بگردید. بعضی هاشان وسایل دیگری که گم کرده بودند را پیدا کردند 😉 اما کتاب پیدا نشد.
دانش اموزم گفت خانم ممنونم به من توجه کردید، خودم می روم از کلاس بغلی می پرسم، امیدوارم پیدا شود.
درست است کتاب پیدا نشد اما ذهن مشغول او از مشغولیت درآمد و همراه کلاس شد.
بچه های نمایش شروع کردند. در نمایش شان با تعدادی از بچه های کلاس می خواستند شوخی کنند. از آنها اجازه گرفتند و نمایش را اجرا کردند. پس از نمایش هم از بچه ها عذرخواهی کردند اگر شوخی شان آنها را ناراحت کرده است. برایم ارزشمند بود که کسب اجازه و عذرخواهی با وجود اجازه را خودشان انجام دادند.
از آنجا که این خطا خیلی اهمیت داشت و بیشتر افراد دچار آن هستند فکر کردم بهتر است درباره آن بیشتر صحبت کنیم.
پای تخته رفتم و نوشتم برچسب زدن به یکدیگر و از بچه ها پرسیدم برچسب زدن به هم اگر زیاد شود چه اتفاقی می افتد؟
با کمک بچه ها اثر رفتار برچسب زدن را در یک حلقه بسته بررسی کردیم.
بچه ها از اثر برچسب زدن ناراحت بودند و گفتند این که خیلی بد است، یک برچسب می تواند این همه خراب کاری کند و کلی چیز دیگر را تحت تاثیر قرار دهد. حرف آنها را تایید کردم و گفتم حالا بیایید از زاویه کسی که یک برچسب به او خورده است نگاه کنیم. اگر این برچسب ها تکرار شود چه اتفاقی برایش می افتد؟ و حلقه دیگری کنار حلقه قبلی رسم کردیم.
بچه ها شواهدی از برچسب هایی که به آنها زده شده و هنوز که هنوز است و سال ها از آن گذشته و اذیت شان می کند گفتند.
پس از اینها گفتم همانطور که برچسب منفی مخرب است برچسب خوب، سازنده است البته باید حواسمان باشد که چطور برچسب می زنیم. یکی از بچه ها گفت اوایل سال X نمی توانست والیبال بازی کند و می گفت من نمی آیم زیرا بازی شما را خراب می کنم و من انقدر به او گفتم تو می توانی که الان والیبالش حرف ندارد.
از او تشکر کردم و بعد از صحبت او برای آنها یک خاطره از خودم تعریف کردم.
گفتم من خیلی خوب می توانم حلقه هولاهوپ بزنم. دو سال پیش برادرزاد ه ام که سه سال داشت پیش من آمد و گفت خوش به حالت عمه که می توانی حلقه بزنی من نمی توانم. از او پرسیدم دوست داری حلقه بزنی؟ گفت آره. گفتم می خواهی حلقه ات را بیاوری و با هم تلاش کنیم حلقه بزنیم، اگر تلاش کنیم یاد می گیریم و حلقه می زنیم. گفت باشه و شروع کردیم. نزدیک به پنجاه بار با هم حلقه زدیم. هر بار که حلقه می افتاد بر می داشتیم و دوباره از اول می شمریدم و می زدیم. یک دو سه، افتاد. دوباره یک دو سه. ... بار چهلم را که رد کردیم تا بیست تا حلقه می توانست بزند و حلقه از کمرش نمی افتاد. خیلی خوشحال شده بود دوان دوان پیش مادرش رفت و گفت من فکر می کردم نمی توانم حلقه بزنم اما تلاش کردم و یادگرفتم. برق چشم هایش همین الان جلوی چشم هایم است. تا شب این جمله را بیش از ده بار گفت: من تلاش کردم و حلقه زدن را یادگرفتم.
بعد به بچه ها گفتم همان ابتدا می توانستم به او بگویم تو توانمند هستی حلقه بزن اما شاید او باور نمی کرد و ممکن بود از حلقه زدن خسته شود اما به او گفتم بیا با هم تلاش کنیم و هر بار که تعداد بیشتری می زد، تلاش او را تحسین می کردم. یکی از بچه ها پرسید خانم چرا انقدر برایش وقت گذاشتید و دیگری گفت خوب معلوم است، او برادرزاده خانم است، گفتم علاوه بر این، برای اینکه برایم مهم بود یک بچه به خودش برچسب «نمی توانم حلقه بزنم» را نزند زیرا ممکن بود این «نمی توانم» را بعدا به چیزهای دیگری هم در زندگی اش بزند.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#برچسب_زدن
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش اول
در ادامه تمرین ارائه های #خطاهای شناختی گروه دیگری از بچه ها برای خطای برچسب زدن یک نمایش درست کرده بودند.
از بچه ها خواستم مقنعه خود را سر کنند تا از این فرایند جمعی فیلمبرداری کنیم. یکی از آنها گفت خانم من نمی توانم ناراحتم، از او درباره علت ناراحتی پرسیدم، گفت کتاب علومم از زنگ دوم گمشده است. گفتم بچه ها می خواهم درخواست کنم همگی بادقت جامیز و کیف تان را بگردید ممکن است یک خطا ایجاد شده باشد. همه گشتند اما کتاب پیدا نشد. بعد گفتم حالا بروید کمدتان را بگردید. بعضی هاشان وسایل دیگری که گم کرده بودند را پیدا کردند 😉 اما کتاب پیدا نشد.
دانش اموزم گفت خانم ممنونم به من توجه کردید، خودم می روم از کلاس بغلی می پرسم، امیدوارم پیدا شود.
درست است کتاب پیدا نشد اما ذهن مشغول او از مشغولیت درآمد و همراه کلاس شد.
بچه های نمایش شروع کردند. در نمایش شان با تعدادی از بچه های کلاس می خواستند شوخی کنند. از آنها اجازه گرفتند و نمایش را اجرا کردند. پس از نمایش هم از بچه ها عذرخواهی کردند اگر شوخی شان آنها را ناراحت کرده است. برایم ارزشمند بود که کسب اجازه و عذرخواهی با وجود اجازه را خودشان انجام دادند.
از آنجا که این خطا خیلی اهمیت داشت و بیشتر افراد دچار آن هستند فکر کردم بهتر است درباره آن بیشتر صحبت کنیم.
پای تخته رفتم و نوشتم برچسب زدن به یکدیگر و از بچه ها پرسیدم برچسب زدن به هم اگر زیاد شود چه اتفاقی می افتد؟
با کمک بچه ها اثر رفتار برچسب زدن را در یک حلقه بسته بررسی کردیم.
بچه ها از اثر برچسب زدن ناراحت بودند و گفتند این که خیلی بد است، یک برچسب می تواند این همه خراب کاری کند و کلی چیز دیگر را تحت تاثیر قرار دهد. حرف آنها را تایید کردم و گفتم حالا بیایید از زاویه کسی که یک برچسب به او خورده است نگاه کنیم. اگر این برچسب ها تکرار شود چه اتفاقی برایش می افتد؟ و حلقه دیگری کنار حلقه قبلی رسم کردیم.
بچه ها شواهدی از برچسب هایی که به آنها زده شده و هنوز که هنوز است و سال ها از آن گذشته و اذیت شان می کند گفتند.
پس از اینها گفتم همانطور که برچسب منفی مخرب است برچسب خوب، سازنده است البته باید حواسمان باشد که چطور برچسب می زنیم. یکی از بچه ها گفت اوایل سال X نمی توانست والیبال بازی کند و می گفت من نمی آیم زیرا بازی شما را خراب می کنم و من انقدر به او گفتم تو می توانی که الان والیبالش حرف ندارد.
از او تشکر کردم و بعد از صحبت او برای آنها یک خاطره از خودم تعریف کردم.
گفتم من خیلی خوب می توانم حلقه هولاهوپ بزنم. دو سال پیش برادرزاد ه ام که سه سال داشت پیش من آمد و گفت خوش به حالت عمه که می توانی حلقه بزنی من نمی توانم. از او پرسیدم دوست داری حلقه بزنی؟ گفت آره. گفتم می خواهی حلقه ات را بیاوری و با هم تلاش کنیم حلقه بزنیم، اگر تلاش کنیم یاد می گیریم و حلقه می زنیم. گفت باشه و شروع کردیم. نزدیک به پنجاه بار با هم حلقه زدیم. هر بار که حلقه می افتاد بر می داشتیم و دوباره از اول می شمریدم و می زدیم. یک دو سه، افتاد. دوباره یک دو سه. ... بار چهلم را که رد کردیم تا بیست تا حلقه می توانست بزند و حلقه از کمرش نمی افتاد. خیلی خوشحال شده بود دوان دوان پیش مادرش رفت و گفت من فکر می کردم نمی توانم حلقه بزنم اما تلاش کردم و یادگرفتم. برق چشم هایش همین الان جلوی چشم هایم است. تا شب این جمله را بیش از ده بار گفت: من تلاش کردم و حلقه زدن را یادگرفتم.
بعد به بچه ها گفتم همان ابتدا می توانستم به او بگویم تو توانمند هستی حلقه بزن اما شاید او باور نمی کرد و ممکن بود از حلقه زدن خسته شود اما به او گفتم بیا با هم تلاش کنیم و هر بار که تعداد بیشتری می زد، تلاش او را تحسین می کردم. یکی از بچه ها پرسید خانم چرا انقدر برایش وقت گذاشتید و دیگری گفت خوب معلوم است، او برادرزاده خانم است، گفتم علاوه بر این، برای اینکه برایم مهم بود یک بچه به خودش برچسب «نمی توانم حلقه بزنم» را نزند زیرا ممکن بود این «نمی توانم» را بعدا به چیزهای دیگری هم در زندگی اش بزند.
ادامه دارد ...
@SocialSystemsThinking
#برچسب_زدن
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش دوم
بعد به بچه ها گفتم بیایید با هم یک تمرین کنیم، هر کدام از شما از جایش بلند شود و با زبان دیگری درباره یکی از برچسب هایی که به او زده شده است یک جمله بگوید:
من هنوز یادنگرفته ام از حقم دفاع کنم
من هنوز یادنگرفته ام والیبال بازی کنم
من هنوز یادنگرفته ام اعتماد به نفسم را زیاد کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای درس هایم درست برنامه ریزی کنم
من هنوز یادنگرفته ام به کسی که دوستش دارم بگویم دوستت دارم
من دوست دارم برای اینکه بهتر والیبال بازی کنم بیشتر تلاش کنم
من برای اینکه بهتر ساز بزنم بیشتر تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای این که بیشتر اعتماد به نفسم را زیاد کنم، چگونه تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام با دیگران ارتباط برقرار کنم
من هنوز یادنگرفته ام نه بگویم
زنگ خورده بود اما همه بچه ها صبر کردند تا همه یک جمله بگویند در پایان از آنها پرسیدم بچه ها از گفتن این جملات چه احساسی داشتید؟
چقدر حس خوبی داریم
اصلا ناراحت نشدیم
چقدر مثبت گفتیم
کلی انرژی گرفتیم که یادبگیریم و تلاش کنیم
از آنها تشکر کردم و گفتم برای سه شنبه چند تا از چیزهای دیگری که دوست دارید برای آنها تلاش کنید و یادشان بگیرید را بنویسید و با خود بیاورید. لبخند زدند و گفتند چشم و از هم خداحافظی کردیم.
پایان
بهاره میرزاپور
٧ بهمن ٩٧
@SocialSystemsThinking
#ناتوانی_آموخته_شده
بخش دوم
بعد به بچه ها گفتم بیایید با هم یک تمرین کنیم، هر کدام از شما از جایش بلند شود و با زبان دیگری درباره یکی از برچسب هایی که به او زده شده است یک جمله بگوید:
من هنوز یادنگرفته ام از حقم دفاع کنم
من هنوز یادنگرفته ام والیبال بازی کنم
من هنوز یادنگرفته ام اعتماد به نفسم را زیاد کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای درس هایم درست برنامه ریزی کنم
من هنوز یادنگرفته ام به کسی که دوستش دارم بگویم دوستت دارم
من دوست دارم برای اینکه بهتر والیبال بازی کنم بیشتر تلاش کنم
من برای اینکه بهتر ساز بزنم بیشتر تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام برای این که بیشتر اعتماد به نفسم را زیاد کنم، چگونه تلاش می کنم
من هنوز یادنگرفته ام با دیگران ارتباط برقرار کنم
من هنوز یادنگرفته ام نه بگویم
زنگ خورده بود اما همه بچه ها صبر کردند تا همه یک جمله بگویند در پایان از آنها پرسیدم بچه ها از گفتن این جملات چه احساسی داشتید؟
چقدر حس خوبی داریم
اصلا ناراحت نشدیم
چقدر مثبت گفتیم
کلی انرژی گرفتیم که یادبگیریم و تلاش کنیم
از آنها تشکر کردم و گفتم برای سه شنبه چند تا از چیزهای دیگری که دوست دارید برای آنها تلاش کنید و یادشان بگیرید را بنویسید و با خود بیاورید. لبخند زدند و گفتند چشم و از هم خداحافظی کردیم.
پایان
بهاره میرزاپور
٧ بهمن ٩٧
@SocialSystemsThinking
#ارسال_تجربه_یادگیری
#خاطره_نوشت_هایم:
کلاسهای قرآن همیشه تو ذهنمون یه سری کلاس خشک و رسمی هست. 😣 خیلی فکر کردم که چه کنم تا کلاس قرآن به بچه ها خیلی خوش بگذره و براشون خاطره خوبی از مسجد بشه. از طرفی باید تند تند روش رو تغییر بدم تا برای بچه های متنوع امروز خسته کننده و تکراری نشه. 😉
وقتی صبح بچه ها اومدن مسجد ، بهشون گفتم الان اول میخوایم یه بازی که پیشنهاد خودتون باشه انجام بدیم. پیشنهاد بچه ها اسم فامیل اما روی تخته کلاس بود😜 خوب بچه ها گروهی 😅اسم فامیل بازی کردن.
#نکته: اینجاها آدم متوجه میشه که بچه های امروز بس که درگیر تکنولوژی شدن اصلا از بازی های زمان ما خیلی مطلع نیستن ، یا کسی باهاشون این بازی ها رو انجام نداده تا کیف کنن. (این رو قبلا برای دفعه اولی که این بازی رو انجام دادیم متوجه شده بودم).
حدود یک ربع به بازی پرداختیم اما اول صبحی این بازی کلیییی بچه ها رو سرحال کرده بود.😃 حالا رفتیم سراغ کلاس قرآن.
قبلا متوجه شده بودم که بچه ها دوست دارن ماژیک رو بگیرن تا بتونن پای تخته بنویسن. اصلا عشق ماژیک و تخته هستن. 😅خلاصه خیلی با نشاط از همون ب بسم الله کلاس رو شروع کردم، هر کدوم از بچه ها رو خیلی خوب و به جا اگر موضوعی میگفت تحویل میگرفتم.
برای شروع درس خیلی کوتاه یکی از درسها رو توضیح دادم و بلافاصله از بچه ها برای درس کمک گرفتم. این #مشارکت گرفتن از بچه ها برای درس خیلی موثر بود. یعنی بچه ها صرفا مستمع نبودن . هر کسی تو کتابش میگشت و کلمه ای با اون حرکت پیدا میکرد و بعد اجازه داشت بیاد پای تخته بنویسه 👌
این وسطها هم به کلاس شور و هیجان میدادم و اونهایی که میگفتن و مینوشتن رو کلی تشویق میکردم. تا جایی که یکی از بچه ها که اصلا فکرش رو نمیکردم بعد از اینکه کلمه اش رو پای تخته نوشت ، یهووو من رو تو آغوش خودش گرفت😍. دیدم بچه های دیگه هم انگار دلشون میخواد مربیشون رو بغل بگیرن. رو به بقیه بچه ها گفتم، خب بغلم هنوز جا داره هاااا🤗😅
خلاصه اینطوری شد که آخرای کلاس بچه ها پای تخته که میومدن ، کنار نوشته هاشون یه قلبم میکشیدن و بعد میرفتن مینشستن♥️ و از طرفی منم قربون صدقه اون قلبهاشون میرفتم و تا حد ممکن از روی تخته پاکشون نمیکردم.(یعنی به نقاشی بچه ها احترام گذاشتم)
حالا برای جلسه بعدش یه روش دیگه ای رو انجام دادم 😜
مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
#خاطره_نوشت_هایم:
کلاسهای قرآن همیشه تو ذهنمون یه سری کلاس خشک و رسمی هست. 😣 خیلی فکر کردم که چه کنم تا کلاس قرآن به بچه ها خیلی خوش بگذره و براشون خاطره خوبی از مسجد بشه. از طرفی باید تند تند روش رو تغییر بدم تا برای بچه های متنوع امروز خسته کننده و تکراری نشه. 😉
وقتی صبح بچه ها اومدن مسجد ، بهشون گفتم الان اول میخوایم یه بازی که پیشنهاد خودتون باشه انجام بدیم. پیشنهاد بچه ها اسم فامیل اما روی تخته کلاس بود😜 خوب بچه ها گروهی 😅اسم فامیل بازی کردن.
#نکته: اینجاها آدم متوجه میشه که بچه های امروز بس که درگیر تکنولوژی شدن اصلا از بازی های زمان ما خیلی مطلع نیستن ، یا کسی باهاشون این بازی ها رو انجام نداده تا کیف کنن. (این رو قبلا برای دفعه اولی که این بازی رو انجام دادیم متوجه شده بودم).
حدود یک ربع به بازی پرداختیم اما اول صبحی این بازی کلیییی بچه ها رو سرحال کرده بود.😃 حالا رفتیم سراغ کلاس قرآن.
قبلا متوجه شده بودم که بچه ها دوست دارن ماژیک رو بگیرن تا بتونن پای تخته بنویسن. اصلا عشق ماژیک و تخته هستن. 😅خلاصه خیلی با نشاط از همون ب بسم الله کلاس رو شروع کردم، هر کدوم از بچه ها رو خیلی خوب و به جا اگر موضوعی میگفت تحویل میگرفتم.
برای شروع درس خیلی کوتاه یکی از درسها رو توضیح دادم و بلافاصله از بچه ها برای درس کمک گرفتم. این #مشارکت گرفتن از بچه ها برای درس خیلی موثر بود. یعنی بچه ها صرفا مستمع نبودن . هر کسی تو کتابش میگشت و کلمه ای با اون حرکت پیدا میکرد و بعد اجازه داشت بیاد پای تخته بنویسه 👌
این وسطها هم به کلاس شور و هیجان میدادم و اونهایی که میگفتن و مینوشتن رو کلی تشویق میکردم. تا جایی که یکی از بچه ها که اصلا فکرش رو نمیکردم بعد از اینکه کلمه اش رو پای تخته نوشت ، یهووو من رو تو آغوش خودش گرفت😍. دیدم بچه های دیگه هم انگار دلشون میخواد مربیشون رو بغل بگیرن. رو به بقیه بچه ها گفتم، خب بغلم هنوز جا داره هاااا🤗😅
خلاصه اینطوری شد که آخرای کلاس بچه ها پای تخته که میومدن ، کنار نوشته هاشون یه قلبم میکشیدن و بعد میرفتن مینشستن♥️ و از طرفی منم قربون صدقه اون قلبهاشون میرفتم و تا حد ممکن از روی تخته پاکشون نمیکردم.(یعنی به نقاشی بچه ها احترام گذاشتم)
حالا برای جلسه بعدش یه روش دیگه ای رو انجام دادم 😜
مجری و نویسنده: فریده بائی
@SocialSystemsThinking
Forwarded from Systems Thinking
💠دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه
🗓 چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۶ تا ۲۰
🏫 دانشگاه صنعتی شریف
توضیحات بیشتر و ثبتنام:
https://evnd.co/bWC39
🗓 چهارشنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۶ تا ۲۰
🏫 دانشگاه صنعتی شریف
توضیحات بیشتر و ثبتنام:
https://evnd.co/bWC39
Forwarded from Systems Thinking
عکس پایانی دومین همایش یادگیری و تفکر سیستمی در مدرسه
دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
@systemsthinking
دانشکده مدیریت و اقتصاد دانشگاه صنعتی شریف
۲۴ بهمن ۱۳۹۷
@systemsthinking
بازي در كلاس درس٩٨-٩٧.pdf
3.2 MB
امسال با تعدادی از معلمانی که دغدغه برگزاری کلاس درس شاد دارند، در مجله رشد معلم فعالیت های مرتبط با این موضوع را می نوشتیم
فایل بازی ها تقدیم همراهان خوب این کانال است
@SocialSystemsThinking
فایل بازی ها تقدیم همراهان خوب این کانال است
@SocialSystemsThinking
Forwarded from ☺ دست به کار شو ☺
کمالگرایی؛
دیروز، اینجا، روستایی که اغلب برای تعطیلات میام، برای چند لحظه توجهم به قله کوه روستا جلب شد_بلندترین قله کوه این روستا از رشته کوههای کرکس_به علت رنگ سنگهاش اهالی بهش میگن "کمر سیاه".
بچه تر که بودم همیشه آرزو داشتم یک بار کمرسیاه رو فتح کنم. قبلا تو فامیل چند نفر انجام داده بودند. شدنی بود. اینجا، موقع تعطیلات، بالارفتن از کوهها برای من و بقیه تفریح محسوب میشد، کمرسیاه اما غول مرحله آخر بود. هروقت پای نوردیدنش میومد وسط من میگفتم"هنوز آمادگی ندارم".
چند باری برنامه ریختیم که بریم و روی کوه آرزومون پرچم موفقیت بذاریم اما من همیشه سازم مخالف بود. اون زمان میتونستم یه موفقیت دلنشین رو تو کارنامه شخصیم ثبت کنم، اما هیچوقت پاهام رو روی کمرسیاه نگذاشتم.
دیروز دیدم که چقدر از کوه و کوهنوردی دور شدم، حالا اگر بخوام هم نمیتونم و از عهده و توانم خارجه.
درواقع اون سالها بدنم آماده بود؛ شاید ۱۰ از ۱۰ نبودم اما حداقل آمادگیم ۵ یا ۶ بود. ۵ یا ۶ ام رو ندیدم و بجاش دنبال ۹ و ۱۰ بودم.
حالا دیگه فتح کمرسیاه هیچی جز یه آرزو نیست، آرزویی که باید براش از ۱ یا ۲ شروع کنم.
@dastbekarsho
#کمالگرایی #دوخت_و_دوز #طرح
دیروز، اینجا، روستایی که اغلب برای تعطیلات میام، برای چند لحظه توجهم به قله کوه روستا جلب شد_بلندترین قله کوه این روستا از رشته کوههای کرکس_به علت رنگ سنگهاش اهالی بهش میگن "کمر سیاه".
بچه تر که بودم همیشه آرزو داشتم یک بار کمرسیاه رو فتح کنم. قبلا تو فامیل چند نفر انجام داده بودند. شدنی بود. اینجا، موقع تعطیلات، بالارفتن از کوهها برای من و بقیه تفریح محسوب میشد، کمرسیاه اما غول مرحله آخر بود. هروقت پای نوردیدنش میومد وسط من میگفتم"هنوز آمادگی ندارم".
چند باری برنامه ریختیم که بریم و روی کوه آرزومون پرچم موفقیت بذاریم اما من همیشه سازم مخالف بود. اون زمان میتونستم یه موفقیت دلنشین رو تو کارنامه شخصیم ثبت کنم، اما هیچوقت پاهام رو روی کمرسیاه نگذاشتم.
دیروز دیدم که چقدر از کوه و کوهنوردی دور شدم، حالا اگر بخوام هم نمیتونم و از عهده و توانم خارجه.
درواقع اون سالها بدنم آماده بود؛ شاید ۱۰ از ۱۰ نبودم اما حداقل آمادگیم ۵ یا ۶ بود. ۵ یا ۶ ام رو ندیدم و بجاش دنبال ۹ و ۱۰ بودم.
حالا دیگه فتح کمرسیاه هیچی جز یه آرزو نیست، آرزویی که باید براش از ۱ یا ۲ شروع کنم.
@dastbekarsho
#کمالگرایی #دوخت_و_دوز #طرح
Forwarded from شبکه توسعه
🔳⭕️من آقای گاو هستم!
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki